تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

 

درخت غنچه برآورد وبلبلان مستند / جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند ... دیدی عزیز ؟ یاران به عیش بنشستند ... اما ... اما عیش بی یار مهیا نشود ... کجایی ای یار ... ؟

عید است ... نه نیست ! شاید ... شاید سال نویی باشد همچون سالیان کهنه ی دگر ... مهم این است که عید نیست ! چون نمی تواند باشد !

ما اینجا تخم مرغ رنگ می کنیم و دژخیمان صهیونیست کوچه ها را رنگ می کنند ... قدس را با " خون " رنگ می کنند ... و از خدا بی خبران غرب گرای منافق مردم را !

ماهی ... ماهی ۶۰ سال است که در تنگ است و آزاد نمی شود ... ۶۰ سال است مسلمان ! ۶۰ سال ! مگر شوخیست رفیق ؟

نوروز ...

" نوروز روزی است که قائم ما اهل بیت ظهور خواهد کرد "

نوروزها یکایک آمدند و رفتند و " نوروز " نیامد ... نوروز ها یکایک آمدند و رفتند و نیامدی ... نیامدی ...

اما ...

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی / ... می آید ! دلم روشن است ... دلم روشن است که می آیی ... یکی از همین نوروز ها ... یکی از همین نوروز هایی که ن. و . ر . و . ز است ... نوروز !

اما ... آه ... من چه کرده ام مگر ... ؟ ما مگر چه کرده ایم ... برای نوروز ... درگیر روزمرگی هاییم و فقط می گوییم منتظر بهاریم ... می گوییم ! فقط ! ...

تو که در خواب بوده ای همه عمر / چه نصیبت ز بلبل سحر است ... ؟

 

پ . ن : می خواستم راهیان نور رو آپ کنم ... جدا می خواستم ... اما ... اما پشیمون شدم !

پ . ن ۲ : یا مقلب القلوب و الابصار .... خیلی کار درستی ! امسالم خودت هوامو داشتنه باش !

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 19:47 توسط خرس مهربون |


یا منتقم

و دوباره قضیه همون فاصله هاست ... که خیلی زیادن ... من کجا ، امام حسین (ع) کجا ... امام حسین کجا ، من کجا ... بالاست ... خیلی بالا ... اونقدر که اگه اون قدر سرمو بالا نگه دارم و با چشمام دنبالش بگردم که آرتروز گردن بگیرم هم پیداش نمی کنم ... دورم ... خیلی هم پرت دورم ...

.

چرا خشک شدی ؟ هوی با توام ! دلم پره ... به خدا پره ... اون قدر گناه کردم که بخوام تا قیوم قیومت زار بزنم ...

آخه چرا این چشمای من اینقدر خرن ؟ نمی دونن کی و واسه کی ببارن ... واسه مسخره ترین چیزای زمینی مثه چی می بارن و واسه امام شهید دریغ از یه چیکه ی ناقابل !

.

عمو عباس آب ... عمو عباس آب ...

ابا الفضلی سینه بزن آقا داره نیگات می کنه ...

داره نیگا می کنه ... ؟ اینورا رو نیگا نکن آقا ... ازت خجالت می کشم ... !

قربون یتیمای حسین برم ... حس...ین ... حس...ین ...

ببار ... ببار ... شاید یتیمای کربلا یتیم نوازیت کنن ... یتیمم ... به خدا یتیمم ... دستمو بگیر رقیه ... یه کم سنگینم ... گناهام سنگینم کرده ، اما تو می تونی بلندم کنی ...

ببار چشم  ! ... آخه دیگه کی می تونی اینقدر راحت گریه کنی ... به حال خودت ... آقامون که گریه نمی خواد ... این تویی که باید به حالت زار بزنن ... ببار ! ببار چشم ! یهو دیدی این آخرین محرمی بود که واسه ت نوشتن ... یهو دیدی سال دیگه گفتن خدا زهرا رو رحمتش کنه ... پس ببار ! ... یه جوری ببار که فرات شرمش بگیره ... خون ببار ... ببار چشم ... !

.

سرتو بالا کن ! شمای خیستو بدوز به آسمون ، فریاد بزن : " السلام علیک یا اباعبدالله ..." 

آقامون سروره ... مگه میشه جواب سلام نده ؟ مطمئن باش جواب میگیری ...

.

...رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت...

.

ضمیمه (!...!): یه یا حسین سفید تو یه زمینه ی سیاه ... ! ببین ! اون نه واسه جلب توجهه و نه واسه ریا ... اونقدر بدبخت نشدم که واسه جلب توجه از آقا امام حسین مایه بذارم ... جوگیر ... جوگیر ؟ افتخار می کنم جوگیر امام حسین باشم ... تو این زمونه که ملت جوگیر پست ترین های دنیایین ، افتخار می کنم جو امام حسین گرفته باشه منو ... اما ... اما من خاک پای جوگیرای امام حسین هم نیستم ... جوگیر امام حسین بودن لیاقت می خواد ...

+ نوشته شده در جمعه 28 دی1386 16:22 توسط خرس مهربون |


به نام او ...

شب از نیمه گذشته است !

زمین سپید است و هوا سپید است و برف سپید است و مهتاب نیز !

قصه ، قصه ی یه کوچه ست و دو تا خونه ... خونه اینوری و خونه اونوری ...

ـ

امشب ...برف همه جا رو پوشونده ... ساعت ۱۲ شبه ...برفو از پرچم " یا حسین " به سختی می تکونه ...  خونه "اینوریه" دارن هیئت می زنن ... تو این سرما که سگو بزنی نمیاد بیرون چند تا جوون دارن داربست می زنن ... عاشقن ... عاشق مولاشون ، امامشون ... صورتاشون نور داره ... مهتاب کم میاره به خدا ...

ـ

و دوباره همین امشب !... ساعت ۱۲ شبه ! ...  ولی اینبار خونه " اونوریه " صدای باندشون کل کوچه رو پر کرده ... جیغ دختره بلند میشه :" پیماااااااان پاشو بیا خودتو لوس نکن !! " و همه مجبورن مستفیض بشن از صدای پایکوبی خوشگلایی که دارن با پیمان ها می رقصند ... و دختر بندری هایی که هی خیلی نازند و عاشقای دیوونه ای که هی قدر همو می دونن ...

ـ

آهای ! پیمان با توام ! که حتما داری با همون خوشگلات می رقصی ! از این جوون بسیجی که داره داربست محکم می کنه خجالت بکش ! تو رو خدا ...

ـ

از خونه اینوریه تا خونه اونوریه ... فوقش ۱۱-۱۲ متر ... ولی ... از " عرش " تا " فرش " ... فاصله ست ... " فاصله " ...

+ نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 0:55 توسط خرس مهربون |


یا حق

و چه راحت "تنها آدمایی که همیشه درک می کردن " واست تبدیل میشن به " تنها آدمایی که هیچ وقت درک نمی کنن ! " ... و تو دهنت نیم متر وا میمونه ... عجب ... یا خدا !

خیلی جالبه که هممون میخوایم درکمون کنن و هیچ کدوممون هم همدیگرو درک نمیکنیم ...

یکی می گفت : "مشکل ما اینه که همدیگرو خیلی دوست داریم و به هم خیلی وابسته ایم خیلی هم احساساتی ایم و هممون از دم نامردیم ! خیلیا که ادعای معرفتشون میشه هیچ بویی از معرفت نبردن و عوضش خیلیای دیگه که هیچ کس از این بابت روشون حساب نمیکنه خیلی مرامشون بیشتره ...خیلی ... "

می خوای " خوب " باشی ... پس دور همه ی " خوش "ی ها رو خط میکشی ... اما وقتی نمیتونی " خوب " باشی ترجیح میدی " خوش " باشی و اون " خوش " بودنت اعصابتو میریزه به هم پس اون  " خوش " ای معنی ای نداره ...

بعد موقع مردنت به خودت میای و می بینی که تو زندگیت نه " خوب " بودی و نه " خوش " ...

 

 

پ. ن ۱ : چراغ های رابطه تاریکند ...

پ . ن ۲ : هاشمی بره زیر گل

پ . ن ۳ : یادش به خیر پارسال یه همچین وقتی من یه جای خوب رو آپ کردم ... به مناسبت تولد زهرا ... تولدش مبارک !

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 22:56 توسط خرس مهربون |


به نام خدای خوب ...

راستش چیز خاصی برای گفتن نداشتم ... چرا داشتم ! کلی چیز خاص داشتم واسه گفتن ... اما در راستای تصمیم مبنی بر به گند نکشیدن یه جای خوب و اینکه من تصمیم دارم مقداری ثابت قدم باشم در تصمیمم و کم وبلاگ ندارم که بخوام حرفامو بزنم توش چیزی اینجا نمیگم !و فقط و فقط واسه این آپ کردم که نمی خواستم تا وبلاگ محبوبمو باز می کنم اولین چیزی که چشمامو نوازش می کنه پست خوشگل پایینی باشه و گند بزنه به کل روزم ...

می بارم ...

مثل آسمان ...

و خدایی که می دانم هست مرا نگاه می کند و دوستم دارد ...

صورتم شور است !

لبخند می زنم ... !

و اکثرهم لا یعقلون ...

این چند روز همش این تیکه رو تکرار می کنم ... اینجوری راحت تر می تونم به اعصابم مسلط باشم ...

 

پی نوشت یک : به جهنم ...

پی نوشت دو : گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم / چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد ... و دوباره تو اومدی کمک ! اگه تو نبودی زندگی چه سخت میشد حافظ !من که عرضه ندارم اینقدر شیوا بگم !

پی نوشت سه : به جای ریاضی خوندن نشستم دارم پست می ذارم ! یه رفیقی می گفت تو هر چی می کشی از اینه که درست واست مهم نیست ... راست می گفت به خدا ...

