|
به نام خدای خوب ... راستش چیز خاصی برای گفتن نداشتم ... چرا داشتم ! کلی چیز خاص داشتم واسه گفتن ... اما در راستای تصمیم مبنی بر به گند نکشیدن یه جای خوب و اینکه من تصمیم دارم مقداری ثابت قدم باشم در تصمیمم و کم وبلاگ ندارم که بخوام حرفامو بزنم توش چیزی اینجا نمیگم !و فقط و فقط واسه این آپ کردم که نمی خواستم تا وبلاگ محبوبمو باز می کنم اولین چیزی که چشمامو نوازش می کنه پست خوشگل پایینی باشه و گند بزنه به کل روزم ... می بارم ... مثل آسمان ... و خدایی که می دانم هست مرا نگاه می کند و دوستم دارد ... صورتم شور است ! لبخند می زنم ... ! و اکثرهم لا یعقلون ... این چند روز همش این تیکه رو تکرار می کنم ... اینجوری راحت تر می تونم به اعصابم مسلط باشم ...
پی نوشت یک : به جهنم ... پی نوشت دو : گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم / چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد ... و دوباره تو اومدی کمک ! اگه تو نبودی زندگی چه سخت میشد حافظ !من که عرضه ندارم اینقدر شیوا بگم ! پی نوشت سه : به جای ریاضی خوندن نشستم دارم پست می ذارم ! یه رفیقی می گفت تو هر چی می کشی از اینه که درست واست مهم نیست ... راست می گفت به خدا ... خوش نباشید ایندفعه ... از خوش بودن متنفرم ... خیلی حالت مسخره ایه ... خیلی ... حالم از آدمایی که همش خوش و شاید الکی خوشن به هم می خوره ... و اصلا هم انکار نمی کنم که واقعا دوست داشتم جای اونا باشم ... " خوب " باشید ... تا بعد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 19:48 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||