|
به نام خدا
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست تا دیگر نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست ***** + نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 17:7 توسط مری جون |
به نام خدا خیلی وقت بود که می خواستم آپ کنم ولی نمی دونستم چی باید بگم. داشتم کتاب جبران خلیل جبران می خوندم گفتم شاید شماهام خوشتون بیاد. ****** آنگاه زنی به او گفت: درباره ی غم و شادی با ما سخن بگو! پاسخ داد و گفت: شادی همان غم شماست. چشمه ای که آب خنده از آن می جوشد٬ با اشک های گرمتان پر شده است. آیا غیر از این چیز دیگر هم هست؟ هرگاه دندان تیز غم بر بدنتان فرو رود٬ شادی در اعماق دلهایتاندو چندا می شود. مگر جام شرابتان روزی در کوره ی آتش گداخته نشده است؟ و آن سازی که به روحتان آرامش می بخشد٬ همان چوبی نیست که روزی با تیشه بریده اند؟ پس هرگاه شادمان شوید به اعماق دلتان بنگرید٬خواهید دید که آنچه شما را اندوهگین کرده بود٬ اکنون خوشحالتان می کند. و هر گاه لشگر غم بر شما احاطه کرد دو باره به اعماق دلتان خوب بنگرید٬ خواهید دید به راستی برای چیزی می گریید که می پنداشتید شادی آور شما در زمین است. برخی از شما می گویند: شادی از غم برتر است. گروهی دیگر چنین سخنی را نمی پذیرند و می گویند: هرگز! بلکه غم برتر از شادی است. اما به شما می گویم: به راستی که غم و شادی توأم یکدیگرند. با هم می آیند و با هم می روند. و اگر یکی از آن دو در کنار سفره ی شما بنشیند٬ شگفت زده نشوید و بدانید که یار دیگرش در بسترتان خفته است. آری! اگر خزانه دار زندگی٬ شما را برای سنجیدن سیم و زر به کار اندازد٬ پیمانه ی غم و شادی شما در یک حالت می ماند. ****** باور کنید هنر من بیشتر از این قد نمی ده. تازه این یه ذره هم هنر من نیست
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 13:21 توسط مری جون |
به نام خدا باربارا در طول هفت سالی که با مایکل ازدواج کرده بود در زمینه های مختلف و متعدد خود را مقابل شوهرش شرمنده احساس می کرد .او در مورد کادوی شب عید همیشه و هر سال پیش شوهرش کم می آورد ! مایکل هر سال شب عید هر طوری شده بود حتی اگر قرض می کرد یک عیدی مناسب برای زنش می خرید . اما باربارا فقط به خاطر اینکه خانه دار بود و در آمدی نداشت در این هفت سال نتوانسته بود برای مایکل کادویی بخرد . البته آن سال قضیه فرق میکرد. باربارا تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که شده برای شوهرش آن زنجیر طلا را که مخصوص ساعت جیبی بود بخرد . خود مایکل چند بار گفته بود : اولین پولی که به دستم برسه یه زنجیر طلا واسه ی ساعت جیبیم می خرم .اما دو سال گذشت و مایکل نتوانست آن را بخرد و... و حالا باربارا آن را به عنوان کادوی شب عید برای شوهرش خریده بود . او با فروش موهای بلاند و طلایی اش به یکی از تولید کنندگان کلاه گیس زنانه توانست زنجیر طلا را برای شوهر مهربانش بخرد . دو ساعت مانده بود به لحظه ی سال نو که مایکل وارد خانه شد و رو به زنش که در آشپز خانه بود گفت : ــ باربارا بالاخره آن گلسر نقره را که همیشه دوست داشتی برای موهای قشنگت بخری خریدم ... یعنی با خودم گفتم ساعت بدون زنجیر که فایده ندارد و ... هنوز حرفش تمام نشده بود که باربارا از آشپز خانه بیرون آمد . نگاهش به گل سر نقره افتاد و نگاه مایکل هم به موهای کوتاه شده ی زنش ! او ـ هنری + نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386 19:53 توسط مری جون |
به نام خدا صدای آقا برای سومین بار بلند شد و مرد صورتش برای سومین بار سرخ شد و سرش را پایین انداخت. دیگر از هیچکس حرفی نمی زد. حتی از ضبط گوشه اتاق هم صدای شادی بر نمی خاست . ــ دوشیزه ی محترمه سرمار خانم آیا وکیلم شما را به عقد دایم آقای... . صدای آقا در صدای باز شدن در گم شد و همه سر ها به طرف بالا رفت زن سفیدپوش در چهارچوب در ایستاد و ... . ــ پس شما همگی جمع شدید توی انباری من دارم کل آسایشگاهو دنبالتون می گردم آره ؟ خیلی خوب دیگه وقت بازی تمومه زور برگردین تو اتاقاتون.
