|
من به در ماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سر گشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم * من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی شعر چشمان تورا می خوانم چشم تو,چشمه ی شوق چشم تو ,ژرف ترین راز وجود * برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد * تو تماشا کن که بهاری دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهاری دیگر و به یاری دیگر * نه بهاری _و نه یاری دیگر ؛ حیف, اما من و تو دور از هم می پوسیم * غمم از پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است * دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 17:54 توسط دارتانیان |
|
| ||||||