خوش نباشید ایندفعه ... از خوش بودن متنفرم ... خیلی حالت مسخره ایه ... خیلی ... حالم از آدمایی که همش خوش و شاید الکی خوشن به هم می خوره ... و اصلا هم انکار نمی کنم که واقعا دوست داشتم جای اونا باشم ...

" خوب " باشید ...

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 19:48 توسط خرس مهربون |


کاش می شد یه " به درک " بلند گفت و خط کشید رو همه چی ...

کاش می شد واسه آدم مهم نباشه که یکی رو که یه موقع اساسی حال آدمو گرفته از دست آدم خیلی ناراحت باشه ...

کاش می شد آدم بعضی موقع ها " آدم " بودنشو فراموش نکنه و یهو برنگرده به یکی " ناسزا " بگه ...

ببین با اینکه ... با اینکه خیلی ناراحتم ... عصبیم ... با اینکه خیلی وقتا بد باهام تا کردی اما ...

اما من یه تفاوتی با تو دارم ... با تویی که حاضری یه آدمو تا سر حد مرگ بترسونی و ناراحت کنی و حتی یه " ببخشید " خشک و خالی هم نگی ... من آماده بودم ببخشمت ... یعنی آماده بودم یه ببخشید بشنوم و همه چی تموم شه ... اما نشنیدم ... نشنیدم ... نگفتی ... نگفتی ...

چرا یه چیزی شنیدم ... اما اون ببخشید نبود ...

فقط یه " خب به درک ! " شنیدم ... اون شب باورم نمیشد که یه آدم تا این حد پررو باشه ...

اون شب کلی گریه کردم ... که یه آدم چطور تونسته اینجوری منو خورد کنه ... لهم کنه ... پاشو بذار روم تا له شم و اون وقت قاه قاه بخنده ...

برام سنگین بود که بهترین دوست یه آدمی که یه زمانی می پرستیدمش اینقدر بی رحم باشه ... و این سنگین تر بود که این آدم بی رحمو خیلی دوست داشتم ...

آره زهرا جون ... من با شما فرق دارم ... برام مهمه ... برام مهمه که وقتی یکی به عقایدم توهین کرده و من به خودش توهین کردم رو اینقدر ناراحت نکرده باشم ... برام مهمه ... برام مهمی ... آره ... میگم ... هستی ... هر چند همیشه خواستم برخلافشو بگم ...

میگم ... واسه اون پستی که ناراحتت کرد ... واسه اینکه تویی که " عوضی " نبودی رو عوضی خطاب کردم ...

میگم :

         ببخشید

همون ببخشیدی که تو هیچ وقت نگفتی ...

 

پ . ن : گفتم حالا که توی یه پست توی همین وبلاگ فحشو کشیدم به طرف همینجام باید بگم بقیه حرفامو ...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 16:12 توسط خرس مهربون |


و دوباره بعد یه سال با همین شروع می کنم :

و خدایی که در این  نزدیکیست ...

و حقیقتا جایی بود برای مهربانی ... برای دوستی ... " یه جای خوب " ...

قرار بود آسمان را ساده کنیم ... آن قدر که در چند سطر وبلاگمان جا شود و حتی یک الکترون هم از وسعتش کم نشود ... اما ... اما ...

اما هیچ کس چشم هایش را نشسته بود ...

هیچ کس ...

قرار بود بیشتر وقت ها آسمانمان آفتابی باشد ... اما ... همیشه ابری بود ... ابری ... ابری و بارانی ... اما هر چه بود " خاطره " بود ... خاطره ...

بگذریم ...

اما مگر از یک سال خاطره می توان گذشت ؟

یا برای یک سال خاطره می توان نوشت ؟

نچ ! نمی توان ! نمی شود !

فقط ...

می تونم یه چیزی بگم :

تولدت مبارک ! دوستت دارم یه جای خوب !

امضا : خرس مهربون

ــــــــ

به نام خدا

انگار همین دیروز بود که خرسی اومد تو حیاط راهنمایی و گفت : " راستی رفقا وبو زدما ... اسمشم یه جای خوب ه ! و مام همه زدیم زیر خنده که آخه اسم قحط بود ؟! :دی ! و ظهرش رفتیم خونه و دیدیم که صاحب یه وبلاگ شدیم ... یه وبلاگ مثه وبلاگای دیگه ... تنها تفاوتش این بود که مال"ما"بود ... و این هیجان انگیز بود ... و وبلاگه یهو خیلی مهم شد ... تند،تند آپ ... و گاهی هم کند،کند ! اما آپ می شد ...

و یه عالمه اتفاق افتاد ... تو همون وبلاگ ساده ... یه عالمه حرف ... یه عالمه شناخت ... یه عالمه دوستی !

اصلا نمی خوام ذهنمو درگیر این کنم که تا چند سال دیگه این وب می مونه ... تا کی رابطه هامون این قدر محکمه ... فقط می خوام به این فکر کنم که بالاخره یه سالش شد ... و این با ارزشه !

و در آخر اینکه :

به گردابی چو می افتادم از غم / به تدبیرش امید ساحلی بود

خوشحالم ، همین ! تولدش مبارک ! تبریک !

امضا : خبرچین ( نگین )

ــــــــ

۱ سال پیش ، خرسی اومد و گفت که یه جای خوبو ساخته ،بعد از اون یه جایی داشتیم که حرفامونو توش بزنیم . من شدم دارتانیان . مهتا هدهد ، نگین خبرچین ، مریم مری جون و الهرمیونم که نیاز به معرفی نداره ! ، و صد البته خرسی جون مدیر وبلاگ یا همون زهرا ... پس :

تفلد تفلد تفلدش مبارک ! / مبارک ، مبارک تفلدش مبارک / بیا شمعا رو فوت کن / تا ۱۰۰ سال زنده باشی !

امضا : دارتانیان ( زهرا )

ــــــــ

یه سال گذشت - یه سال با بهترین دوستام گذشت . با یه مشت رفیق با معرفت که همیشه درکت می کنن و گوشاشون همیشه آماده ی شنیدنه . یه سال گذشت و یه جای خوب یه ساله شد . یه جای خوبی که با اینکه یه سالشه انان سرتاپاش خاطره س . قالباش ، پستاش ، پیونداش ، اسم نویسنده هاش و حتی اسم خودش !! یه جای خوبی که غما و شادیا توش تقسیم میشه و یه جای خوبی که خیلی خیلی خوبه ! بهتر از هر جای دیگه !

امضا : مری جون

ــــــــ

هوالوافی

بعد از عرض ارادت باید بگویم که شاید به ندرت حضورم در یه جای خوب حس می شد اما مطمئنا اینکه اسمم در لیست نویسندگان نباشد ترسناک است شاید بیشتر اوقات برای بیان حرفهایم به یهجای خوب پناه نیاوردم اما فکر می کنم دلیلش مثل همیشه " ترس " بود . مهم ترین نکته اینکه تولد یه جای خوب خیلی خیلی مبارک ! یه جای خوبی که دوستش داریم و درست با همین اسم خیلی جالبش ! ( در ضمن متذکر شوم که در حین تصمیم گیری برای امر مهمی چون نام گذاری وبلاگ کنترل احساسات و نیازهای آنی و دخالت ندادن آنها در این تصمیم گیری بسیار حائز اهمیت است ! !!! )

امضا : الهرمیون ( کیانا )

ــــــــ

 یه سال گذشت ...
یه سال گذشت از شروع جایی خوب ...مثه اینجا ...
"یه جای خوب "
جایی که همیشه ... تو شادیا ... تو ناراحتیا ...باهامونه ... یه دلگرمی ...
یه جایی که می تونی حرفاتو بزنی ... و بدونی  کسایی که دوسشون داری  وبرشون مهمی می شنون ...
یه جایی که ... هممونو یکی می کنه ... یه جورایی ...
حتی وقتی قالبش سیاهه ... حتی وقتی دل یه جای خوبیا می گیره ...
ولی اون همیشه خوبه ... خوبه خوب ...
بیاین قول بدیم ... امروز .. همین الان ... به نشونه ی این پست ... یه جای خوبمونو ... همیشه همینجوری "خوب" نگه داریم ...
که حتی اگه دیگه سمپادی نبودیم ...
"یه جای خوبی" باشیم ...

امضا : هدهد ( مهتا )

ــــــــ

مادر دنیا چند روز پیش مرد...ریحانه از مجلس ختم او بر می گشت:
_چه طور بود ؟
_چی؟
_دنیا دیگه! مثله همیشه یه لبخند رو لبش بود ولی کج و کوله..هنوز باور نکرده بود!

دلم تیر کشید...مادرش رفته بود ، مادرش یک حلقه ی متصل به هم به اسم خانواده را گسسته بود...و دنیا مانده بود و کوله بار غم ها و جای خالی محبت مادر...
امروز در حالی که ما در گوشه ای از این " دنیا" ی درندشت، برای وبلاگ خود جشن می گیریم و پست می گذاریم و پاس می داریم، در حالی که از "تولد "می نویسیم، مرگ گوشه ای دیگر گریبان چندین "مادر" را گرفته است...نه فقط مرگ انسان ، که مرگ یک زنجیره ، مرگ یک تکیه گاه شاید...
بازهم می رسیم به اول خط: به راستی که لحظه ها چه قدر متفاوتند...
تبریک می گویم تولد این وبلاگ را...
...و این آغاز نوشتن من است در این "جای خوب"...
امضا : اروند ( پونه )

 

=====

پ . ن ۱ : بعد خوندن پست پونه یک کم حال و هوای پی نوستایی که می خواستم بنویسم عوض شد ... یه فاتحه واسه مامان دنیا بخونین ...