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385 18:15 توسط مری جون |
به نام خدا چشمانش را بست و شمرد : يك ، دو ، سه ، ... به ده كه رسيد گفت : بيام اما صدايي نشنيد . دوباره با صداي بلندتري پرسيد : بيام اين بار هم صدايي نشنيد . بار ديگر با تمام قدرت فرياد كشيد : بيام باز هم كسي جوابش را نداد. خسته شد و دستانش را از روي چشم هايش برداشت و ديد همه از آنجا رفته اند. ديگر هيچ وقت قايم باشك بازي نكرد. *** پ.ن: اين متن سرقتي است + نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385 19:2 توسط مری جون |
سلام خيلي هم مي دونم خداحافظ *** پ.ن:اين مطلب را به ياد الهرميون خدا بيامرز
+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385 11:28 توسط مری جون |
به نام خدا وااااااااای امروز یه روز فوق العاده بود بعد از سه روز پشت سر هم والیبال بازی کردن بالاخره بررررررررررررردییییییییم پریروز با ۵/۳ بازی داشتیم که اون آسون بود چون تیمشون زیاد جالب نبود ( به رفقای ۵/۳یی برنخوره) بگذریم دیروز با ۷/۳ مسابقه دادیم ست اول با هزار مکافات و بد بختی و قسم و آیه بردیم . ما فقط یه امتیاز می خواستیم که ببریم اما داور ........ . زنگ خورد و ما هزار امید با قیافه های شاد در حالی که شعار ۲/۳ ۲/۳ ۲/۳ را می خواندیم به سمت کلاس حرکت کردیم که دیدیم صبا ( کاپپیتانمون ) با قیافه ی درهم اومد و گفت امتازو به اونا دادن چون پاسور (یعنی من بدبخت) دستش خورده به تور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... زنگ تفریح ما رفتیم پایینو با هزار دلیل و برهان و بازسازی صحنه و قسم گفتیم دست پاسور (من بدبخت) به تور هیچ اصابتی نکرده خلاصه نصف زنگ گذشت تا بالاخره داوران...(سانسوری) تصمیم گرفتن تایین بزنن و بالاخره نتیجه ی ست اول به نفع ما تمام شد. و اما بشنوید از ست دوم: همه چی داشت به خوبی و خوشی می گذشت تااینکه داوران...(بازم سانسور شد) سرویس سیما رو که دقیقا توی زمین بود به نفع اونا دادن همه عصبانی و عصبی شدن به برکت وجود من و دارتانیان که ۸ امتیاز و خراب کردیم باختیم (حالا عصبانیت های صبا بماند) ست سوم امروز برگزار شد که بالاخره ما بررررررررررررررردیییییییییییییم ۱۶ به ۱۴ هه هه هه چقدر خوب می شد اگه هرروز مسابقه داشتیم چون تو تین سه روز ما یه ربع از هر کلاس (یه ربع هم خودش یه ربعه ) را به بهانه ی تمرین جیم می شدیم (ولی خداییش تمرین می کردیم البته هنوز یه بازی تا قهرمانی مونده ولی بقیه گروهها زیاد قوی نیستند (تعریف از خود نباشه) و این بود سرگذشت ما ( همچین می گم سرگذشت انگار زندگی ناممو گفتم !!! ) + نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 16:35 توسط مری جون |
دکتر : دوست خوبم در سیمای تو چهره ی یک انسان شاد و موفق را می بینم. خیلی خوشحالم که با تو مصاحبت می کنم. بیمار: این نظر لطف شماست دکتر اما فریب چهره ام را نخورید من آدمی درمانده و در به در . به هم ریخته ام که در محاصره ی مشکلات زندگی واقعا کم آورده ام. لطفا کمکم کنید. ــ دوست خوبم جوان دوست داشتنی. نباید درباره ی خودت اینطور صحبت کنی. تو جوان پر انرژیی هستی باور کن وجودت سرشار از شادکامی و موفقیت است. باید آنها را از درونت پیدا کنی و به بیرون هدایت کنی. بخند تا شادی و نشاط را از اعماق وجودت استخراج کنی و در ویترین صورتت به دنیا عرصه کنی. آنوقت دنیا هم چاره ای