|
به نام او ... شب از نیمه گذشته است ! زمین سپید است و هوا سپید است و برف سپید است و مهتاب نیز ! قصه ، قصه ی یه کوچه ست و دو تا خونه ... خونه اینوری و خونه اونوری ... ـ امشب ...برف همه جا رو پوشونده ... ساعت ۱۲ شبه ...برفو از پرچم " یا حسین " به سختی می تکونه ... خونه "اینوریه" دارن هیئت می زنن ... تو این سرما که سگو بزنی نمیاد بیرون چند تا جوون دارن داربست می زنن ... عاشقن ... عاشق مولاشون ، امامشون ... صورتاشون نور داره ... مهتاب کم میاره به خدا ... ـ و دوباره همین امشب !... ساعت ۱۲ شبه ! ... ولی اینبار خونه " اونوریه " صدای باندشون کل کوچه رو پر کرده ... جیغ دختره بلند میشه :" پیماااااااان پاشو بیا خودتو لوس نکن !! " و همه مجبورن مستفیض بشن از صدای پایکوبی خوشگلایی که دارن با پیمان ها می رقصند ... و دختر بندری هایی که هی خیلی نازند و عاشقای دیوونه ای که هی قدر همو می دونن ... ـ آهای ! پیمان با توام ! که حتما داری با همون خوشگلات می رقصی ! از این جوون بسیجی که داره داربست محکم می کنه خجالت بکش ! تو رو خدا ... ـ از خونه اینوریه تا خونه اونوریه ... فوقش ۱۱-۱۲ متر ... ولی ... از " عرش " تا " فرش " ... فاصله ست ... " فاصله " ... + نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 0:55 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||