 پ . ن ۲ : در آخر باید ازبگم :

خیلی مرسی بارون  ، مرسی آذین ، مرسی حدیث ، مرسی فاطمه ، مرسی الهام ، مرسی مریم ،مرسی گلادیاتور ،  مرسی زهرا ، مرسی مهسا ، مرسی علاف ، مرسی چهارچشمی ، مرسی کیانا و   ...

و مرسی همه ی آدمایی که با ما بودین ! و امیدوارم یه جای خوب ما همیشه خوب بمونه ...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 16:7 توسط خرس مهربون |


انگار دوستان خیلی دارن فشار میارن که نویسنده های جدیدو معرفی کنم منم با این که خیلی کار داشتم دیگه گفتم این پسته رو بذارم . واسه اینکه گیج نشین ( تاثیر کلاسای شمسی پوره  !! ) باید بگم ما دو تا نویسنده ی جدید داریم یعنی قراره داشته باشیم تو وبلاگ و قراره من خیر سرم معرفیشون کنم :

اروند : اروند عضو جدیدمونه کلی  دوستش داریم کلی هم تحویلش می گیریم ! این اروند ما مقادیر زیادی خوشگل و اینا می باشد ! ( که البته تو پرانتز عرض کنم  صاحاب داره ! ) شعر گویا زیاد می خونه و پایه مشاعره ست انصافا هم قشنگ شعر می خونه ! و همیشه هم می تونی یه کتاب شعر سیمین بهبهانی تو کیفش پیدا کنی ! و البته آدم نماز جماعت خونی هم هست !   

ویلی : فکر کنم از شدت علاقه ی وافری که به ویلسون ( همون رپر بی تربیته ی زدبازی ) داشته اسمشو گذاشته ویلی ! از لحاظ عقیدتی که من دیگه می خوای چیزی نگم ! این بشر کلا به دو تا چیز حساسیت داره که یکیش لباسه ( ) اون یکیشم بحث اعتقادی ، سیاسی ، مذهبی ، اجتماعیه ! که من اصولا آبم با این جور آدما تو یه جوب نمی ره ! فقط یه هشدار بهتون بدم ! این ویلی ما گوش مفت گیر بیاره ول کن معامله نیست ! یعنی مهتا رو از لحاظ وراجی گذاشته تو جیب بغلش !

 

خب ! اینم از معرفی نگین خانوم ! معرفی که سهله ، شما جون بخواه !

 

پ . ن ۱ : و من آدم خودخواهیم ... زیاد ...

پ . ن ۲ : آدمایی که هی دارم با حرفام ذهنتونو مشغول می کنم ... ببخشید ... ببخشید ... ببخشید ... زیاد ... !

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 20:53 توسط خرس مهربون |


بعضی موقع ها بودن یکی بهت آرامش میده ... صرفا بودنش ... این که تویه این دنیای بزرگ اونم زندگی می کنه ...

یه نفر ... حتی اگه تا حالا تو عمرت ندیده باشیش ... احساس می کنی خیلی بهش نزدیکی ... حتی اگه اون یه استاددانشگاه شاعر کلی آدم حسابی باشه و تو یه بچه دبیرستانی فسقلی باشی ...

امروز ... امروز سه شنبه ست ...

سه شنبه

چرا تلخ و بی حوصله ؟

سه شنبه

چرا این همه فاصله ؟

سه شنبه

چه سنگین ! چه سرسخت ، فرسخ به فرسخ !

سه شنبه

خدا کوه را آفرید !

خیلی بده وقتی بفهمی که دیگه نمی تونی به اشراقی چشمک بزنی و بگی به " خانواده " سلام برسونین و بگین خیلی ارادتمندیم ! ...

خیلی بده وقتی بفهمی که از این به بعد وقتی که اول دفتر هات رو می خوای با شعرای قیصر شروع کنی آخر شعر باید کنار اسم شاعر یه " زنده یاد " کوچولو هم اضافه کنی ...

خیلی بده بفهمی که

                  قیصر شعر فارسی هم رفته ...

 عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها /خاک خواهر بست روزی ، باد خواهد برد ، باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث / در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری ...

یه فاتحه بخون براش ...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386 14:49 توسط خرس مهربون |


اعصابم خورده ... داغونم ... داغون ...

همه فک و فامیلام دارن دونه دونه میمیرن ... همه دوستام هم دارن دونه دونه میمیرن ... دارن دونه دونه " برای من " می میرن ... انگار وجود نداشتن از اول ...

خیلی جالبه ... خیلی جالبه که آدمایی که یه زمانی اونا رو دوست خودت می دونستی نبیننت ... نخوان تویی که داری زار میزنی رو ببینن ... فقط چشماشونو می بندنو یه زهرای شاد و شنگول همونی که یه زمانی باهاش حال می کردن ببینن ...بدون شک اون جالب تره ... اون باحال تره ... و چه می دونم ... من بی صدا گریه می کنم ...که کسی نشنوه ..  که کسایی که می خوان چشماشونو ببندن و همون زهرای ایده آل خودشونو تصور کنن بتونن راحت کارشونو انجام بدن ...   

حوصله ندارم ... حوصله ی هیچی رو ندارم ... حوصله ی هیچ کسو ندارم ... هوی ! تو ! حوصله تو یکی رم ندارم ...

فقط یه شونه می خوام که سرپر از دردمو بذارم روش نگه سرت چقدر سنگینه ... فقط ؟ نچ ! خیلی چیزای دیگه هم می خوام ...

قبلنا می رفتم سرمو می ذاشتم رو شونه ی خدا ... خدا نرم بود ! خدا بوی بهشت می داد ... خدا ... و خدا ... منو گذاشت ... منو گذاشت و ... و رفت ... مثه یه رفیق بی معرفتی که به شدت دوستش داری و ولت می کنه و داغون میشی ... خدای مهربون من عوض شد ... مثه خیلیا ... مثه خیلی از آدمایی که " عاشق " شون بودم ... خدا ... خدا ... کاش نمی رفتی ... من که دوستت داشتم ... خیلی زیاد ... خدا برگرد ... تو رو " خدا " برگرد ...

یارب از ابر هدایت برسان بارانی / پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم ...

.

.

.

پ . ن ۱ : بچه تر که بودم یادمه یه کارتونی می ذاشت که یه گرگه و یه شترمرغه تو بیابون بودن و این گرگه هی می خواست این شترمرغه رو بگیره و همیشه هم وقتی قرار بود از پرتگاه بیفته پایین یک کم شنگول و اینا رو هوا راه می رفت بدون اینکه بدون زیر پاش خالیه و وقتی که می فهمید زیر پاش خالیه تازه از می افتاد پایین ... حالا که فکر می کنم می بینم ما آدما چقدر شبیه اون گرگه ایم ...

پ . ن ۲ :  من اگه تو دنیا از ۱۷ تا چیز بدم بیاد یکیش این شعار الکی ها و حرفاییه که ملت همینطوری از روی باد شکم می زنن ... پس لطفا تو یکی دیگه شعار نده که با شعارای مسخرت حالمو به هم می زنی ...

پ . ن ۳ : من خسته ام از همتونم بیزارم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 16:59 توسط خرس مهربون |


به نام بهترین رفیقم ...

دیشب تا پاسی از نیمه شب بیدار بودم ... احساس می کردم هر چی دیرتر بخوابم تابستونم دیر تر تموم میشه !آخه نمی خواستم تموم شه ! چقدر بچه گانه ! و مسخره ...!

اول مهر ...

می تونم به جرئت / جرات بگم که بدترین اول مهر عمرم بود ...

همین دیگه ! مهرتون مبارک ! مدرسه هامون مبارک ! فردا تولد مامانم مبارک ! کلا مبارک !

 

پ . ن ۱ : هر چند کازمودم از وی نبود سودم / من جرب المجرب حلت به الندامه ... حافظ ... خیلی معرکه گفتی ! از این بهتر نمیشه گفت !

پ . ن ۲ : من دیدم باز آمد بوی ماه مدرسه و اینا و احساس کردم باید اینجا رو آپ کنم ! البته می دونم هیچ ربطی به مهر نداشت !

پ . ن ۳ : من از این پست قصد ناراحت کردن " هیچ " بنی بشری رو نداشتم ! گفتم یه وقت فک نکنین ...

******

پ . ن : از اونجاییکه من قصد به هیچ وجه قصد ناراحت کردن هیچ بنی بشری رو ندارم این پست سانسور شد !

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386 17:22 توسط خرس مهربون |


                               " به نام خالق آیینه ها "

و باز هم آن واژه ی ۳ حرفی تکراری ...

این هزارمین سال است که به امید آمدنت از عشق گفتیم . عشق نوشیدیم و عاشقانه ایستادیم . عاشق زیستیم و عاشق نگریستیم کوچه ی نگاهمان را هر صبح با عشق شستیم خیره بر افق های دور گرده های خسته ی مان را به عشق تکیه دادیم در جستجوی نور ...

گفتم که عشق ! نگاه کن ! پنجره ها هم عاشقند ! اگر نبودند قاب خالی حضورت را با عطر انتظار پر نمی کردند . حنجره ها هم عاشقند ! اگر نبودند عشق و انتظار را هم قافیه نمی کردند ...

به آبی آسمان آن بالا چشم هایم را سنجاق می کنم ... فردا جمعه است ...

و تو می آیی ! یکی از همین جمعه ها ! از پشت آیینه ها ، از فراسوی دلواپسی عقربه های ساعت ، در امتداد رد پای آبی باران و نگاه گرم خورشید ...

فردا جمعه است ...

امروز ،

دیروز هم جمعه بود ...

آه دوست من !

        جمعه ها هم عاشقند ... !