جز لبخند زدن به تو نخواهد داشت و صورت زیبای زندگی را خواهی دید ــ اما دکتر دنیا عهد کرده جز قیافه ای مثل برج زهر مار به من نشان ندهد. ــ دوست من عزیز جوانم سخت در اشتباهی. دنیای تو چیزی جز آنچه در ذهن خود به آن شکل می دهی نیست. این ذهن و اندیشه ی توست که دنیایت را شکل می دهد تعریف می کند و جلوی دیدگانت می گذارد. مثلا همین خورشید گرم و درخشان را که می بینی به خاطر توافق با ذهن توست که چنین نورانی و داغ به نظر می رسد. باید دنیایی که در ذهنت می سازی همیشه تصویری از خوشی و شادی و کامیابی باشد. آن موقع دنیایت هم چنین خواهد بود. سعی کن همیشه خاطرات زیبایت را مرور کنی. ــ اما دکتر من هر چه در ذهنم مرور می کنم جز شکل بی ریخت نمرات تک رقمی تحصیلی.تصویر زشت چکهای بر گشتی.پوزخند کریه کلاهبردارانم.سرکوفت اطرافیان و حجم کثیف جیبهای خالی چیز دیگری پیدا نمی کنم. ــ ببین دوست من باز هم که حرف خودت را می زنی چرا به حرفهایم خوب دقت نمی کنی؟ چرا به داشته های با ارزشت اعتناء نمی کنی؟ چرا به این همه ثروتی که همراه توست بی توجهی؟ مثلا همین اندام زیبا و نعمت سلامتی. چرا این ثروت با ارزش را نادیده می گیری؟ ــ دکتر اجازه بدهید از پشت میز بیرون بیایم و بایستم. ببینید به این شکم گنده که به هیچ ترفندی عقب نشینی نمی کند. این قامت کوتاه و خپل. ابن سر نخ نما شده و این بینی پیش آهنگم خوب نگاه کنید. اجازه بدهید از زخم معده ام بگویمکه شب و روزم را سیاه کرده و یا از آن سردرد های لعنتی که بی چاره ام کرده. باز هم بگویم؟ ــ ای دوست بد قلق من شاید تمام مشکلات تو از آنجا شروع می شود که نمی خندی بخند عزیزم بخند تا گام نخست را برای تغییر زندگی ات برداری. ــ ببخشید دکتر اما وقتی خنده ام نمی آید باید چکار کنم. یعنی با این اوضاع و احوال اگر بخندم لزوما باید دیوانه باشم. ــ پس دوست عزیز من. تا با یک پس گردنی شعفم را از مصاحبت با شما تخلیه نکرده ام به سرعت مرا از مصاحبت خود محروم کنید که این لبخند من معنایی جز عصبانیت حاد و خطرناک ندارد. *** اینم از طنز (اگه خندت نگرفت جون من رومو زمین ننداز خودتو قلقلک بده ) در ضمن اگه اشتباه تایپی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید + نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 13:24 توسط مری جون |
نقش اصلي فيلم ما پدر، مادر بعدشم يار كارگردان فيلمم خداست همونيكه همش با ماست رو كشتي اين روزگار فقط اونه كه ناخداست صحنه ي اين فيلم روزگار پشت صحنشم آخزته هر كي كه بد بازي كنه تو آخرت ناراحته يه عده تو فيلم ما رفتن به دست سرنوشت بدا جهنم رفتن و خوباشونم رفتن بهشت حالا بايد عبرت كنيم اگه مي خوايم بهشت بريم اگه مي خوام كه دنبال قصه ي سر نوشت بريم + نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 11:21 توسط مری جون |
زير آن آسمان بي اندوه كه پولك مي باريد شايد هم ستاره به جاي باران دختر كوچكي . . . با شتاب تمام صفر ها را از دفتر ديكته اش پاك مي كرد و با خط كودكانه اش درشت مي نوشت زني خسته ، نشسته بر كه دنيا او را از صفر كم مي كند به صفر اضافه ميكند به ضرب صفر و به توان صفر مي كند و او واقعا مي گويد چه تقلب قشنگي بود آن بيست هاي دروغين *** جون من حال کردی نمی دونم یه دفعه احساساتی شدم حالا انقدر تشویق نکنید + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 14:30 توسط مری جون |
|
| ||||||