 

 

پ . ن ۰ : خب از قدیم گفتن که پست بدون پی نوشت معنی نداره !

پ . ن ۱ : دلم واسه آپیدن یه جای خوب فوق العاده تنگ شده بود !

پ . ن ۲: سنگ پای قزوین رو روسفید کردی ! من که رسما کم آوردم !

پ . ن ۳: بیا با ما مورز این کینه داری ...

 

خوش باشین !

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386 20:34 توسط خرس مهربون |


هو الخالق ...

نمیدونم ... امسال خیلی اتفاق ها افتاد ... حد اقل واسه من  اونقدر که خیلی عوض شدم ... خیلی ... اونقدر که یادم نمیاد کی بودم !

من نمیدونم من کدوم زهرام ! الان روی میزم ۵ صفحه نوشتم ! با ۱۰ تا شخصیت مختلف !! شخصیت هایی که متعلق به منن ! اما ... اما مشکل اینجاست که ۱۸۰ درجه با هم فرق می کنن و من نمیدونم من در حقیقت کدومشونم ! و این خیلی بده ! می تونم بگم دیوونه کننده است ! واقعا دیوونه کننده است ...

 

****

توضیح : حوصله ی این پست مزخرفمو نداشتم بیشترشو حذف کردم راستش می خواستم کلا حذفش کنم اما کامنتاشو دوس داشتم دیگه هم برام مهم نیست ! همون گلابی ای که بودم و هستم خواهم بود ! بارون هم یه حرف جالبی زد که من خیلی خوشم اومد ! مهم اینه که الان کی هستیم ...

+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386 18:10 توسط خرس مهربون |


تابستون ... فیلتر ... مبتکران ... دوست ... جدایی ...

پست قبلیم یادتونه ؟ یه پست شاد ... شاید شادترین پستی که روی این وب به خودش دیده و خواهد دید ...

حالا این یکی خیلی با اون فرق می کنه ...

خیلی بده که یه دوست اصلا ... نه بابا ! اون که بد نیست ! بد اینه که آدم این همه احساساتی و زودرنج و نازک نارنجی باشه !

بد ... خیلی چیز ها بده ... خیلی بده ... اصلا به تو چه که چی بده ! به من چه ! به ما چه !

" دوست " ... متشکل از  دال ، واو ، سین ، ت !

من ناراحتم ! اما این دفعه بداخلاق ( از مدل سگیش ! ) نیستم ! ناراحتم ! فقط یه دختر کوچولوی غمگین ! همین !

آسمان ... ( یه بار نشد تو پای این آسمون بدبختو نکشی وسط !! نه ؟) دیگه مال من نیست ... نمی خوامش ! مال خودت ...

 

پ .ن ۱ : دل ... اگه این یه قلمو نداشتیم ...

پ .ن ۲ : کاش ای تنها امید زندگی / می توانستم فراموشت کنم ...

پ .ن ۳ : دوست ! واژه ی مقدسیست ! واسه هر ناکسی حرومش نکنیم ...

 پ.ن ۴ : خاک تو سرت ! باز هم نتونستی خودتو کنترل کنی ؟ بی اراده ی خاک تو سر بدبخت ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386 22:43 توسط خرس مهربون |


به نام خودش !

باران می بارد ...

و من اکنون کنارنجره نشسته ام لبخند بر لب ! وقتی دیگر دلیلی برای اندوه وجود ندارد ! باید خندید !

باران می بارد !

سه شنبه است ! و سه شنبه ها عجیب روزهاییند ! به قول قیصر  سه شنبه خدا کوه را آفرید ...

و زمانی که جواب " چه خبر ؟ " ها دروغ نمی شود !

زمانی که آسمان روشن است ! زمین روشن است ! من روشنم ! ما روشنیم ! واااااااااااااااااااااااااااااااای !! (ابراز احساسات از نوع شدیدش !! )

 

می دونی وقتی بزرگ ترین درد آدم فیلتر باشه یعنی چی ؟ یعنی جیگرتووووووووووو !!

آقا شما به معجزه اعتقاد دارین ؟ خیلی چیز باحالیه به خدا ! من که دارم از نوع خفنش !

خدا خیلی عشقی ! قربون شکل ماهت برم ! فقط خودتو عشقست !

خوش باشین اونم از نوع زیادش ! همش هم بخندین !

تا بعد ...

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386 21:0 توسط خرس مهربون |


بسم رب الشهدا و الصدیقین

ردیف به ردیف ... سنگ های سفید ... سفید سفید ... ساده ی ساده ... فقط ۲ تا کلمه ی ناقابل روشون حک شده ... دو تا کلمه ی طلایی ... که عین الماس می درخشن ... " شهید گمنام " ...

و چه لذتی داره شستن این سنگهای سفید . سنگهایی که شاید سالیان سال کسی نشسته باشدشون ... شهدای گمنام ...

" شهدا را مرده ندانید بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند "

نه ... شهدا نمرده اند ... شهدا زندگان جاودانند و این ماییم که مرده ایم ... سالهاست که مرده ایم ...

 

***

پ.ن ۱ :اونجا که رفته بودم یه قبره بود مال شهدای معمولی ... اینقدر قیافه ی اون شهیده معصوم بود ! من که محو تماشای نگاهش شده بودم ... موقع شهادت ۱۵ سالش بوده ... یعنی تقریبا هم سن من ... چقدر نسل هات با هم فرق می کنن ... تازه چشماشم سبز بود !! کلی خوش تیپ بود !

پ.ن ۲ : از هر چی آدم افراطیه متنفرم ...

پ.ن ۳ : ... ( سه تا نقطه ! نه بیشتر نه کمتر ! دقیقا ۳ تا ! )

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 15:10 توسط خرس مهربون |


من دوباره دلم گرفته !

ـ یه نگاه به خودت انداختی تا حالا ؟ اینکه چی بودی و چی شدی ؟

- آره خب ! من از سال اول تا حالا اعتقاداتم خیلی محکم تر شده ! اعتقادات قلبی رو میگم ! ته قلب آدم خیلی بیشتر از رفتارش اهمیت داره !

ـ داری کیو خر می کنی بدبخت ؟ خودتو ؟ مگه خود آدم هم خر میشه ؟ اون کی بود که همیشه به شعار " باید دلت پاک باشه !!! " می خندید و این حرفو مخصوص کسایی می دونست که از خوب بودن عاجزن ...

چقدر مسخره ...

یه زمانایی بود هر دعایی می کردم یقین داشتم هر طور می خوام میشه ... خودم تا حالا هیچ آدم معمولی ای رو غیر از خودم اینجوری ندیده بودم ... چه خوب بود اون وقع ها ... همیشه خدا پشتم بود ... همیشه ی همیشه ...  اما حالا چی ؟ دیگه هیچ خدایی پشت من نیست ...

بعضی موقع ها گیج میشم ... خیلی گیج ... نه اینجوریا نیست داداش من ... راه درست اونقدرام با پروژکتور روشن نیست ... لا اقل من اینقدر کورم که نمی بینمش ... واقعا نمی دونم ... راه درست کدومه ... ؟

راه درست کدوم طرفه خدا ؟ واقعا نمی دونم ... خدایا کمکم کن !

گفتم خدا ... خدایا می ترسم ... می ترسم نباشی ... اگه نباشی چه خاکی تو سرم بکنم ... ؟ اگه هیچ خدایی توی این دنیا نباشه ...؟ اگه من هیچ خدایی نداشته باشم ؟ اگه خدا مال خیالات ما باشه ... ؟

دوباره که داری کفر میگی ؟ اون آشغال ترین آدم هم نمیگه خدا توهمه ... اون وقت تو ؟

از هر چی دروغه بدم میاد ... از هر چی دوروییه متنفرم ... از هر چی کینه است از هرچی تهمته از هرچی نفرته ...

از هرچی آدمه بدم میاد .... ( با اجازه ی همتون خودم رو هم جز آدما حساب می کنم ! )

.

.

.

پ . ن ۱ : منظورم از دورویی هیچ ربطی به کامنتای پست قبل نداشت ! پس به خودتون نگیرین !
پ . ن ۲ : من الان بداخلاقم ، آزار دهنده ام و همین طور غیر قابل تحملم !  ok نگین خانوم ؟

پ .ن ۳ : لطفا تو کامنتا شعار ندین ! اصلا حال این یه رقمو ندارم ! درست ؟

پ .ن ۴ : اگه میشه برام کامنت بذارین کمکم کنین ... ( البته با توجه به تذکر بالا )  

 

من خوش نیستم غلط می کنین خوش باشین !

تا بعد ...

 

+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386 16:37 توسط خرس مهربون |


۲۳ خرداد ... آخرین روز ؟ آره خره ! همون آخرین روز معروف امروز بود ...

خیلی جالبه که بشینی با کلی خنده و اینا آب بازی کنی بعد یه ساعت دیگه بخوای از زور ناراحتی سر همه ی مردم جهان داد بزنی ... 

وقتی فایده ای نداره / غصه خوردن واسه چی ؟

و باز هم به شدت جالبه که روز آخر مدرسه مجبور باشی با راننده ی بابات بری ... یعنی اندازه ی نخود واست ارزش قائل نیستن ... یعنی حتی حق نداری ۲ قطره ی ناقابل اشک بریزی ...

و بعد از اینکه میری سوار ماشین میشی تازه تک تک کسایی رو که باهاشون خدافظی نکردی رو یادت بیاد ... اه با اونم خدافظی نکردم ؟ ایول بابا ! لا اقل دو سال باهاش هم کلاسی که بودم ...

راست می گفت ... حالا دیگه چهارشنبه نیست که دلمونو به امتحانا خوش کنیم روز آخره .. یعنی بود ...

خیلی بده احساس کنی ممکنه یکی از دوستاتو تا آخر عمرت نبینی ... بد ؟ افتضاحه ... افتضاح ...

و فقط خاطره هاست که چه شیرین و ... اینو که بلدین تا تهشو بخونین ...

تابستون ... تابستون خوش بگذره !

پ . ن : از همه ی کسایی که خدافظی نکردم همین الان می کنم ! خدافظ !

شاد باشین !

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386 16:41 توسط خرس مهربون |


خب رفقای خوب من ! دیروز تولد من بود ! و من خودمو موظف دونستم که این روز بزرگو به عموم مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض کنم ! البته بگذریم از اینکه تولد من روز قبل از  فیلتر بود و این گند زد به روز خوبم  روز خوب ؟ نمی دونم ... و دوباره بگذریم از اینکه ۲ نفر از بهترین دوستام حتی تولدمو تبریک هم نگفتند ... و بگذریم از اینکه گند زدم فیلترو ...

پس اولا تولدم مبارک !

دوما ایول که از شر فیلتر خلاص شدیم !

سوما ...................................... ( به شما ربطی نداره خب ! )

تا بعد ...

+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386 13:11 توسط خرس مهربون |


                                                       " به نام بهار آفرین دلهای پژمرده  "

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌بودند،‌هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

                                                                                        عرفان نظر آهاری

 

*****

 

پ . ن ۱ : این چند روزه نه چیزه جدیدی نوشتم و نه اتفاق قابل عرضی افتاده که بخوام بنویسم اما از اونجائیکه کامنتای پست قبلی خیلی زیاد شده بود و باید کلی صبر می کردی تا صفحه بالا بیاد خواستم به قول مهتا یه صفحه ی جدید واسه مکالمات روزانمون باز کنم ! و اگه فقط همین چند خط پی نوشتو می زدم قاعتا ملت فحشم می دادن ! واسه ی همین یه چیزی باید می زدم تنگش تا صدای کسی در نیاد . دیگه همین دیگه !

پ . ن ۲ : من از قالبای سیاه بدم میومد نه ؟  ( حیف که از اون سوتا نداره !!! )

 

خوش باشین !

در پناه حق

+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 17:29 توسط خرس مهربون |


امسال هم تموم شد خیلی زود ... مثل برق گذشت اما سال خوبی بود خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم می تونم به جرات بگم پر حادثه ترین سال عمرم بود . و بیشتر از تمام سال های زندگیم از امسال چیز یاد گرفتم

امسال به اندازه ی کل عمرم گریه کردم یه روز از ساعت ۱۱ صبح تا ۶ بعد از ظهر  خودم تعجب کردم چرا آب بدنم تموم نشد ! و به مدت یک ماه روزی یه ساعت گریه کردم !

امسال نظرم راجع به خیلی چیزها و خیلی کسا عوض شد و این جمله ( قبل ازاینکه کسی رو بشناسی در موردش قضاوت نکن ) به نظرم خیلی با ارزش تر از قبل اومد .

امسال خیلی ها رو دوست داشتم قبلا خیال می کردم که دکتر شریعتی این  جمله هه  رو همینطوری رو هوا گفته . برای قشنگ شدن کتاب هاش فکر می کردم چرت و پرت میگه با خودم می گفتم مگه میشه دوست داشتن برتر از عشق باشه ؟ اما حالا می خوام با تمام وجود فریاد بزنم " دوست داشتن برتر از عشق است" خیلی زیاد ... خییییییییییلی ...

امسال خیلی دوست داشتنی بود ... واقعا دوسش دارم ...

نمی دونم چرا اما دوست دارم این پستم رو با یه تیکه از قیصر شعر فارسی به پایان ببرم ...

ای دریغ و حسرت همیشگی

      ناگهان چقدر زود دیر می شود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 17:27 توسط خرس مهربون |


دلم خیلی گرفته ... نمی دونم شاید هم نگرفته و من خیال می کنم که گرفته . خیلی بده آدم به هر چیزی که فکر کنه دلش بخواد از ته دل زار بزنه اما .. اما انگار چشماش خشک شده باشن ... دریغ از یک قطره اشک ...

کاش نیما اینجا بود یا شایدم سهراب یا همون حافظ خودمون به هر حال یه شاعر که بتونم باهاش درد دل کنم و اونم در جوابم شعر بگه ! ( به هیچ وجه هم فروغ یا پروین نباشه ! ) خیلی دوست داشتم الان بارون می بارید ... قاصد روزان ابری داروگ کی رسد باران ؟ ...

شاید بخوام اسمم رو عوض کنم . آخه احساس می کنم اصلا بهم نمیاد خرس ها باید با معرفت باشن و خرس های مهربون باید مهربون و گوگولی و از این جور چیزا باشن خداییش کدوم اینا رو من هستم ؟

 

پ . ن ۱: مهتا و نگین ( و احیانا  ریحانه ) بهتون خوش بگذره !

پ . ن ۲ : تو رو خدا یه ذره فعال باشین ! یه زمانهایی بود روزی ۷ - ۸ بار آپ می کردیم ! یادش بخیر !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 19:25 توسط خرس مهربون |


بهار فصل قشنگیه . خیلی قشنگه ... همین امروز صبح فهمیدم منتظر سرویس دم در ایستاده بودم چشمم به یه گل بنفش تیره افتاد که کنار خیابون سبز شده بود چیدمش ... و نزدیک صورتم آوردم و بو کردم ... بوی علف تازه می داد من عاشق بوی علفم ! این اولین بار توی امسال بودکه بهار رو با تمتم وجود حس می کردم ...

*****

و امروز روز بدی بود دوستش نداشتم ...

 از نوشتن بدم میاد ... خیلی زیاد ... دیگه هیچ وقت نمی نویسم ... کار مسخره ایه ...

 از خودم خیلی بدم میاد ...

*****

شاد باشین

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386 22:23 توسط خرس مهربون |


همونطور که مستحضرید بنده این چند روز عید رو شیراز تشریف داشتم (بابا همه فهمیدند تو هم رفتی شیراز ) و از اونجاییکه یه شیرازه و یه تخته جمشیدش ما هم تا رسیدیم شیراز پاشدیم رفتیم تخت جمشید توقع داشتیم وارد محوطه که میشیم آهنگ ملایمی ، ناسیونالیستی ( می دونم مختون به این کلمه قد نمی ده ! ) چیزی گذاشته باشن اما توی اون شلوغی تنها صدایی که شنیده می شد صدای خواننده بود که حسابی رفته بود توی حس و می خوند :" هیشکی مثه من تو رو دوست نداره ..! " ما هم که از این آهنگ زیبا به شدت مفیوض شده بودیم ترجیح دادیم محل رو ترک کنیم چون بناهای باستانی معمولا ضد زلزله نیستن !

کمی اونطرف تر یه خانوم چادری خوش تیپ ! یه پسر یکی دو ساله رو بغل کرده بود و به طرز مشکوکی راه می رفت مام که کنجکاو ! چشم های تیزبین من که زنه رو تحت نظر داشت دید که زنه پای یکی از ستون های تخت جمشید وایساد .... و از اونجاییکه انگار سرویس بهداشتی ( همون مستراح خودمون ! ) صد متر اون طرفترو ندیده بود . شلوار بچه رو کشید پایین و .... !! و بچه هه هم کم لطفی نکرد و بسیار سخاوتمندانه !! میراث داریوش و رفقا رو حسابی ( حسابی که میگم بدرکید عمق فاجعه رو ! ) مورد عنایت خودش قرار داد !!!  

من چشمام دو به توان ان تا شده بود ! بابا ایول شعور ! خیلی باحالین ! حداقل چاله ای چیزی می کندین ! روی ستون تخت جمشید ؟؟!!!

پ . ن ۱ : به چهاردهمین کامنت متن قبل مراجعه کنید !

پ . ن ۲ : تولد دوست خوشگل و مهربونمو ( ما که جزوه می خوایم نه ؟ ) به همتون البته با یه هفته تاخیر ! تبریک می گم ! ایشالا صد سال زنده باشم !!

پ . ن ۳ : عرضی نیست و ملالی نیست جز دوری شما !

در پناه حق بهتون خوش بگذره !

+ نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386 17:31 توسط خرس مهربون |


 بر نامه ریزی اول سال :

ـ همه ی نماز هامو تا آخر سال اول وقت می خونم .

- مثل آدم درس می خونم .

- کامپیوتر فقط روزی یه ساعت .

- هر روز می رم حموم .

- همه ی کتابای علمی کتابخونمو می خونم .

- ....

آخر سال :

- نماز ظهر و عصر ساعت ۵ مغرب و عشا قبل از خواب !

- درس ؟ تا وقتی کنار کیانا میشینی درس خوندن چیه ؟

- از ساعت ۳ تا ۵ اینترنت ، ۶ تا ۸ اینترنت ، ۹ تا ... اینترنت !!

- حموم ؟ چیه ؟ کجاست ؟

-و کتابهای علمی همچنان خاک می خورند ....

 

پ . ن ۱ : اه ! خوب مگه تقصیر منه که هیشکی آپ نمی کنه ! گفتم یه

ذره از اون جو دپسرده بیایم بیرون هر آپ مزخرفی بکنم بهتر از هیچیه !

پ . ن ۲ : ......

عیدتون پیشاپیش مبارک !

+ نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385 8:44 توسط خرس مهربون |


هر امروزی که دیروز می شود یک روز از فرداهای با هم بودن کم می شود و آسمان همیشه زیباست و خورشید سخاوتمند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385 21:8 توسط خرس مهربون |


سلام

رفقا وبمون کپک زد گفتم دیگه یکی باید آپ کنه از منم  که فداکار تر گیر نمیاد با این که هیچی نداشتم بنویسم اما دیگه  ...  فعلا همین تیکه رو از حاج قیصرمون داشته باشین تا بعد ببینیم چی میشه   :

------------------------------------------------------

 من هم سن و سال پسر تو هستم ،

تو هم سن و سال پدر من هستی .

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ،

من کار می کنم و درس نمی خوانم .

پدر من نه کار دارد  ،  نه خانه ،

تو هم کار داری ، هم خانه ، هم کارخانه  .

من در کارخانه ی تو کار می کنم .

و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است :

سود آن برای تو  ، دود آن برای من .

من کار می کنم  ، تو احتکار می کنی .

من بار می کنم ، تو انبار می کنی .

من رنج می برم ، تو گنج می بری .

من در کارخانه ی تو کار می کنم .

و در اینجا هیچ فرقی بین من و  تو  نیست :

وقتی که من کار می کنم ، تو خسته می شوی ،

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی ،

وقتی که من بیمار می شوم ، تو برای معالجه به خارج می روی .

من در کارخانه ی تو کار می کنم .

و در اینجا همه ی کار ها به نوبت است :

یک روز من کار می کنم ، تو کار نمی کنی ،

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم .

من در کارخانه ی تو کار می کنم

کارخانه ی تو خیلی خیلی بزرگ است .

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد ،

از کارخانه ی خدا که بزرگ تر نیست .

کارخانه ی خدا از همه ی کارخانه ها بزرگ تر  است .

در کارخانه ی خدا همه ی کار ها به نوبت است ،

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود .

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند .

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند .

                                                                       

                                                                                      قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385 16:0 توسط خرس مهربون |


۲۲ بهمن ... یه روز بزرگ ، یه روز خیلی بزرگ ، روزی که توش میشه خیلی چیزا رو ثابت کرد . چیزایی که یه عده نمی فهمن و نمی خوان بفهمن ...

***

امروز ۲۲ بهمنه . من از بچگی ۲۲ بهمنو خیلی دوست داشتم . ساعت ۹ از خونه زدیم بیرون . برای راهپیمایی . ماشینو یه جا پارک کردیم رفتیم توی جمعیت. اون ساعت صبح خیابونا خیلی شلوغ بود . مردم از کوچیک و بزرگ توی خیابون ریخته بودن . خیلی باشکوه بود . باد خنک انگار صورتم رو نوازش می کرد ...

***

من اصولا از آدمای گلابی بی بخار بدم میاد . آدمایی که یه سر سوزن ارق ( درست نوشتم ؟ ) ملی ندارن . هر فرصتی دسشون میاد به دولت و نظام و اینا بد و بیراه میگن و هی نق می زنن . از هر آدم بدبخت و زورگویی مثه سگ می ترسن و از تنها وجودی که نمی ترسن خداست ...

***

به حال آدمای که اون موقع بودن قبطه می خورم خوش به حالشون . کسایی که حاضر بودن روی عقیدشون وایسن ، براش بجنگن و ... و براش بمیرن ...

***

اگه ما اون موقع بودیم چی کار می کردیم ؟ حاضر بودیم برای چیزی که بهش ایمان داریم مبارزه کنیم ؟ یا ... یا زندگی راحت خودمونو ترجیح می دادیم ؟

***

هنوز صدای خیل عظیم مردم تو گوشمه : ۲۲ بهمن ماه ، یوم الله ، یوم الله ...

+ نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385 14:56 توسط خرس مهربون |


سلام

می دونم یه خروار مشق ریاضی خراب شده رو سرم اما اصلا حالشو ندارم حتی یه ذره ...

امروز ... امروز یه فرقی با روزای دیگه داشت ... البته خیلی فرقا داشت ها ... ولی این یکی بیشتر به چشم میومد ...

امروز من مثه روزای دیگه اومدم خونه ... خواهرم گفت که می خواد بره نمایشگاه مدرسشون همون مدرسه ای که من

دبستانمو اونجا گذروندم ... همون رفاهی که از آدمای افراطیش حالم به هم می خورد ... گفتم منم میامو  با هم رفتیم .. یه

مانتوی گشاد پوشیدم  با یه روسری گنده با چادر ... چادر ... من اصولا می رم بیرون چادر سرم نمی کنم کار سختیه توی

همین مدرسشم از صبح تا ظهر ملت همه میگن تو چرا اینقدر موهات معلومه مگه چادری نیستی ؟ این چه طرز چادر

سرکردنه و از این جور چیزا ...

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم هر چقدر به مدرسه نزدیک تر می شدیم احساس خوبی بهم دست می داد که انگار یک کم

باهاش یه احساس بد هم قاطی کرده باشن ... به مدرسه رسیدیم یه در بزرگ سفید .. مثل همیشه .. وقتی از در تو رفتیم

یه چهره ی آشنا از دور بهم لبخند زد ... ناظممون بود ... اومد جلو و گفت چه عجب این ورا پیداتون شد . و تقریبا می شه گفت

باهام صمیمانه دست داد و روبوسی کرد  ... به قولی چادرش تو چشش بود دماغش هم به زور دیده می شد . اما احساس

بدم نسبت بهش کمتر شده بود ...

همون جا بود ... دقیقا همونجا ... همون حیاط بزرگ .. با دو تا درخت کاج بلند که از میدون بهارستان کاملا معلومه ... انگار

حیاطاش از سه سال پیش تا حالا تکون نخورده بود ... همون نقاشیای روی دیوار ... و جملات مثلا اخلاقی ... هنوز هم دارم

زمزمه می کنم  : با کتاب خو بگیر / یاری از او بگیر / قصه هایش بخوان / پند و نیرو بگیر  ....

واااااای !!! چقدر دلم هوس اون روزا رو کرده .. این همون حیاطی بود که با زهره ( یکی از دوستای دبستانم ) زیر باد توش می

دویدیم ... و مله های رومانتیک بچه گونه می گفتیم ... حالا اون کجاست ... ؟  و من کجام ؟ توی حیاط قدم می زدم .. به یاد

اون  روزا ... باد خنکی به صورتم می خورد .. انگار داشت محکم می زد تو گوشم ... بدون اغراق میگم : من اصلا رفاهو

دوست نداشتم .. حتی یه ذره ... حالا که برگشته بودم انگار عاشقش بودم عاشق مدرسه ی بزرگ و قشنگم ... پس ..

پس .. پس در مورد فرزانگان چی ؟ که حالا هم عاشقشم ... دارم فکر می کنم که سه سال دیگه که برگردم چی کار می کنم

به مدرسه ای که از حالا عاشقشم ... عاشق در و دیواراش ... پنجره های جوادش ... عاشق همه ی دوستام .. عاشق

معلمام ... عاشق مصدقی ... آره همون مصدقی که خیلیا دوسش ندارن ... با اینکه تا حالا خیلی شده بد بزنه تو حال آدم ...

واای !! رفقا من عاشق مدرسه ام .... خیییییییییییییلی دوسش دارم !!! بازم بیشتر ...

 

در پناه حق

پ . ن : شرمنده آپم چرت بود  .

+ نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385 19:24 توسط خرس مهربون |


هر امروزی که دیروز می شود

یک روز از  فردا های با هم بودن کم می شود ...

و

آسمان همیشه زیباست و خورشید سخاوتمند ....

+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385 19:8 توسط خرس مهربون |


سلام

من دیروز به سرم زد یه ذره جغرافی بخونم چون میشه گفت چیزی بارم نبود اما قبل از اینکه کتابو باز کنم یه لحظه مکث کردم و با خودم گفتم : من واسه چی باید جغرافی بخونم ؟ و بعدش یه حسی با صدای بلندتری بهم گفت : من واسه چی باید جغرافی بخونم ؟ آخرش که چی بشه ؟ که هممون بمیریم بریم زیر خاک ؟ اون وقت نمره ی ۲۰ جغرافی به چه دردمون می خوره ؟ اون دنیا خدا از درسامون معدل می گیره معدل هر کی بیشتر شد می برتش بهشت ؟ واسه چی اینقدر جون می کنیم ؟ نه اصلا خودمو میگم ! واسه چی اینقدر جون می کنم ؟ واسه چی ثانیه های قشنگمو واسه چیز به این مزخرفی حروم می کنم ؟ نه تو به من بگو ! که چی بشه ؟ آخرش که چی ؟ واقعا آخرش که چی ؟ ...

پ.ن : ببخشید اینقدر کم شد آخه من این متنو دو بار نوشتم ! یه بار برقمون رفت یه بارم همون پیام مزخرف dont send erorr اومد ! این متنه حدودا دو برابر بود ولی تقریبا میشه گفت همینا بود .

خوش باشین

تابعد ....

+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 12:54 توسط خرس مهربون |


امروز داشتم توی اتاقم دنبال چیزی می گشتم که تصادفا چشمم افتاد به یه دفتر سیاه با جلد کلفت و عکس یه گل لاله هم روش ... ، دفتر خاطرات دبستانم ( کلاس پنجم ) ..... به یاد اون روزها که بازش کردم یه صفحه چون با خودکار سبز نوشته شده بود توجهمو جلب کرد به بالای صفحه نگاه کردم به تاریخ ... نوشته بود : ۱۸/۱۰/۸۲   یعنی دقیقا  سه سال پیش .... شروع کردم به خوندن :

سلام

خبری خوش دارم امروز دو غزل از اشعار گران بهای خواجه ی شیراز حفظ نمودم . وقتی به اشعار او فکر می کنم هیجان تک تک ذرات وجودم را فرا می گیرد و به مثابه ی گرانقدر لسان الغیب بیش از پیش پی می برم . باران می بارد . دوست دارم تا سحرگاهان بنشینم و همراه با ترنم دل انگیز باران اشعار حافظ را زمزمه کنم . می خواهم در رثای تک تک قطرات باران که بر زمین فرو می نشینند تا پگاه غرنگ گویم . اما نه ......
نمی توانم .در گوشه ای از اتاق سایه هایی می بینم و ترس بر من مستولی می شود و من توانایی سطوت ندارم . سطوت بر این تاریکی وهم انگیز لاجوردی که انگار بر تلالو کواکب آسمان چیره گشته است . پس می روم ..... پس می روم به استقبال خواب ... مفتقر به رویاهای شیرین ... 

        به امید لقاء یار          

هان ؟ مثابه یعنی چی ؟ غرنگ یعنی چی ؟ مستولی یعنی چی ؟ سطوت ، مفتقر ، لقاء ...  واقعا من این متنو نوشتم ؟ من ؟ من که حالا حتی معنی کلماتشم نمی فهمم ؟ چه دورانی داشتیم اون موقع ....  دلم واسه اون موقع ها تنگ شده ... اون موقع هایی که هر جا می رفتم یه حافظ زیر بغلم بود ...   ته ادبیات بودم ... منی که حالا واسه ی گرفتن ۲۰ از ادبیات مجبورم ۴۵ دقیقه درس بخونم ... توی مشاعره هیچ کس حریفم نبود .... حالا بعد از دو سه دور بازی ( ت) کم میارم ! ... ورد زبونم شده بود : سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ... حالا چی می خونم ؟ بیا وسط قرش بده ما آس و پاسیم بی خیال ! ... همه پیشرفت می کنن  مام .... 

خوش باشین

                  تا بعد ...                                                                              

+ نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385 15:16 توسط خرس مهربون |


تا حالا شده از یکی خیلی خوشت بیاد.....

اما فکر کنی اون از تو خیلی بدش میاد .....

و بعد در کمال ناباوری بفهمی اون از تو بدش نمیاد و حتی ممکنه یک

کم خوشش بیاد ولی  فکر می کنه تو از اون بدت میاد و تو اصلا عرضه

نداری از اشتباه درش بیاری در این موقعیت چی کار می کنی ؟

+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385 12:9 توسط خرس مهربون |


" خانه  ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار .

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :

" نرسیده به درخت  ،

کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد .

در صمیمیت سیال فضا خش خشی  می شنوی :

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست ؟ "

 

+++++++

من که شخصا عقیده دارم این شعره خیلی خداست من شونصدمین باره دارم می خونمش ولی هنوز نکات پیچیده ای داره که آدم هر بار می خونتش نکات جدیدی کشف می کنه . واسه دومین بارم که شده بخونینش . روش فکر کنید ...

علی یارتون 

        تا بعد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 16:9 توسط خرس مهربون |


در خیابانی بدون درخت

      روزی خدا پرنده ای به سراغم فرستاد

    تا دوباره ثابت کند حواسش به من هست!

    و من نیز به نشانه قدردانی از آن لطف بی کران

    آستین آن پیراهنم را ...

   هنوز نشسته ام!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385 11:32 توسط خرس مهربون |


بچه های گلم همه بشینین سر جاتون دستاتونم از دماغتون

دربیارین که می خوام واستون قصه بگم : یه روز و روزگاری

توی یه شهر بزرگ مثل همینجا توی یه سالی مثله ۱۴ سال

پیش توی یه روزی مثل همین امروز توی یه خونه ای مثل همین

انمین ( همون انی که توی ریاضی وقتی عدد گنده ای و نمیدونن

و شایدم می خوان خودشونو بزنن به اون راه که نمی دونن ازش

استفاده می کنن ) خونه ی قبلی زهرا اینا یه دختری به دنیا اومد

مثله همین زهرای خودمون اولش خیلی گوگولی بود طوری که

همه می خواستن لپشو بکشن و بوسش کنن و هر چی تف

دارن بهش بمالن این زهرای ما خیلی احمقانه به دنیا نگاه می

کرد دنیا واسش خیلی عجیب به نظر میومد دو دل بود

نمیدونست دوسش داره یا نه . اما نمی دونست که ۱۴ سال

دیگه چه جوری میشه شاید اگه می دونست چه دختر ماهی

میشه هیچ وقت گریه نمی کرد اگه می دونست چقدر مهربونه

چقدر هم یه سریا دوسش دارن و چقدر آدم خوبی میشه ثانیه

شماری میکرد تا ۱۴ سال دیگه برسه ...

و ۱۴ سال دیگه رسید خیلی زود خیلی سریع مثل یه چشم به

هم زدن و زهرا ۱۴ ساله شد به قولی هم پاشو گذاشت تو ۱۵

سال و از طرف همه میگم :

   تولدش مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 12:2 توسط خرس مهربون |


سلام رفقا ! چطورین ؟امیدوارم درهر حال بهتر از من باشین

اولا : همون طوری که می بینین قالب وبلاگو عوض کردم چطور

شده ؟

تو نظراتون بهم بگین . خوشحال میشم نظرتونو بدونم .

دوما : من ( به علاوه ی رفقا ) رسما به الهرمیون اخطار می دم

تا یه کم خرخونی رو کنار بذاره و آپ کنه وگرنه ...

سوما : چرا اخیرا همه دپند ؟ ( یه علامت سوال گنده )

چهارما : من به اینترنت معتاد شدم بیاین ترکم بدین .

پنجما :خب دیگه  امری نیست ( یعنی عرضی نیست ! ) و

ملالی نیست جز دوری شما  !

پ . ن : من توی مورد دوم با هیچ کس شوخی ندارم حتی با

بهترین دوستم . و در صورت تخطی ( درست نوشتم ؟ ) حذف

میشه به همین راحتی !

ارادتمند شما خرس کوچولوی خییییییییییییییییلی مهربون

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 6:28 توسط خرس مهربون |


دیشب که همه خوابیدند رفتم پشت پنجره . دلم برای آسمون

بدجوری تنگ شده بود ماه گرد بود و مثل همیشه گنده و نقره

ای . و من بهش نگاه کردم اما اون مثل همیشه بهم لبخند نزد

فقط از ماه یه صورت اخمو دیدم که فکر کنم چشماش خیس بود .

به آسمون نگاه کردم اما مثل قبلا ها فرشته های کوچک

موطلایی بالدار دور ماه قطاری رژه نرفتند و با قلبهای نقره ای

برایم دست تکان ندادند . حتی اینبار ندیدمشان . با خودم فکر

کردم . آخرین باری که به آسمون سر زدم کی بود ؟ خرداد بود

اردیبهشت بود ؟ اما هر چی بود خییییییییییلی وقت پیش بود .

فکر می کنم آسمون دیگر من را دوست ندارد . دیگر من همان

آسمونی را می بینم که بقیه می بینند نه از فرشته ای خبری

است نه از برق نقره ای قلبهای صورتی . دیگر ماه من هم مثل

بقیه ی آدمها با لب و لوچه ی آویزان گوشه ی آسمون خوابیده .

اما من می ترسم . می ترسم یک روز این ماه گریان را هم

نبینم . می ترسم یک روز وقتی ماه را می بینم فقط بفهمم که

باید از کار دست بکشم و به استقبال پتوی چهل تکه ی گل گلی

ام بروم . می ترسم ماه هم به سرنوشت خودکارم دچار بشود .

نگاهش کن خیلی وقت است که فقط ایکس و ایگرگ هایی را

نوشته که لامصب ها هیچ وقت پشتشان را لو ندادند . خودکارم

هم برایم عوض شده است . دیگر مثل همه ی آدمها فقط با آن

مسئله حل می کنم . خود خودکار هم فهمیده  است . انگار با

من قهر کرده . دیگر من را دوست صمیمی خودش نمی داند .

چون کلفت می نویسد و همه اش جوهر پس می دهد . دیگر آن

خودکاری نیست که راحت و روان روی سطرهای سفید کاغذ

پیش می رفت و وقتی کارش تمام می شد من واقعا تجعب می

کردم که این متن ادبی را من نوشته باشم . اما حالا تا بخواهم

قطعه ی ادبی بنویسم بعد از مدتی فقط من می مانم و یک

مشت کاغذ خط خطی شده که رویش فقط فحش نوشته ام به

زمین به آسمون ، همان آسمونی که اینقدر دوستش دارم به ماه

نقره ای قشنگ ، به خورشید ، به درخت و ... من ، من زهرا 

 

نه ... من دیگر زهرا نیستم . آسمون و درخت و فرشته های

طلایی هم این را فهمیده اند . اما من هم مثل آنها نمی دانم

زهرا کجا رفته است من زهرا را گم کرده ام لای ورق های

امتحانی ،پشت  لبخند مسخره ی آدمک یاهو مسنجر ، شاید

زهرا توی جانمازم باشد خیلی وقت است که بازش نکرده ام

حتی نمی دانم کجاست . شاید آدمها با غرورشان ، با

خودخواهیشان ، هر کدام تکه ای از زهرا را با کنده و با خود برده

باشند ....

 

خوشگله ! با توام ! می دانی زهرا کجاست ؟ اگر پیدایش کردی

بهش بگو که دلم خیلی برایش تنگ شده است . آن قدر که شاید

همین چند روزه نارسایی قلبی بگیرم و شرم را از سر همه ی

تان کم کنم . اگر زهرا بیاید آنقدر خوشحال می شوم که به اندازه

ی تمام کاغذ های دفتر ریاضی شعر می نویسم . آنقدر که ...

 

بگذریم ؛ نه نگذریم . اگر زهرا را دیدین من را نشانش بدهید شاید

دلش برایم تنگ شده باشد ................

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 20:33 توسط خرس مهربون |


توجه           توجه

رفقای گرام سلام ( مام ته نثر مسجع و اینا ) الجغله ی ما رو که خاطرتون هست . همنیطور که خبرچین گفته بود این الجغله ی ما یه اسم مستعار داره که خیلی ازش بدش میاد . ولی بالاخره من ( + رفقای ۲/۳ یی ) اسم مستعارشو بهش غالب کردیم . از خودگذشتگی می کنم و بهتون میگم چی بود : هرمیون  ( احتیاط : مواظب باشید هرمیون متوجه نشود وگرنه خودکشی می کند خونش می افتد گردن شما ! )ولی سر قضیه ی خودشیرینی پیش خاله تقویان به الهرمیون تبدیل شد . این الهرمیون ( الجغله ) ی ما یه پا عربه دست کمش نگیرین !

پس در همین مورد که داشتم می نالیدم الجغله به الهرمیون تبدیل شد و از این ثانیه به بعد شما مطالب الجغله رو به اسم الهرمیون می بینین . ( البته اگه ببینین  چون اگه آپ کنه به خرخونیش نمی رسه.)

 

                                         با احترامات فوق العاده فائقه

 

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 15:33 توسط خرس مهربون |


توجه !  توجه !

وبلاگ ما ( من و رفقا ) به شدت مایله با  وبلاگ های سمپادی اعم از فرزانگان و علامه حلی  تبادل لینک کنه . جون مادرتون بیاین تبادل لینک . آخه هیشکی نیست بیاد کشفمون کنه . داریم اینجا تلف می شیم ! آخه تو بگو حیف این همه استعداد نیست اینجا بپوسه ؟ ما هیشکیو نداریم هیشکی به ما سر نمی زنه . این رفقای ما اشکشون تو مشکشونه تا گریشون نگرفته بیاین لینکمون کنین . خواهش ! التماس ! تمنا ! ( خسته شدم دیگه د بیا لینکمون کن لا مص ... به قول خبرچین وب یه محیط فرهنگیه !!! )

+ نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 16:22 توسط خرس مهربون |


اوهووی ! خوشگله ! باتوام ! حواست کجاست ؟ کجا سیر می

 

کنی ؟ مطمئنی اینجا زندگی می کنی ؟

 

اصلا هیچی از زندگی می فهمی ؟ تو فقط می فهمی که باید دو

 

ساعت واسی جلو آینه و با اون موهای لامصبت ور بری بعد

 

هم چون یه تار موت به جای سمت راست سمت چپه با مشت

 

بکوبی رو آینه و اون شونه ی بدبختو بندازی یه گوشه واسه

 

چی ؟ واسه ی اینکه می خوای بری مدرسه !!!  

 

مدرسه !؟ تو از مدرسه چی می دونی به جز اینکه سر کلاسا

 

مسخره بازی دربیاری . فقط مشکلت امتحانه که اونم بغل دستی

 

( احیانا به همراه دو تا پشتی ها + جلوییها ) نمرده هر چی

 

چشمای باباقوریت قد می ده می چپونی تو برگت آخرشم به

 

بیستی که آوردی " افتخار " می کنی . حلال و حروم سرت می

 

شه ؟ نه جون من از این خبرا نیست به قول خودت وجدانت ضد

 

ضربه شده . تو نمی فهمی تو یه جو شعور نداری وقتی مامانت

 

خسته از سر کار میاد و میگه برو میز شامو بچین کلی درمورد

 

مرد سالاری توی خونوادتون سخنرانی می کنی و میگی که

 

چرا به داداش بدبختت که تا ساعت 6 دانشگاه بوده نگفته و فقط

 

به تو زورش رسیده . چرا اینقدر سنگدلی ؟ تو فقط می دونی

 

باید 24 ساعت آن باشی . هر بدبختی هم که با کامپیوتر کار

 

علمی داشت به تو هیچ ربطی نداره باید بره کافی نت !

 

فکر می کنی کی هستی ؟ فقط بلدی یه دیوان حافظ بزنی زیر

 

بغلت و بگی بله ! من خیلی سرم میشه . بعدم یه نفهمی مثله

 

خودتو گیر میاری و هرچی توی کتاب " صنایع ادبی در اشعار

 

حافظ " خوندی واسش بلا نسبت طوطی تکرار می کنی و اونم

 

مثله بز اخوش سرشو تکون می ده . بعدم هر چرت و پرتی که

 

گیرت میاد به نام متن ادبی می چپونی رو یه مشت ورق و بعد

 

باخودت می گی من خاصم من درگیر روزمرگیا نشدم من

 

زندگیو می فهمم ! پس فکر می کنی روز مرگی چیه ؟ همین

 

زندگی تو به زبون ساده میشه روزمرگی . چی شد مخت سوت

 

کشید؟ لابد می گی این منکراتی کیه گیر من افتاده ؟ حواست

 

کجاست ؟ گل که لقد نمی کنم ! دارم باهات حرف میزنم .

 

اوهوی خوشگله ! باتوام ! با تویی که از تو آینه بهم زل

 

زدی !     

+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 18:13 توسط خرس مهربون |


                                    "  به نام بهار آفرین دلهای پژمرده "

یه حیاط بزرگ با یه عالمه دار و درخت به علاوه ی یه حوض بزرگ وسطش  . یه جای باصفا تو ذهنت اومد که پر  از بوی زندگیه. نه ؟خیلی کیف میده که تو همچین  جای باصفایی قدم بزنی . اما ...                                  

اما وقتی کیف میده که یه مامان بزرگ مهربون از پشت پنجره با حسرت نگاهت نکنه ... وقتی که ده جفت چشم به امید پیدا کردن هم صحبتی مشتاقانه نگاهت نکنن ... وقتی که  ..

                                                           ***  

                                                                                                                                  

به در سالن نگاه می کنی رنگ و رو رفته است اما می توانی بنفشه ی 4 را تشخیص بدهی داخل می شوی از پیری و درهم شکستگی مامان بزرگ ها یکه می خوری  لبخند می زنی وسعی می کنی  مهربان تر از یک دختر شیطان به نظر برسی . سلام می کنی . بعضی از مامان بزرگ ها با خنده جوابت را می دهند و می خواهند کنارشان بشینی تا شاید به یاد بچه و نوه هایشان با تو حرف بزنند و لبهای مهربانشان را روی گونه هایت بگذارند و بعضی دیگر فقط به جواب سلام اکتفا می کنند اما قلب همه ی شان یکصدا این کلمه را در گوشهایت فریاد می کشد : تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...

                                                         ***

وارد یکی از اتاقها می شوی 4 جفت چشم به طرفت می چرخد به اتاق نگاهی می اندازی دکوراسیون ساده ای دارد یک یخچال قراضه و 4 تا تخت که کنار هر کدام آهن پاره ای قرار دارد که بیشتر به زیر خاکی می ماند تا کمد ! در اینجا همه چیز سفید است . تخت ها سفیدند پرده ها سفیدند و حتی  گل ها هم سفیدند .بعضی ها می گویند سفید رنگ تنهاییست ...  

                                                     ***

به چشمهایش نگاه می کنی  آبیست آبی آسمانی همان رنگی که باور نمی کردی روزی غمگین ببینیش هاله ی سفیدی چشم هایش را پوشانده است . هاله ای همرنگ اشک. کسی چه می داند ؟ شاید در آن  چشمهای مهربان و خسته واقعا اشک باشد و تو نفهمیده باشی . و او برایت درددل می کند و تو به این فکر می کنی که آیا رنگی می تواند به این شیوایی تنهایی را توصیف کند ... 

                                                    ***

دستهایش را می فشاری اما این بار بوی مایع دست شویی گلرنگ نمی دهد بوی رنج میدهد بوی درد می دهد و اما بوی تنهایی . بوی تند تنهایی را همراه با بوی تند دارو در جای جای این خانه حس کنی ...                              

                                                   ***

همشاگردی به یکی از مامان بزرگ ها اشاره می کند ادایش را در می آورد و نیشش تا بناگوشش باز میشود و من می مانم که کدام سنگدلی می تواند به تنهایی یک مامان بزرگ بخندد ...   

                                                   ***

بچه ها بغض کرده اند و هر کدام گوشه ای به فکر فرو رفته اند اما شاید هیچ کدامشان حتی یک گوشه از تنهایی مامان بزرگ را درک نکرده باشند ...

                                                ***

سوار مینی بوس می شویم و بعد از دو دقیقه همه همه چیز یادشان می رود . دوباره مقنعه هایی که جلو کشیده شده بود عقب می روند و همه یادشان می رود که اگر پسر آن مادربزرگ شهید نشده بود شاید در این غربت سفید انتظار دیدن پسرش را نمی کشید و همه یادشان میرود که مامان بزرگ گفته بود این چیز هایی که به لبتان می مالید خون شهید است و همه یادشان می رود که مامان بزرگ ها را در تنهایی خود تنها نگذارند ...

 

 

 

پ . ن : توی پاراگراف آخر اشاره به شخص خاصی ندارم بهتون بر نخوره !!

                                                            

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 19:15 توسط خرس مهربون |


و خدایی که در این نزدیکیست ...

یک روز و روزگاری من و رفقا پیش هم نشستیم و فکرهامونو ریختیم رو هم . برای درست کردن یه جایی ، یه جا واسه ی دوستی ، یه جا واسه ی مهربونی ، یه جای خوب ...

یه جا به وسعت آسمونا ، اما میشه آسمونو ساده کرد . اونقدر که توی چند خط وبلاگمون جا بشه و حتی یه الکترون از وسعتش کم نشه . فقط کافیه چشماتو شسته باشی.

و اینم از آسمون ما،آسمونمون آفتابیه اما ممکنه بعضی وقتا ابری و بارونی هم بشه . اما می دونی که،آسمون همه جورش قشنگه !

+ نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385 15:7 توسط خرس مهربون |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin