تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

 

چه کودکانه ست و ،

ناخوشایند و ،

ابلهانه ،

که تمام حرفهایت ،

 

در یک خط صاف خلاصه شوند ! ...

 

( ـــــ )  

 

 

 

پ.ن:

 

اینروزها ،

خوبیها کاغذی میشوند و ،

دوستیها آهنی ! ...

+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387 0:5 توسط خبرچین |


یا هو

 

چقدر عجیبه ورود به مدیریت این وبلاگ ... چن وقته ؟ ۱۱۴ روز ! ۱۱۴ روزه که کسی وارد مدیریت اینجا نشده ... ! اگرم شده ٬اینقدر خاک و خل رفته تو حلقش که تندی زده بیرون !

من اصلا نمیدونم که چرا اومدم تو ٬ یهویی شد . شایدم واقعا دلم براش تنگ شده باشه !

 

خیلی چیزا هس که میخوام بگم ... اما نمی دونم چرا نمیتونم ! ... واسه همین ، ترجیحا ، فقط قالبشو عوض میکنم تا یه کم از این هوای گرفته درآد و ... والسلام !

 

پ.ن: تو هم اینهمه فکر نکن ... بشین و تا ساعت چهار صبح شکلات بخور و مرد هزار چهره نگا کن ... حوصله تم که سر میره سی دی مدرن تاکینگو بذار و به یاد طفولیتت همراهیش کن ... مث من ...   

+ نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 16:59 توسط خبرچین |


----< اگه پشت گوشتو ببینی "..." هم میبینی .

این ضرب المثل احتمالا مال دوره قبل از اختراع آینه س ، دوره پیش آینه ای . کاره نداره که . فقط کافیه پشت به آینه وایسی و یکی دیگه م بگیری دستت و یه خورده اون کله مبارکو جابه جا کنی تا "پشت گوشتو ببینی"

 

>>>>>>> کلا آدمها ناآگاهانه حرف مفت زیاد می زنند ! تو آگاهانه گوشهاتو بگیر ! <<<<<<<<<

 

مث همون ماجرای تکراری که همون "مردم" میگن : تا چیزی رو ندیدی باورش نکن . و در امتدادش "خودشون" میگن : هرچی رو میبینی باور نکن ... ! عجب ...

 

 

پ.ن :

 

آره ، پرواز را به خاطر بسپار

اما نه برای اینگه "پرنده مردنیست" ، نه . برای اینکه اندی دیگر پرنده ها دیگر حوصله پرواز "آموختن" نخواهند داشت ... . تا چندی دیگر آسمان از بال پرندگان خالی میشود . اشکالی ندارد . هواپیماها کماکان به بقای خود ادامه خواهند داد

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 22:33 توسط خبرچین |


 

این نهایت حماقت توئه

 

                                که وقتی به یکی لبخند میزنی

 

                                                                              ازش انتظار جواب داری

 

 

...

 

 

 

ویرایش شد : تولد هدهد عزیز مبارک !!!

 

.

.

.

 

و وفات اما علی علیه السلام تسلیت ... ( دیدی چه زود میگذره ... )

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 20:5 توسط خبرچین |


 

به نام او ...

 

 

و دوباره ... ۱ سال ... گذشت ... چه ساده ... چه سریع ...

و اینبار هم د و ب ا ر ه ماه رمضان از راه میرسه و شور شعف برای اکثر کسایی که اعتقاد دارن ...

و حالا اذانهای صبح فقط اذان نیستن ... یه خلوص خاصی دارن ... یه سکوت خاص ... یه سحر خاص ...

و اذان های مغرب هم یه تلاطم و ... شاد ؟! ...

 

و حالا در این اولین روز تنها چیزی که میدونم اینه که تا بیام به خودم بیام همه چی تموم میشه و می گذره و ... مث تمام ثانیه ها و ... مث همه چیز

 

 

مهم اینه که چقدر / ازش / استفاده / کرده باشی

 

 

 

 

   پ.ن :

من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که عرضه نوشتن متن ادبی و خصوصا <<<<<<مذهبی>>>>>> رو ندارم ، اما خب دیدم هیچکس آپ نکرده ... یه جورایی بود ! شرمنده

 

پ.ن ۲ :

 

رسیدین سر دعا و اینا یادیم از ما بکنین

 

 

                                                               فعلا

 

 

 

                                                                

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386 15:15 توسط خبرچین |


 

 

 

آرام باش ای پیچک خشکیده

که پس از تو هیچکس راه این پنجره را نخواهد پیمود ،

 

یاد تو تا ابد در خاطرها خواهد ماند

 

پس تو ،

 

                  آرام بخواب !

 

 

 

پ.ن : ایول به اون رفیقی که میگفت :

 

 

... دیوارهای دوری هزار متر بالاتر میروند

و گلهای عشق و ایمان جایشان را به آجرهای کینه و تردید میدهند

آجرها روی هم چیده میشوند و اینچنین شهر از آشنا خالی میشود ....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386 14:52 توسط خبرچین |


یا هو

 

 

 

 

محض اطلاع بنده به مدت سی الی چهل و پنج دقیقه س دارم تمام دفترخاطراتها ، ورقه ها ، دفترچه ها و امثالهم رو زیر و رو میکنم تا یه چیز قابل آپ کردن بیابم . اما دریغ !! اینها هم به نظرم از بقیه بهتر اومدن ... خب واقعا واسه خالی نبودن عریضه و اعتراضات همه و ... !

 

راستی ! من برگشتم به اصالت قبلیم ... خبرچین حال و هوای اول سالو داره ...

 

 

: چند قرنی میشه این تو چیزی ننوشتم . راستشو بخواین نه وقت داشتم  ، نه حوصله ! امروز آخرین روز امتحانات بود . هنوز هم باور نمیکنم که سال اول راهنمایی به پایان رسید ، چه زود گذشت . قرار بود امروز با گروه سیستان و سال سومیها به اردو بریم . وقت امتحان اجتماعی 2 ساعت بود بنابراین چون قرار بود ساعت 9 بریم و  امتحان ساعت 10 تموم میشد ، با کمی شانس و بدو بدو به اتوبوس رسیدیم . من و مریم ، 2 نفر سال اول وسط کل دانش آموزای سال سوم ! اول یه کم سخت بود اما در پایان به این نتیجه رسیدیم که اردو با سومیا به نسبت هم پایه ها ، اگه بهتر نباشه هیچی کم نداره ! چادر زدیم ، گشت و گذار کردیم و کلی خوش گذروندیم . البته در طی این خوش گذرونیا جوراب من تو آب افتاد و یه نفر که نمیشناختمش اونو گرفت اما جوراب مریمو آب برد ! درست چند لحظه بعد از اینکه آرزو کرد کاش آب جوراب منو برده بود ! سومیها حسابی مارو خیس خالی کردن . ما بهشون چیزی نگفتیم * اعصاب مریم حسابی خورد شده بود اما من شاد بودم . تازه سومیها و دبیران هم آب بازی کردند . معلما سراسر خیس شده بودن اما خوش بختانه من و مریم از معرکه جون سالم به در بردیم * خیلی خوش گذشت ... ( سانسور !! )

چه خوب ! خیلی خوش گذشت . البته تا وقتی کارنامه ها نرسه شادیم و اون موقع زاران و گریان ! ولی تا 5 تیر وقت داریم . من بی احساس اصلا گریه نکردم و اگرم کسی گریه کرده باشه ندیدم چون تو کلاسای مدرسه ثبت نام کردم و دوستامو تا یه هفته دیگه میبینم ( بازم درس )

با این حال سال خوبی بود ...

 

23/3/84

 

 

 

* اه اه اه اه چقد پاستوریزه بودیم اونموقع

 

 

 

 

: سلام ، من برگشتم . تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده : آبله مرغون گرفتم ، کیانا و زهرا عضو اکیپ ما شدن ، ( ... ) و غیره و غیره ولی ...

سال تموم شد ، یه سال دیگه م اومد و رفت و سال دوم راهنمایی Finish  ! امروز 20/2/85 و تولد مریمه . براش شکلات ( !! ) خریدم . خب چیکار کنم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید . قرار شد زهرا ( خرس مهربون الان ) یه پستونک ضمیمه هدیه ش کنه .... ( این خاطره از این جا به بعد به طرز فجیعی به مسخره بازیهای سال دوم من و مریم مربوط میشه و برای حفظ آبرو ... ! )

 

 

 

نگارشاشون رو یه کم دسکاری کردم اما ...

فک کن ...

فک کن ...

 

جای خاطره 23/3/86 این تو محفوظه ...

تصور کن ...

 

چه خواهم نوشت ؟!

مطمئننا مانند اینها شاد نخواهد بود ...

 

.

.

.

 

 

 

                                                     

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386 17:6 توسط خبرچین |


 سلام !

 

مبااااااااااااااارک !

تولد مری جون مبارک !!

 

پ.ن : این عکسه خیلی گنده بود گذاشتمش تو ادامه مطلب

پ.ن ۲ : گامنتینگ مشکل پیدا کرده . این جواب مهتا : من قبل از اینکه نظراتو بخونم بهت اس ام اس زدم اما دریغ از جواب ... !! خب من چیکار کنم ؟! شماره تو واسه چی دادی شجاعی ؟! ( من نظراتو از مدیریت خوندم ولی نفهمیدم چه جوری میشه از اینجا نظر داد )


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 14:22 توسط خبرچین |


 

 

چه زود تموم شد ...

 

 

پ.ن : بغض حبس شده در گلو اما بیرون نمی آید

زیرا که زندگی سراسر رفتن است ...

 

پ.ن ۲ : ایول به اتحادمون ... !

+ نوشته شده در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 17:2 توسط خبرچین |


یا هو

 

کالبد ... کهن ترین دست نوشته ایست که با دستهای خود خداوند نوشته شده است

 

 

* نمیدونم با اومدن بهار گذاشتن یه قالب با بلور برف کار درستیه یا نه ولی به نظرم قشنگ اومد .

+ نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386 2:0 توسط خبرچین |


و آفرید ...

 

 

و چه زیباست حس رهایی ...

نمیخواستم آپ کنم فقط به خاطر اینه که پست قبلی پاک شد و خلاصه ...

 

چه قدر بیخودی ذهنم رو مشغول کرده بودم ... چه قدر الکی ترسیدم ... نزدیک بود جا بزنم ولی یه چیزی مانعم میشد ... یه نفر که اگه می فهمید خیلی عصبانی میشد ... و من خیلی ممنونم ازش ... نمیگم نگاههای سنگین چون سنگین نبود ... بیشتر پرسشگرانه بود که بابا این دیگه کیه این همونیه که ... ؟ عجب ...

ولی ابدا مهم نیست ... شاید بی محلی هاشون یه کم ناراحتم کرده باشه ... بعضی ها ... یه جوری که انگار من یه غریبه م ... یا حتی یه روانی شاید ... ولی دیگه هیچ اهمیتی نداره که اونا چی فکر می کنن ... به اندازه کافی سرش بحث شده دیگه بسمه ... دیگه اصلا مهم نیست چون من تصمیم خودمو گرفتم ... و هر مانعی رو کنار میزنم چون ... چون من باید بتونم ... ولی ... نگاه بعضیها واقعا تفکیک ناپذیره ... واقعا نمیفهمم ... ولی واقعا چه اهمیتی داره ؟

 

ساعت چنده الان ؟! ساعت دستم نیست ... ای بابا ...

 

میتونید نفهمید چی میگم !! چهارشنبه که بالاخره می فهمید ...

 

کاشکی اون اینقدر عوض نشده بود ... اون دیگه ... وای نه ... ! همین الان اومد که : حالت خوبه ؟ مطمئنی ؟ چقدر مهربونه ... !! الان میفهمم که چقدر دلم براش تنگ شده بود ...

 

خب ... بسه دیگه ...

 

 

                                                                      فعلا همگی

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 0:4 توسط خبرچین |


یا هو ...

سلام

دوشنبه ، رفته بودم پیش مادربزرگم اینا . داشتم آلبومهای قدیمی رو نگا میکردم ... چه عکسایی ... تو یکی از آلبوما یه دفتر پیدا کردم ... یه دفتر ؟! حالا چی هس ؟ صفحه اولش اینجوری شروع میشد :

به نام یگانه عالم

به نام آن کار سازنده ی بنده نواز که طاعتش موجب رحمت است و بزرگی اش سبب آزادی و به نام او که شمع پرفروغ دوستی را در عمق تاریکیها هدایتگر خوبیها نمود و انس و الفت را در بین انباء بشر برقرار نمود ...

صفحه دو :

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت             ناز کم کن که بسی چون تو در این باغ شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی                 هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

صفحه آخر :

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟ ...

اینا همه با اسم مهدیه امضا شده بود و تاریخاشم اکثرا مال سال 71 بود ...

خب حالا مهدیه کیه ؟! با کلی مشقت فهمیدم مهدیه دوست خاله م بوده . تو این دفترم انگار نوشته های قشنگ رو مینوشته ... و بیشتر اوقات هم نام نویسنده جایی درج نشده . این متن مال اون دفتره ، بخونید که به نظرم خیلی قشنگه :

در خود _ این کویر پهناور _ درختان گز _ که در برابر طوفانها مقاومند و صبور _ نمی بینم . حتی تک درختی کوچک _ که با ریشه ی تشنه ی خود _ من ، این زمین خسته و بی آب را _ در برابر باد صحرایی حفظ کند .

من کویرم _ کویری دلسوخته _ که ابرهای سنگین بهاری و پربار زمستانی _ هیچ گاه مرا درک ولمس نکرده اند .

من همان کویرم که از عطش و نامهربانی آسمان ، سینه را چاک کرده و ترک ترک و تکیده گشته ام . _ ولی ای آسمان ستمگر _ من هنوز منتظرم .

هنوز دل به یاری تو بسته ام . هنوز عاشق و بی قرار ابرهای پربارم . منتظرم که با من ، بر سر رحم آیی .

من حقارت وجودم را در برابر جنگلهای سبز می دانم .

من ، آن جنگلهای سبز خودپرست را که عمریست بر من فخر میفروشند را دیده ام .

ولی روزی آسمان با آنها هم نامهربان خواهد شد .

ولی آنها هم عاقبت به سوی من خواهند آمد و مانند من خواهند شد .

و من آن زمان از آنها برتر شد . آن زمان آنها کویر هستند .

ولی من ، بوده ام ، هستم ، و خواهم بود

                                    

                                                                 فقط با امید به یاری تو ای آسمان نیلگون

                                                                                        30/6/71

 

خب ... چه طور بود ؟ بالاخره یکی باید یه چیزی میگفت دیگه ...

 

فعلا همگی  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 17:26 توسط خبرچین |


و هو احسن الخالقین ...

 

سلام

چطورید ؟

ترم اول تموم شد . به همین سادگی . باید می شد نه ؟ خب آره باید میشد . ما که نمیتونم مانع پیشروی زمان بشیم . ولی حالم از بی حالی مدرسه و دوستان گرام به شدت گرفته شد . انگار نه انگار که ماها الان سال سومیم .... یه اردوی خشک و خالی هم به عنوان اردوی آخر ترم نبردن ... حالا یه بار بردن سینما خیال کردن ...

این دوستان عزیز من هم که هیچ هنری جز ولو شدن ندارن ... حتی حاضر نمیشن راه برن ... هی میشینن ... تنها تفاوت چهارشنبه با سایر روزا این بود که ما بالاخره خرس مهربونو وادار کردیم مهمونمون کنه ... دو ماه پیش سر جرئت حقیقت قرار شد مهمون کنه ... نکرد که ! ولی بالاخره موفق شدیم .

شنبه دوباره همه چی شروع میشه . مثل قبل . راستی هدهد ریاضی صفحه چندو باید مینوشتیم ؟ من اونقدر مبهم نوشته بودم که نفهمیدم ... البته همیشه همینجوری مینویسم ولی معمولا ( معمولا ! ) یادم میمونه که چه جوریا بود .. ولی بعد یه ماه ! استغرالله ...

حوصله م سر رفته هیچ کاری ندارم بکنم ... دیروز روز خیلی خوبی نبود ... یعنی نصفش خوب بود نصفش بد بود ...

دیگه حرفی ندارم ...

فعلا ...

پ.ن : این پسته یه جورایی ناامید میزنه ! من قصدم این نبود ! خب تقصیر من نیست که هیچکدوم آپ نمیکنید آدم مجبور میشه ... با شماهام ! هدهد خانوم ... مری جون خانم ... الهرمیونم که اصولا افتخار نمیده ! پس وقتی من اینجوری آپ میکنم حق اعتراض ندارید ... شیرفهم شد ؟

پ.ن۲ :یه اخطار رسمی راجع به همون چیزی که میدونید : دست از سرم بردارید ! ( خصوصا دارتانیان ) 

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385 17:41 توسط خبرچین |


سلام

اولا شاکی نشید که چرا تو یه روز دو تا آپ کردم . دلیلش اینه که این قالب ساعت رو نشون نمیده . و هر وقت قبل از خواب شب من "دیروز" معنی میشه . من پست قبلی رو دوازده و خورده ای آپ کردم و هنوز نخوابیده بودم واسه همین دیروز محسوب میشه ...

 

غرق در تفکر راجع به سال اول / بعد از عید / زنگ دوم / کلاس ادبیات / امتحان شفاهی واژه نامه / بودم . و دوستان ۴/۱ عزیز که اون موقع اونجا بودن میدونن چی شد . داشتم فکر میکردم دلیلش چی بود ... و اگه بخوام اون اتفاق رو توصیف کنم چه جوری می شد ... ! چنان غرقش بودم که ... یواش یواش داشتم به خواب ناز فرو می رفتم ! که یه دفعه صدای بوق بلند و ممتد یک اتومبیل منو از افکارم کشید بیرون . منم خیلی خونسرد بلند شدم و اومدم نشستم پشت کامپیوتر ! ( حالا برو دریاب اینا به هم چه ربطی دارن ! )

 

حول و حوش ساعت ۴ بود . تنها بودم و داشتم تایپ میکردم ( فک کنم کامنت میدادم ) یهو متوجه نور سرخرنگی شدم که روی کیبورد تابیده . سرمو بلند کردم و چیزی دیدم که گفتم شمام ببینید . اگه میخواین ببینید برین رو ادامه مطلب . 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385 17:56 توسط خبرچین |


یا هو ...

 

سلام

اول بگم که ممکنه دیگه نتونم مث قبل تند تند بیام ، سر بزنم ، کامنت بذارم و ... خلاصه که شرمنده . این متنم مال من نیست ولی میشه گفت قشنگه . راستی ربط زیادی به ریاضی نداره ها ! بخونید و نظر بدید .

 

قضیه ریاضی :

 

اگر از نقطه ای خارج از یک خط صاف ، خطی به موازات آن بکشیم ، به یک بعد از ظهر آفتابی پاییزی میرسیم .

آسمان و همه ی چشمهای آبی ، رویای بی ماهی برکه ها منعکس می کنند و اینها نیز به نوبت ، خوش خوشک ، کاهلی بعد از ظهر را به حمام می برند .

درختان کور در صفی آرام میگذرند و بر بالترین شاخه هاشان ، برگی درخشان ، خش خشی از طلا دارد.

خیابانها در فکر ترک شهر و رفتن به ییلاق اند ، اما چنان کند که مسافران مرتعش در آفتاب ، آنها را به سرعت پشت سر می گذارند .

مزارع زردگون از تپه ها بالا می روند ، لاف می زنند و با پاهای دراز ، در انتظار شب ، آنجا یله می دهند.

تنها چند سپیدار ، خستگی ناپذیر ، با رمزگان مورس برگی ، تلگراف می زنند .

نفس موزون بعد از ظهر ، و همه ی چیزهای دیگر ، هماهنگ می تپند .

من ، به کف دستم عصای بی برگم را گرفته ام .

سینه ای نجواکنان در آفتاب خوابیده .

همه ی پنجره ها مژگانی چون زنان دارند .

برج کلیسا ، چون انگشت نشانه ، رو به سوی آخرین ابر سفید کوچک دارد .

سکوت پس از هیاهو ؛ بعدش مسیح می گذرد و صدا می فروشد .

چکاوک ، منقار ساعت هفت را می بوسد .

رگباری از خروسهای بادنما در هواست .

گوشهای قاطری – که خودش را نمی توان دید – شب را به خود باز می خوانند .

نور روی یقه ام رنگ می بازد .

ساعتی است که تولد تنهای چراغهای خیابان آغاز می شود .

کسی کلید ستاره ها را می زند .     

و این چیزیست که قصد اثباتش را نداشتیم .

 

نوشته ی سوررئالیستی لوئیس بونوئل

 

 

 

 

                                                                                     فعلا

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385 0:20 توسط خبرچین |


یا هو ...

اینجا قرار است خانه ی من باشد . 2 ماه . خانه ی من ... با تمام زیباییهایش ، این خانه را دوست ندارم . اینجا همه چیز رسمی است . اینجا همه چیز ...

بگذارید توصیفش کنم :

صندلیهای چوبی . صندلیهای چوبی با تشک کوچک . در مقایسه با مبلهای نرم و پرکوسن ما ، این صندلیها حکم "سنگ" را دارند . کمی اینطرفتر ، میز ناهارخوری ، از ست صندلیهای راحتیست . قهوهای و ... یک میز تلفن ساده ی مشکی و خاک گرفته ، و تلفن مشکی ساده تر از آن رویش . پرده های دولایه ...لایه های سفید زیرین ، دوده گرفته و سیاه و لایه ی رویین که طلاییست کنار رفته تا سیاهی پرده های زیرین کاملا آشکار شود . شومینه ای خاموش ... خبری از آن آتش ملایم همیشه روشن خانه ی ما نیست ... با حفاظی با نقوش هخامنش ... هخامنشیان را دوست دارم ولی این شومینه را نه ... حتی تابلوها نیز چوبیند ... تابلوهایی با طرح نقاشیهای فرشچیان ... با این تفاوت که روی چوب کنده کاری شده اند ... آنطرفتر هم تابلو فرشی از سعدیست ... با چند بیت شعر اطرافش ... عجب ...

یک گلدان بلند مصنوعی هم آنجاست ... ساده ولی زیباست ... لوسترها و چراغها هم بلورهای شش ضلعیند ... بد نیست ...

یک تلویزیون کوچک ... و یک آباژور در کنارش ... آشپزخانه ای نه چندان بزرگ و نه چندان کوچک ... گاز ... هود ... لباس شویی ... ویترینش هم پر از ظروف کریستال است ... یخچال ؟ خالیست ... به جز داروهای مورد نیاز اولیه ...

یک ساعت پرنقش هم در ابتدای راهرو  آویزان است ... کمی آنسوتر دو چهره سیاه ... یکی می خندد و دیگری گریه می کند ... یک آینه قدی هم در راهروست ... راستی اینجا آیفون تصویریست ... دزدگیر هم دارد ... دو اتاق کوچک ... البته سه تا ولی یکی را احتیاج دارند ... فکر کنم آنی که تراس دارد مال من بشود ... همانیکه یک میز کوتاه چوبی و یک آینه می خورد ... یک ساعت طلایی با نقوش قدیمی ... خواب است ... ولی ... چه پرده های زشتی دارد ! کرم با نقوش خاکستری ... خوشم نمی آید ... تازه اینجا تختی هم ندارد که کنار پنجره باشد تا هر شب کنار بزنمش ... خدای من ... نه می گویند آن یکی اتاق مال من است ... مهم نیست ... پرده هایشان با هم فرقی نمی کند ... کمدش قفل است ... یک میز کوتاه چوبی ... با رومیزی بلند خاکستری با طرح بته جقه ... یک آباژور هم رویش ... تراس ندارد ولی منظره ی پنجره اش فوق العاده است ... احساس می کنم این خانه و این اتاق را بخاطر پنجره اش دوست دارم ... برای من که همیشه یا در منزل شخصی بوده ام  و یا طبقه اول ، طبقه چهارم عالیست ... مخصوصا وقتی منظره ای رو به کوچه تاریک و ساختمان روبه رو داشته باشد ... خدایا من عاشق این پنجره ام ! تنها یک مشکل می ماند ... کاش می دانستم چطور 2 ماه را با کامپیوتر لب تاب سپری کنم !

 

 

 

 

پ.ن : میخوایم دو ماه خونه رو تخلیه کنیم . چراشم به خودمون مربوطه .

پ.ن۲ : واسه پیدا کردن یه خونه تو همین کوچه پدرمون درومدا ... اونم واسه دو ماه ... ولی من ناشکر ...

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385 19:22 توسط خبرچین |


سلام

با اجازه قالبو عوض کردم . نظر یادتون نره . خوبه یا بد ؟ مال بلاگفا نیس دنبالش نگردید

فقط خرسی قالبو که عوض کردم اون نظر سنجیه هم رفت ! دوباره بذارش .

فعلا

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385 14:14 توسط خبرچین |


 سلام

بنا به دعوت آذین جان به این بازی من مجبور شدم این پستو بذارم و ...

خب اینم از یلدابازی من :

1-     چشم ها :

      یکی خصوصیات بارز من که هرکی می خواد باهام آشنا بشه باید اول با اون آشنایی پیدا کنه ، چشامه . من در اکثر مواقع احتیاجی نیس که حرف بزنم چون چشام همه چیزو می گن . خصوصا وقتی عصبانیم . اوه اوه اوه اوه خدا نیاره اون روزی رو که من با عصبانیت به یه نفر زل بزنم که طرف کپ میکنه . عبارت "نگاه آتشین" بهترین واژه واسه توصیفشه . امیدوارم هیچ وقت بهش بر نخورید ! ( از ته قلب می گم  )

2-     واقعا اینجوری به نظر میام ؟ :

      گویا ظاهر بنده با باطنم زمین تا آسمون فرق داره اینو تازه کشف کردم . همه کسایی که منو نمیشناسن ( تو مدرسه ) فک می کنن من یه آدم خرخون آروم مثبت ... هستم . از اوناییکه سر کلاس جیکشون در نمیاد تا نکنه یه حرف از حروف ارزشمند معلمو از دست بدن . من نمی دونستم بقیه راجع بهم اینطوری فک می کنن ! خب من از اول تا آخر کلاسو ور میزنم ولی نه جوریکه معلم بفهمه . خرخون مرخونیم تو کارم نیس ابدا . مثبتم که نگو ! البته اونقدرام خلاف نیستم ولی مثبت ...

3-     شاید یه کم ... :

    با تمام اینا ، یه جورایی حس می کنم که ... یه کم ... خب ... شاید یه کم وقت نشناس باشم . یعنی نمی فهمم که چیرو کی نباید گفت . این یکی از نقاط ضعف منه . حالا که فک می کنم می بینم حالا نمیشه گفت خیلی ولی به هر حال یه چیزایی بوده دیگه ... ( و شاید هنوزم باشه )

4-     دقیق :

      خدا نکنه برم رو مود کلید که کلید می کنم اساسی ! یعنی بد ها ! از لغت به لغتت برداشتایی می کنم که تا فردا صب تو کفشون بمونی . خب دیگه چه میشه کرد ... ما دقیقیم دیگه !

5-     و باز هم کتاب :

      کرم کتابم . اگه اراده کنم چنان سریع می خونم که ... مثلا هری پاتر و شاهزاده دورگه رو امشب که خریدم فردا ظهر تموم شده بود ( دو جلدش ) حالا بماند که تا ساعت 4 صب بیدار بودم و ...

      خداییش کتاب زیاد خوندم ... ولی بازم جا داره ... خیلیم جا داره ... مثلا من هنوز لای رمانایی  مث دالان بهشت یا کتابای روانشناسی یا حتی کتابای شعرو باز نکردم . بازم باید خوند !

 

 

این از این ! کسایی که من دعوتشون می کنم : جیغ جیغو ، فاطمه یا الهام ( انتخاب با شماست ) ، یاسمن ، لینا و چهارچشمی

فعلا     

 

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 23:4 توسط خبرچین |


هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که نخستین نقاشی مرا روی یخچال چسباندی و تشویق شدم تا نقاشی دیگری بکشم .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که به گربه ای آواره غذا دادی و با خود اندیشیدم مهربانی با حیوانات چقدر زیباست .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که کیک مورد علاقه ام را صرفا به خاطر من درست کردی و دریافتم که چیزهای کوچک واقعا چیزهای خاصی هستند .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، نجوای دعاهایت را شنیدم و ایمان آوردم خدایی هست که می توانم همیشه با او صحبت کنم .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، بوسه ی شب بخیرت را روی پیشانیم احساس کردم و دریافتم که دوستم داری .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، جاری شدن قطرات اشک از چشمانت را دیدم و فهمیدم که بعضی مواقع بعضی از چیزها انسان را ناراحت می کند و گریه کردن اشکالی ندارد .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که دلواپس و نگران منی و کوشیدم تمامی آن چیزهایی باشم که می توانم .

هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، نگاهت کردم .... تا از بابت همه ی آن چیزهایی تشکر کنم که به عینه دیدم ، درست هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ....

 

 

 

                                                                                                   لا ادری

 

 

 

                                            

 

 

                

+ نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 18:45 توسط خبرچین |


سلام

این یه عکسه ( نه بابا ... دوربین عکاسیه ! ) میشه گفت قشنگه .

در ضمن آوردن رتبه های بالای فیلتر رو به همه ی رفقای عزیزم تبریک میگم . بعدم اینکه این مری جون فردا بیاد ( فک نکنم ... انگار هنوز خوب نشده  ) ببینیم رتبه ش چند شده ... کمترین رتبه ---- > بستنی ! ( تو این هوا ... واقعانم می چسبه ! )

در ضمن ... جای مری جون خیلی خالیه ... ایشالا زودتر خوب شه بیاد ...  

                                                          تا دوباره

                                                                        من !

+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385 22:0 توسط خبرچین |


به نام خالق سرما ...

 

سکوت سردی بر خانه سایه افکنده بود ... دخترک سرما را به وضوح حس می کرد ... راستی خانه چرا آنقدر سرد بود ؟! شوفاژها که همه روشن بودند ... آتش سردی هم در شومینه می سوخت پس ...

هر کس سر کار خودش بود ... انگار نه انگار که شب یلدا بود ... شبی که خانواده ها دور هم جمع می شوند ... او هم به تبعیت از بقیه ، خودش را در اتاقش حبس کرد و در را بست و به هیاهوی مهمانی طبقه بالا گوش کرد ... راستی چرا آن قدر سرد بود ؟!

هیچ وقت خاطره خاصی از یلدا به خاطر نداشت ... یلدا برای او شبی بود مثل سایر شبها ... ولی این یلدا دیگر خیلی سرد بود ... تا مغز استخوان روح نفوذ می کرد ... بطوریکه حتی او که همیشه "عاشق" سرما بود قدرت تحملش را نداشت ... اصلا چرا اینقدر سرد بود ؟!

آب کردن یخها غیر ممکن می نمود و او این بار حتی سعی هم نکرد یخها را آب کند ... خودش هم یخ شد ... وای چقدر سرد بود !

روز بعد هم همینطور بود ... روزهای دیگر هم پشتش ... و او آخر هم نفهمید : چرا خانه اینقدر سرد شده بود؟!

 

 

                                                  *****************************

 

میدونم نوشتن اینجور چیزا شاید عاقلانه نباشه ولی هر کی منو بشناسه اینو می دونه که من هیچ وقت عاقل نبودم ! حالا از کجا اینقدر مطمئنی که خودمو میگم ؟

 

 

 موفق و پیروز باشید

 

 

 

پ.ن : راستی من اصلا از این که نظرات رو تایید کنم خوشم نمیاد ولی شرمنده مشکلاتی بوجود اومده که ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1 دی1385 23:22 توسط خبرچین |


سلام

نمی خواستم آپ کنم ولی از اونجایی که دیدم هیچکس قصد آپ کردن نداره ...

حرف زیادی ندارم که بزنم ... فقط یه سری خبر تیتروار ...

دیروز سرویس مری جون اینا با یه پیکانی تصادف کرده و همگی با هم یه خورده به این طرف و آن طرف پرتاب شدند و از اونورم رفتن تو جدول ولی خدا رو شکر کسی چیزیش نشده و همه شون سالمن .

امروز ... جلوی مدرسه ... همونجایی که پارسال خانوم تهرانی تصادف کرد ... یه نفر دیگه تصادف کرد و ما از پشت پنجره شاهد فرود هلی کوپتر و اومدن آمبولانس و دکترا که سعی داشتن اونو زنده نگه دارن بودیم ... پلیس هم سعی داشت مردم رو متفرق کنه ... دو نفر بودن ... مطمئن نیستم ولی حدس میزنم که رخت از جهان بستند و ...

از من بعیده کوتاه آپ کنم ولی واقعا حرفی ندارم . راستی از هفته ی دیگه امتحانای ترم شروع میشه و احتمالا دیر به دیر می تونم بیام ...

تا بعد

من

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385 23:53 توسط خبرچین |


و به نام او ...

 

                 وقتی که هیچ عبارتی مناسب به نظر نمی رسد ...

 

من نخواهم گفت :" می دانم که چه می کشی ." چون نمی دانم . من عزیزان زیادی همچون پدر و مادر ، پدربزرگ و مادربزرگ ، عمه ها ، عموها و دوستانم را از دست داده ام ، اما هرگز فرزندم را از دست نداده ام . به همین خاطر ، چگونه می توانم بگویم که کاملا احساس شما را درک می کنم ؟

من نخواهم گفت :" شما بر این مشکلتان غلبه خواهید کرد ." چون غلبه نخواهید کرد. زندگی ناگزیر از ادامه است . شستشو ، پخت و پز ، جارو و گردگیری و دیگر کارهای سخت و سخت و طاقت فرسای روزمره زندگی دست به دست هم خواهند داد تا شما را عزیزترین فردتان دور نگه دارند ، در حالیکه رنج و درد کماکان در قلبتان باقیست.

من نخواهم گفت :" سایر فرزندانتان تسکین دهنده ی درد و آلامتان خواهند بود ." چون امکان دارد که نباشند . بسیاری از مادرانی که با آنها به صحبت نشسته ام ، اقرار کرده اند که خلق و خویشان پس از مرگ یک فرزند نسبت به سایر فرزندانشان تغییر کرده است . حتی برخی از مادران با مشاهده ی این که بقیه فرزندان زنده و سالم هستند و آن یکی چنین نیست ، احساس خشم و انزجار می کنند .

من نخواهم گفت :" ولش کن بابا ، شما به اندازه کافی جوان هستید که دوباره صاحب یک فرزند شوید ." چون این گفته و تحقق آن تغییری در وضع شما نخواهد داد . نوزاد نورسیده نخواهد توانست جایگزین بچه ای شود که او را از دست داده اید . نوزاد نورسیده ساعات زندگی شما را پر خواهد کرد ، سرتان را مشغول ، و شبهای زیادب بیدارتان نگه خواهد داشت . اما هرگز جای خالی بچه ای را که از دست داده اید ، پر نخواهد کرد .

شاید همه ی این حرفهای پیش پا افتاده ، بی معنی و فاقد لطف را از دهان دوستان یا نزدیکانتان بشنوید . این افراد به زعم خود دارند به شما کمک فکری می کنند . آنها حرف دیگری نمی دانند که برایتان بازگو کنند . درست در چنین لحظاتی است که شما خواهید فهمید که دوستان واقعی شما چه کسانی هستند . بسیاری از این دوستان و نزدیکان از شما دوری خواهند جست زیرا شهامت رویارویی با شما را نخاهند داشت . برخی دیگر در مورد آب و هوا ، تعطیلات و کنسرت و غیره با شما سخن خواهند گفت ، اما هرگز حرفی در مورد این که شما چگونه با مشکلاتتان دست و پنجه نرم می کنید ، به میان نخواهند آورد .

پس بنده چه خواهم گفت ؟

بنده خواهم گفت :" من اینجا هستم . علاقمند به شما . در هر زمان و در هر جایی که بخواهی ." من با تو از کسی سخن خواهم گفت که دوستش می داری . ما با یادآوری خاطرات خوب گذشته با هم خواهیم خندید . من از به درازا کشیدن دوران غم و غصه ی تو خسته نخواهم شد و نخاهم گفت که احساست را کنترل کنی .

نه ، من نمی دانم که تو چه می کشی ، اما شاید با همدردی بتوانم به ذره ای از دردها و رنج هایت آگاهی یابم . شاید تو نیز بدینسان احساس آرامش بیشتری بیابی و دریابی که به تدریج از درد و غمت بکاهی . سری به من بزن .

 

 

نوشته ی یک پرستار بیماری های کودکان                                                                                  

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385 16:33 توسط خبرچین |


                                                   به نام او

 

 

فقط می خوام چند تا جمله بنویسم ... همین .

 

وقتی اعمال سخن میگویند ، کلمات ارزشی ندارند . ( سبحانی اینو قبول نداره )

 

                                                         ***

خوشا به حال آنانی که می بخشند بی آنکه به یاد آرند ، و می گیرند بی آنکه فراموش کنند .

 

                                                         ***

انسان هرگز متوجه نمی شود که چه موقعی در حال ساختن خاطره است .

 

                                                         ***

کودکان عشق را "ز م ا ن" هجی می کنند .

 

                                                         ***

ما نمی توانیم چیزی به مردم بیاموزیم . ما فقط می توانیم به آنان کمک کنیم تا آن را در درون خود کشف کنند .

 

                                                        ***

روح در ظلمانی ترین لحظه خود جانی دوباره می گیرد و برای تحمل قوت می یابد .

 

                                                        ***

درد و رنج غیر قابل اجتناب است ، تیره بختی اختیاری است .

 

                                                        ***

بقیش باشه برای یه وقت دیگه .

 

ت ا    ب ع د ...

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385 16:30 توسط خبرچین |


به نا اویی که آسمانها را بی ستون آفرید ...

سلام !

میدونی "تخلیه" کامل انرژی یعنی چی ؟ یعنی اینکه از ساعت شش صبح تا هفت شب در کل یک ساعت تو خونه باشی و بقیه شو بیرون در حال راه رفتن ! میخوام از صبح همه چیزو تعریف کنم :

صبح ، وقتی چشامو باز کردم ، اولین چیزی که دیدم فیزیک سال دوم بود که جلو چشم ورق می خورد ( چه شروع جالبی !) به امید اینکه مدارس تعطیل باشه نشستم جلو تلویزیون ولی ... بعدش که قطع امید کردم حاضر شدم و رفتم پایین . خداییش اونقدربرف نیومده بود ( یا نشسته بود ) که مدارسو تعطیل کنن . سرویس اومد و بعد از یه مدت رادیو اعلام کرد که مدارس دبستان مناطق یک و دو و پنج تعطیله . اومدیم مدرسه و دیدیم به ! چه برفی نشسته ! هوام هنوز تاریک بود و مدرسه هم نسبتا خالی و برف ملایمی هم میومد و من دلم می خواست ... ( به شما چه !) خلاصه که شروع کردیم به برف بازی ! و منم کلی از دست الهرمیون و دارتانیان عصبانی شدم که این وسط داشتن "درس" می خوندن ...  بعد که بقیه هم اومدن گفتم چه حالی میده الان آدم بره پارک نیاوران ... بعد گفتم : اصلا بعد از امتحان بیاین پیش ما با هم بریم پارک نیاوران ! بعدم زنگ زدم خونه تا به مادر گرام اطلاع رسانی کنم که تا ظهر شش نفر موجود ... در خانه نازل می شوند ( اصلانم ذهنمو مشغول این مساله نکردم که برادر عزیزم ساعت شش صبح خوابه !) زنگ که زدم و تموم شد ، یهو صدای جیغ و داد پیچید که : تعطیله ! تعطیله ! مام کلی خوشحال شدیم ولی بعد اعلام کردن که در هر صورت ما امتحانو می گیریم ( حالا واقعا تعطیل بود ؟! ) راجع به امتحان حرف نمی زنم چون ، خب ، بابا گند زدم دیگه ! سر کلاسا که نشسته بودیم تازه استرسم گل کرد و یاد چیزایی افتادم که نخونده بودم ( شیمی ، زیست ، فیزیک ، ریاضی ، ادبیات ... اعتراف می کنم دینی رو تمام و کمال خونده بودم هرچند تو اونم چند تا غلط دارم ) ولی خب طبق معمول نشستم جلو پنجره تا حالم جا اومد . بعدم به خودم گفتم حالا 5 دقیقه به امتحان چی کار می تونی بکنی ؟ بی خیال بابا ! خلاصه ... بعد از امتحان مری جون زنگ زد با مامانش هماهنگ کنه مامانشم گفت الا بلا اگه جایی میرید بیاید اینجا . منم ( با کمال میل ! ) گفتم چشم ! زنگ زدم خونه و قرارو منحل کردم . هدهدم هرچی زنگ زد خونه کسی بر نداشت گفت بی خیال ! بعدا زنگ می زنم . . ولی طبق معمول خودمون سه تا بودیم چون بقیه ... ( خودشون می دونن ) تو سرویس راجع به در و دیوار با هم صحبت کردیم و آخرشم صدای مریم ربیعی در اومد که ولوم صداتو بیار پایین ( خب من بیچاره که داشتم موزیک گوش میکردم نمیفهمیدم که چقدر بلند دارم صحبت می کنم ) رفتیم خونه ی مری جون ... یه کم چتیدیم و مردمو سر کار گذاشتیم ( آخه هدهد یه آی دی داره خاص سر کار گذاشتن ! و البته ضایع کردن ! ) بعد رفتیم بیرون راه رفتیم ... همون حوالی ... و چون وقتی من و مری جون به هم میرسیم یه کم ( فقط یه کم !) خبیث میشیم ، هدهدو مظلوم گیر آوردیم و ...  یه خورده هم برف بازی کردیم . بعد برگشتیم خونه و نهار خوردیم . یه خورشت شمالی فوق العاده ( اسمش چی بود ؟!) با قورمه سبزی . بعدم با نازنین ( دوست مری جون ) رفتیم شهر کتاب و حسابی مری جونو تیغ زدیم و یه ذره هم تعارف نکردیم ( آخه با خودمون زیاد مایه نبرده بودیم ) . بعد من و هدهدو سر را پیاده کردن . هدهد می خواست یه راست بره آژانس بگیره منم گفتم زکی ! عمرناش ! میای پیش من از اونجا زنگ میزنی آژانس . رفتیم خونه و یه کم با هم بودیم و هدهد کاملا با بازیهای کامپیوتری نیما آشنایی پیدا کرد . آژانس اومد و اون رفت . حدودا یک ساعت خونه بودیم تا اینکه رفتیم نیما رو برسونیم کلاس . از اونور هم با مامان پیاده رفتیم پارک نیاوران . منم که بعد از اون همه راه پیمایی صبح حسابی زوارم در رفته بود رو یکی از نیمکتا ولو شدم . تا نفسم جا اومد و پا شدیم چند دور ، دور حوضو چرخیدیم و برگشتیم . کلاس دوم نیما که شروع شد ( ما همیشه باید دنبال این پسر باشیم ! ) من گفتم که نمیتونم "یک ساعت" اینجا بتمرگم تا کلاس تموم شه بریم پارک نارنجستان . اومدیم پارک نارنجستان گفتم خیلی سرده برگردیم ( بیچاره مامان که باید به ساز من ...) برگشتیم یه ربع نشستیم تا کلاس تموم شد (  به حمد الله ! ) و پیاده برگشتیم خونه . دیگه اصلا انرژی ندارم ... توانم تموم شده ... به نظرت نیروی محرکم چه قدر میشه ؟ ( اینم از عواقب اون امتحان شوم ... )

 

چی شد خوابت برد ؟ NO PROBLEM !   عادت می کنی .

 

 

چه زیباست قدم زدن در زیر برفهایی که دانه دانه بر سرت می ریزند ...

 

                                                                            خبرچین  

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385 20:5 توسط خبرچین |


سلام

می نویسم چون می خوام بگم ، چون می خوام بدونید . هرچند به نظرتون مسخره بیاد . در ضمن این آپ در ادامه ی آپ قبلیه تا اونو نخونید از این یکی سر در نمیارید . در هر حال ...

امشب ، ساعت 12:05 شب ، وقتی طبق معمول پرده رو کنار زدم ، چیزی دیدم که خندم گرفت ، به این که چقدر ... بگذریم . می دونید چی دیدم ؟ ...

تاریکی مطلق و سکوت محض ... تاریک تاریک ... این بار حتی چراغ آن خانه هم روشن نبود ... آنجا هم شده مثل خانه های دیگر ، مثل ساختمانهای دیگر ، مثل خانه ما ... در تاریکی و سکوت محض ...

در عوض ، امشب ، پرده را تا صبح کنار می زنم چون این بار دیگر مطمئنم که هیچ کس نمی آید ...

 

 

تا آن موقع ...

 

 

پ.ن : از نیومدنش اصلا ناراحت نیستم ، همون بهتر که نیاد . آخه آدم وقتی امید "واهی" داشته باشه ...

پ.ن ۲ : من هر چی به این هدهد خرخون گفتم آپ کن گوش نکرد ... بعد به ما میگه خرخون ... آخرشم خودم آپ کردم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385 0:30 توسط خبرچین |


یا هو ...

میدونم امروز تولد زهراس ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این این متنو تو گلوم خفه کنم ... باید بیاد بیرون ... شرمنده ... 

تخت من در کنار پنجره است . پنجره ای که به حیاط خلوت می خورد و حیاط خلوتی که به کوچه می خورد و کوچه ای که مملو از ساختمان هاست ...

اوایل ، عادت داشتم که شبها ، پیش از خواب ، پرده را کنار بزنم و به پنجره ی ساختمان رو به رو خیره شوم ... آنجا تنها خانه ایست که شبها همه ی چراغهایش خاموش نیست و یکی از چراغها همیشه روشن است ... هر شب به آن خانه خیره می شدم به امید دوستی که پشت پنجره بایستد و به من خیره شود ... میدانم ، میدانم که با توجه به قوانین فیزیکی و زیست محیطی من او را میبینم ولی او مرا نمیبیند . همچنین میدانم که شاید مسخره به نظر برسد . با این حال قوانین را کنار گذاشتم و به امید دیدنش هر شب انتظار کشیدم...

ولی او نیامد ، نیامد تا به انتظار من پایان دهد و امیدوارم کند ... نیامد و نیامد و من هم دیگر از دیدنش ناامید شدم . باور کردم که او نمی آید . باور کردم که او اصلا وجود نداشته است . باور کردم که اینها همه خیالها و آرزوهای بی پایه و اساس من بود . و باور کردم که دوباره ... شکست خورده ام ...

در گذشته فکر می کردم که نیمه شب یکی از بهترین ساعات شبانه روز است ... فکر کن ... یک دقیقه به نیمه شب باشد و یک دقیقه بعد ، نیمه شب است و ... آغاز یک روز جدید ... اما این روزها دیگر اصلا به نیمه شبها فکر نمیکنم ... چون هر نیمه شب شاهد آغاز روزی نو و جدیدم ولی ، دیگر برایم فرق نمی کند که الان یک دقیقه به دوازده است یا دوازده و یک دقیقه یا یک و بیست دقیقه یا ...

این نیمه شبها ، اتاقم در تاریکی محض است ولی من بیدارم . تاریکی را دوست دارم، آنقدر که حتی لای در را باز نمی کنم تا اندک نوری وارد شود . این نیمه شبها، پیش از آنکه MP 3 Player خود را روشن کنم، پرده را کنار میزنم و نیم نگاهی به خانه همسایه و چراغهایش می اندازم . بعد به آسمان نگاه می کنم به امید دیدن یک ستاره . اما مگر گازهای گلخانه ای و لکه های سقف حیاط خلوت به من اجازه دیدن ستاره ها را میدهند ؟ نه ...

MP 3 Player   را روشن میکنم و به آهنگها گوش می سپارم ... تا لااقل قبل از خواب کمی آرامش پیدا کنم ... و وقتی نوبت به یکی از آهنگها می رسد ، همواره به یاد اولین باری می افتم که گوشش دادم :

خسته و با اعصابی خرد وارد خانه شدم . موبایلم را برداشتم تا ببینم در حافظه اش چه آهنگهایی دارد . و برای اولین بار این آهنگ را شنیدم و حدودا دو ساعت مدام گوشش کردم تا آرامشی نسبی بیابم ... آهنگی که شاید اگر شما گوشش کنید هیچ تاثیری رویتان نداشته باشد ، ولی برای من ، بینهایت آرامش بخش بود :

خداحافظی را احساس کن و در وسط بایست ، نه تو نمی توانی پنهان شوی . چشمانت را ببند و زندگی کن. بگذار تا موسیقی عنان روح و جسم تو را در اختیار گیرد، تو آن را سخت چسبیده ای . ما بازی میکنیم و آزادی را لمس می کنیم...

آه بله . من نمی توانم پنهان شوم ... راه فراری وجود ندارد ... من باید زندگی کنم ...

 

.....

 

و من دوباره و دوباره هر شب آن را گوش میکنم تا باور کنم که نمی توانم پنهان شوم... نه نمی توانم ...

آنقدر گوشش میدهم تا احساس کنم که دیگر خوابم و آرام دستگاه را خاموش می کنم و به سرعت به خواب میروم ... قبل از آنکه دعاهای شبانه ام تمام شود ... بله این روزها ... دعاهای شبانه ام در خواب و بیداریست ... از خدا خجالت می کشم ... حتی حاضر نیستم زودتر بخوابم تا لااقل بفهمم که چه میگویم ... ولی نه ... دعاهایم نیز دیگر کاغذی شده است ... بدون حضور قلبی ... در خواب ...

 

.....

 

آهای همسایه رو به رویی ! آیا دختری داری ؟ اگر داری به او بگو که خیلی نامرد است! به او بگو که شبهای زیادی انتظارش را کشیدم ولی او نیامد . به او بگو که نمی بخشمش . به او بگو ... به او بگو ... به او بگو که اگر دوست دارد ... امشب ... راس نیمه شب ... پشت پنجره ... منتظرش هستم ... بگو که اگر بیاید ، شاید با هم بتوانیم ، در پشت غبارها ، ستارگان را بیابیم ... این را بهش بگو .

 

 

 

 

 

                            

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 16:11 توسط خبرچین |


و اوست یگانه خالق من !

از شدت سردر در حال انفجارم ... دیگه مغزم یاری نمیده ... واقعا کم آوردم !

فک کن یکشنبه راننده سرویست طبق معمول با ۵ دقیقه تاخیر بیاد و تو هم هی پیش خودت غر بزنی . وقتیم میاد به جای اینکه در خونه وایسه چند متر اونورتر وای میسته و تو کلی عصبانی میشی و پیش خودت میگی : اگه فردام اینجا وایسه بهش میگم ... نمیخوام که پیاده روی کنم ... ! در هر حال ...

میرسی مدرسه و از لا به لای حرفای بچه ها میفهمی یکی از دوما تو کماس ... کلاس ۵/۲ ... اسمش ریحانس ... و همش با خودت کلنجار میری که مگه اون چه گناهی کرده که تو کماس ... ؟! اون فقط ۱۲ (شایدم ۱۳) سالشه ... و خلاصه که کلی اعصابت بریزه به هم و ناراحت شی ... هر چند تا حالا اون آدمو ندیده بودی و نمیشناختیش ...

بعد از ظهر که میخوای بری خونه راننده سرویست نمیاد ... کلی از دستش عصبانی میشی که تو رو اینجوری سی و پنج دقیقه زیر سرما نگه داشته ... آخرم برات آژانس میگیرن ...

با هر مصیبتی که هس میرسی خونه ... شب ... سر شام ... صحبت از گذشته ها میشه ... یهو از دوران ۶ سالگیت یه چیزایی یادت میاد و میگی : راستی مامان ! خانوم فلانی چطوره ؟ مامانت میگه : نمیدونستی ؟ مرده ... همین چن وقت پیش تصادف کرد ... تو جاده ... و تو همون طور که کپ کردی و اشک تو چشات جمع شده میگی : واقعا ؟ من ... من هیچ وقت اون عروسکی رو که برام خرید یادم نمیره ... خیلی دوسش داشتم ...

در این میان هر چی زنگ میزنی خونه ی یکی از دوستات بر نمیداره و به این فکر میکنی که نکنه اونم چیزیش شده باشه ؟

شبو با هر بدبختی که شده صبح میکنی و صبح بازم راننده سرویست نمیاد ... یهو میبینی که مامانت از پشت پنجره علامت میده که بیا بالا ... با یه حالت ناباورانه ...

میری بالا ... مامانت میگه زنگ زدم موبایلش ... یه آقایی برداشت ... گفت که اون ... اون ... مرده !

کپ میکنی ... باورت نمیشه ... مگه ممکنه ؟ اون فقط ۲۷ سالش بود ... یه بچه ۷ - ۶ ساله داشت ... تازه موبایل خریده بود ... تازه ماشینشو عوض کرده بود ... چه برنامه هایی که واسه زندگیش نداشت ... ولی همش تموم شد ... با اینکه اصلا ازش خوشت نمیومد و هیچ احساسیم نسبت بهش نداشتی از مرگش متاثر میشی ... و هیچیم نمیتونی بگی چون مامانت بیشتر از خودت هنگه ... یه لحظه میزنه تو صورت خودش ... چند دقیقه بعد میخنده ... خنده عصبی ... تلفونو بر میداره تا زنگ بزنه به آژانس ... نگات میکنه میگه : ۵ دقیقه دیگه وایسیم ... شاید بیاد ... و تو متحیر نگاش میکنی و میگی : آخه چه جوری ؟ اون ... اون مرده ! ولی مادرت نمیتونه باور کنه ... احساس میکنی مادرت از تو کوچیکتره و به همدردی نیاز داره ... همدردی نسبت به کسی که تا حالا نه باهاش حرف زده بود و نه دیده بودش ...

اول صبح یکی از هم سرویسیات میگه امروز دنبال تو اومد ؟ و تو میگی که اون مرده ... اونم باور نمیکنه و فک میکنه میخوای سر کارش بذاری ... هر چی سعی میکنی متقاعدش کنی باورش نمیشه تا وقتی که جلو چشش زنگ میزنن خونش و اون تازه باور میکنه ...

بقیه بدبختیا و مسایل تو مدرسه رو نمیگم چون خیلی طولانی و در عین حال محرمانس ... فقط اینکه وسط این هیری ویری میبرنت سینما تا "میم مثل مادر" رو ببینی و با دیدن اون کلی اشک میریزی و کلیم ناراحت میشی و میشی بدتر از قبل ! 

میای خونه با اعصاب خراب ... و مامانت میگه که از صبح حالش بده بخاطر اون یارو ... از شدت سردرد در حال انفجاری ... شقیقه هات میخوان بزنن بیرون ... حس میکنی که تا چند دقیقه دیگه هر چی خون تو بدنته از سرت بزنه بیرون ... چون مغزت دیگه توان نداره ...

 

پ . ن : یه فاتحه بفرستین براش ثواب داره ...

پ . ن ۲ : امروز گفتن ریحانه از کما بیرون اومده ولی هنوز بیهوشه و حالشم خیلی خراب ...

پ . ن ۳ : حالا هی من بگم ۱۳ شومه بگین نه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385 16:19 توسط خبرچین |


یا هو ...

به له شدن برفای زیر پام خیره میشم . برای اولین بار با کلی بدبختی تنهایی زیر برف

 

قدم میزنم و فکر میکنم . اوه نه ! کارگرها . کارگرهای شهرداری . دارن برفا رو

 

میروبن . نه اینکه بگم ازشون بدم میاد ولی از اینکه بهم خیره بشن متنفرم . دور

 

میزنم . چون جایی رو ندارم که برم به سمت فضای سبز جلوی خونه براه میفتم ...این

 

فضای سبز پر از چاهه ولی من اونو مثل کف دست از حفظم . چه جالب میشد اگه

 

پلیس منو به عنوان دختر ولگرد میگرفت ! یه خورده از این کسالت در میومدم . چه

 

امید واهی ای ! من به تنها چیزی که شباهت ندارم دختر ولگرده . گنجشکها و قناریا

 

آواز می خونن ... آواز می خونن ؟ وسط برف ؟ آره درس میبینم ! گنجشک در وسط

 

برف . شاید هنوز فرصت کوچ گیر نیاوردن ... هرچی باشه 10 آذره ...

 

به بلورای درخشان برف خیره میشم ... اونقدر درشتن که تشخیص زائده هاش کار

 

سختی نیس ... موبایل زنگ میزنه ... داییمه : خبرچین کجایی ؟ تو کوچتونم

 

نمیبینمت ( بهشون گفته بودم تو کوچه قدم میزنم )

 

_ همینجا جلوی خونه . الان میام بیرون .

 

_آهان ! دیدمت .

 

میرم پیشش :کلاهتو نیاوردی ؟ سرده .

 

_ الان میرم میارمش .

 

میرم بالا . نیما درو باز میکنه : نیما بگو مامان بیاد .

 

_ مامان خبرچین دستکش میخواد !!!!

 

_ اه ! من کی گفتم دستکش میخوام ؟ نیما !

 

_ مامان خبرچین دستکش نمیخواد !!!!

 

همینجوری دو در وای میستم : بابا هیچکی نیس به حرف من گوش کنه ؟ در آوردن

 

پوتینام شیش ساعت طول میکشه !

 

بابام معترضانه میگه : بابا 5 دقیقه وایسا مام الان میایم .

 

در دل بهش میخندم . اون نمیفهمه که من "نمیخوام" که اون بیاد . مامان میگه : حالا

 

چی میخوای ؟

 

تو دلم میگم چه عجب ! و میگم : کلامو از تو کمدم بهم بدین لطفا . رو جالباسیه

 

لباسای مدرسه مم یه کیفه . اونم بدین .

 

بابام میارتشون . دفترچه مو از تو کیفه در میارم میذارم تو جیبم .

 

میام پایین . بابا و نیمام سه صوته پایینن . بابا دسکشمو میده بهم . میگم : نمیخوام .

 

چیه که اینقدر خودتونو میپوشونین ؟ آدم باید یخ بزنه .

 

بابا با تمسخر میگه : نیس خودت خودتو اصلا نپوشوندی !

 

_ نخیر ! من سردمه دارم یخ میزنم ( واقعانم همینطور بود )

 

_ خب این یعنی ...

 

و با داییم بهم میخندن . منم دستکشامو میچپونم تو جیبم . بابا یه گلوله برف میذاره

 

رو کلام . منم برش میدارم محکم میکوبونم رو کلاش و میگم : اینم جوابت !

 

نیمام از بغل یه گلوله میکوبونه تو کلم ! بابا میگه : نیما ! با تو که شوخی نکرد .

 

_ بذار بچه بازیشو بکنه .

 

_ گفتم شاید ناراحت شی .

 

_ من به این چیزا ناراحت نمیشم .

 

_ اه ! بچه باظرفیته !

 

دایی اخطار میده : اوه اوه ! مواظب باش !

 

و گلوله به چه عظمت کوبیده میشه پشتم . داییم به دادم میرسه و به کمکم

 

میتکوندشون . اون همیشه طرف منه و منم خیلی دوسش دارم . و در عین حال

 

شروع به خنده میکنم ... از همون خنده های الکی همیشگی ...

 

یه کم دیگه میریم جلو : با اجازه من برگردم .

 

_ میریم تا پارک برمیگردیم .

 

_ نه من میخوام برم خونه .

 

و بحث سر اینکه میخوایم با هم باشیم . و منم به اجبار تسلیم میشم . بالاخره

 

میرسیم به پارک . پر نیست ولی خالیم نیست . میدوم میشینم رو یکی از صندلیا و

 

شروع به نوشتن میکنم ... با انگشتای یخزده ... گفته بودم دستکش نمیپوشم و سر

 

حرفمم میموندم ...بابا و دایی سعی میکنن با پرتاب برف و بهانه ی ساخت آدم برفی

 

منو از خلوت خودم بیارن بیرون ...منم میدوم دنبالشون ... لگد میزنم ( از همو لگدای

 

پینوکیویی معروف ! ) ... میخندم و ... بازم تظاهر به شادی میکنم . بعدش دوباره

 

میشینم رو صندلی و مینویسم ... و این نوشته ... همون نوشتس !

 

 

                                ***************************

 

بابا داد میزنه : نیما بیا !

 

نیما معترضانه جواب میده : بابا !

 

5 دقیقه وای میستیم . بابا میگه : تو اگه حوصلت سر میره برو .

 

_ باشه . پس فعلا خدافظ ...

 

اگه مامان می فهمید ! اون همیشه از این خیابون وحشت داره . به صف طولانیه پمپ

 

بنزین نگاهی میندازمو و به را میفتم ... مردم متحیر نگام میکنن ... طبیعیه ! این روزا

 

همه به دخترای جوون همینطوری نگا میکنن . از کوچه جلویی میرم . کوچه پشتی یه

 

کم پرته و ماملن از اونم وحشت داره . البته الان اون اینجا نیس ولی حالا که افسارمو

 

دست خودم دادن بهتره کاری نکنم که دفه اول و آخرشون باشه . ماشینا به سرعت

 

از کنارم میگذرن ... چه پرادو و چه پراید ... عین جت ... انگار با هم مسابقه

 

گذاشتن ... مثل برق ... شاید اصلا نتونم از خیابون رد شم و همینجا بمیرم و خلاص

 

شم ... و روی سنگ قبرم حک کنن : خبرچین ... دختریکه نتوانست از یک خیابان رد

 

شود ... نخیر ! نمیذارم لکه ی این ننگ به دامنم بیفته ! بسم الله میگمو از خیابون رد

 

میشم ... به سلامتی ... خب از اینجا به بعد دیگه هیچی نیس ! برف همچنان

 

میبارد ... بزرگترها میگن شاید شنبه تعطیل بشه ... نه نمیخوام شنبه تعطیل بشه ...

 

میخوام به مدرسه بیامو دوستامو ببینم ... کسایی که دوستشون دارم ... تا شاید یه

 

کم از این افسردگی درآم ... از جلوی یکی از پارکینگا رد میشم ... صدای پسر جوانی

 

بلند میشه : هی خانوم کجا کجا ؟ هی خانوم ! با تو ام ! کجا کجا ؟

 

پوزخند میزنم . اینم از فرهنگ جامعه ی ما ... در دل به ساده لوحیش میخندم . و اون

 

همچنان میگه : خانوم کجا کجا ؟

 

حتی برنمیگردم تا قیافشو ببینم یا جوابشو بدم ... واقعا اون فکر میکنه منم از اون

 

دخترای ولم ؟ اونم یه احمقه مثل بقیه . به در خونه میرسم . اول میگم : خدا رو

 

شکر ! بعد زنگ میزنم . بدون اینکه بپرسن کیه درو باز میکنن . آخه بجز خبرچین و

 

دایی و بابا و نیما کی میتونس باشه ؟ ( آیفون ما تصویری نیس ) بالا میام و بندای

 

پوتینامو باز میکنم . همینکه پوتین پای چپمو در میارم ماهیچه توامش میگیره . امان از

 

این توام ! این روزا همش میگیره ! حالا فرق نمیکنه نصفه شب باشه یا صبح یا

 

عصر ... حالیش نیس که ! همونطوری میمونم تا گرفتگی برطرف شه ... بالاخره تموم

 

میشه ولی همچنان درد میکنه . میام تو . سلام میکنم . دستکشامو از تو جیبم در

 

میارم و کلامم از سرم ... میام تو اتاق و شروع به نوشتن میکنم ... و این همون

 

نوشتس !

 

 

پ.ن : خیلی طولانی شد ! فکر کنید وقتی نوشتن "قسمتایی" از یه ساعت زندگی

اینقدر طول میکشه ... کلش چه قدر میشه ! اونوقت اون دنیا همشو تو یه لحظه

نشونمون میدن !!!

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 18:47 توسط خبرچین |


و فقط او ...

پشت پنجره مینشینم . آنرا باز میکنم و به سوز برف خوش آمد میگویم . به دانه های بلورین برف خیره میشوم ... دانه هایی که میبارند و زمین را سفید پوش میکنند ... حال نگاهم را به درخت خرمالو میدوزم ... خرمالوهای رسیده و نارنجی که برف رویشان نشسته و به آها زیبایی غیر قابل توصیف میدهد ... و دلم میخواهد که فریاد بزنم ... از عمق وجود ! و به محدودیتهایم بد و بیراه بگویم ... محدودیتهایی که باعث شدند هیچگاه از زندگی آنچنان که باید و شاید لذت نبرم ... آه بله ! و میخواهم به خودم اعتراض کنم ... به غرورم ... غروری که پایمال شده ولی آثارش همچنان باقیست ... به تظاهرم ... تظاهری که باعث شده هیچگاه آنکه هستم نباشم ... و همواره این سوال که من واقعا کیستم ؟ نه شجره نامه را نمیگویم ... خودم را میگویم ... شجره نامه چیزیست که انتخابش نمیکنیم ... آنرا بی برو برگشت به ما نسبت میدهند ولی خودمان را خودمان تعریف میکنیم ... این ماییم که ارزش خود را مشخص میکنیم و تصمیم میگیریم که که باشیم ... انسان باشیم یا شبه انسان ... خوب باشیم یا بد ... صادق یا دروغگو ... خبیث یا دلسوز ... متظاهر یا حقیقی ... مغرور یا بی آلایش ... و هزاران صفت دیگر ! و حال خوب به صفات خود بیندیشید ... آیا واقعا برازنده ی شمایند ؟ آیا دوستشان دارید ؟ از اینکه به هر جا وارد میشوید میگویند : این آدم یک موجود مغرور یا دروغگوست لذت میبرید ؟ یا فقط خودتان را گول میزنید ؟ مثل من ! من همواره به خودم دروغ میگفتم ... از بامگاهان تا شامگاهان ... و ناگهان چشمانم را باز کردم و دیدم سیزده سالم شده ... و وای ! چه کارها که نکرده ام ... چه گناهانی که مرتکب نشدم ... و حال کارم شده غم ... نه افسوس نمیخورم چون زمان گذشته بازنمیگردد ... ولی ...

دیگر نمیخواهم دروغ بگویم ... بزودی وارد چهاده سالگی میشوم و سیزده نیز تمام میشود و همینطور به ترتیب ... نمیخواهم وقتی موهایم به نقره ای گروید بابت این زمان افسوس بخورم ... البته اگر به آن مرحله برسم چون هرگز میل ندارم بیش از ۳۸ سال عمر کنم ... ولی عمرم که دست خودم نیست ! هرطور خدا بخواهد ...

دلم برای آنروزها تنگ شده ... هنگامیکه در حوالی کوههای زاگرس میزیستم ... نه در کوه نمیزیستم و نزدیک آن هم نمیزیستم ولی به همان آسانی که این روزها دماوند را میبینم آن روزها زاگرس را میدیدم ... محدودیتی وجود نداشت ... هیچگاه احساس کمبود نمیکردم چون زندگیم با "عشق" همراه بود ... عشقی که این روزها در میان دودهای پایتخت گم شده است ... گم شده ولی نابود نشده ... ولی دودها آنقدر قوی و غلیظند که زدودنشان آسان نیست ... آه خدای من ! افسوس چه سودی دارد ؟ گذشت و تمام شد ... و من پنج سال است که به آنجا سر نزده ام ... تا شاید فراموش کنم ... نه چرا فراموش کنم ؟ این حماقت محض است ! نباید که فراموش کنم ... این یک اجبار است ... یک اجبار ... و من شاید ... باز هم دارم به خودم دروغ میگویم ...

                                                 *********************

غم چیست ؟ چیست که این روزها یک لحظه ام ترکم نمیکند ... با هم دوست شده ایم ... ولی ... آیا من او را به دوستی برگزیدم یا او مرا ؟ عقل میگوید "تو" چون همه چیز به تو برمیگردد و دل میگوید که مگر راه دیگری هم داشتی ؟ ولی "خودم " میگویم که خودم انتخاب کردم ... و خودم میخواهم ... و آنرا میپذیرم چون ... اگر غمگین بودن دلیلی ندارد شاد بودن هم ندارد ... چه فرقی میکند که بی دلیل به در و دیوار بخندم یا قاطعانه از مشکلاتم ناراحت باشم ... به نظرم "ناراحت بودن" بهتر است چون شاید باعث شود برای برطرف کردن مشکلاتم کمی بیندیشم ! الکی بخندم که چه ؟ که شاد باشم ؟ اینجاست که یه نفر میگوید : خوشحالم ... آخه تو برگشتی به کنارم ...

و از این چرت و پرتهای مضحک ! آه که حالم از همه شان به هم میخورد ...

                                             ***********************

دیگرز تظاهر کردن مثل غذا خوردن برایم راحت شده است ... "عادی" شده است ... و این با هم مرا میسوزاند ... ولی صبر هم خوب است ... مادرم همیشه میگوید : "گاهی جز صبر کردن راه دیگری وجود ندارد " آخر او کسی است که بیش از آنچه تصور کنید صبر کرده ... بر چیزهایی که من حتی از شنیدنشان له میشوم ... چه برسد به اینکه بخواهم در آن وضعیت قرار بگیرم ... و او ... فقط صبر کرده است ! و شاید بهتر باشد که من هم ... در عین حال که برای حل مشکلاتم تلاش میکنم ... بر آنها صبر کنم ... و آنها را بپذیرم چون ... راه فراری وجود ندارد .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 14:15 توسط خبرچین |


سلام

من الان شارژ شارژم . نمیدونم چرا ولی خیلی انرژی گرفتم . میدونید از چی ؟ از هوا ! نمیدونم خونه ی شما چطوریه ولی اینجا داره برف میاد ! و من عاشق هوای سرد و برفیم ! دلم میخواد از خونه برم بیرون و آزادانه بدوم ! تو این هوای فوق العاده و ... اصلانم نمیخوام دوباره دپ بشم . البته میشما ولی الان نه . از صب تا حالا کلی بدبختی داشتم و کلیم بادکنک باد کردم ( آخه تولد برادر گرامیه . تصور کن ۲۶ تا بچه ۷ ساله تو خونه ! وای خدا قسمت نکنه من نمیدونم چطوری قراره با این مساله کنار بیام ! ) اونقدر که احساس میکردم الان لپام پاره میشن ... وای ! همین الان یکی از باد کنکا ترکید ! به من چه اصلا ! من میخوام شاد باشم . تازه همین که این آپو ثبت کنم میرم شانسمو امتحان میکنم ببینم میتونم برم بیرون یا نه . شمام سعی کنید از اطرافتون لذت ببرید ... میدونم سخته من خودم دیشب کلی ناراحت بودم ... و اصلانم نمیخواستم و نمیتونستم که شاد باشم ولی ... اصلا هر طور میلتونه . من که شرایط شما رو نمیدونم نمیتونم شعار بدم ... پس تا بعد !

خ ب ر چ ی ن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 14:51 توسط خبرچین |


و به نام او ...

بعضی وقتا نوشتن و یا گفتن خیلی سخت میشه ... میخوای حرف بزنی ولی نمیدونی از چی .. از کی ... از کجا ... شاید مسخره به نظر بیاد ولی ...

از چی بگم ؟ از اینکه این روزا همه حتی مریم بهم میگن منزوی شدی ؟ از اینکه منو محکوم به فکر کردن میکنن که چرا فکر میکنی ؟ از این حس سردرگمی که "حالا که چی مثلا ؟ " یا از بی خیالی مزمن ؟ به درک که ریاضیمو شدم ... به درک که واسه فیلتر هیچی نخوندم ... به درک ... به درک ... از اینکه ناراحتم ولی نمیدونم برای چی ... واقعا مشکل من چیه ؟ از هر روش منطقی که بری میرسی به اینکه بخاطر سن رشده چیزی نیس طبیعیه و من از کلمه طبیعیه بدم میاد !  از اینکه با من مثل یه بچه رفتار میکنن ... بابا من بچه نیستم اینو بفهمید ! احمقانس نه ؟ به درک که احمقانس حرفمه . حالا بقیه شم میگم : این به اصطلاح آدم بزرگا چی میفهمن ؟ چی میفهمن که اینجوری ادعاشون میشه ؟ از فهم و کمال حرف میزنن ولی ... واقعا نمیفهمن ! از آرامش و "زندگی" صحبت میکنن ولی "زندگیشون" پر شده از چک برگشتی و پول و معامله . خب نه همشون اینجوری نیستن قبول ولی اینجوریاشون اونقدر زیاد شدن که خوبا اصلا به چشم نمیان . نمیتونم قبول کنم که خودمم یه روزی از اونا میشم ... همونطوری که وقتی ۷ سالم بود میگفتم : دروغ ؟ خیلی بده ! من هیچ وقت دروغ نمیگم . ولی حالا ... نمیگم همش در حال دروغ گفتنم ولی بعضی وقتام شده این کار "شوم " رو انجام بدم ... شدم یکی مثل همه : مغرور و خودخواه و ... صفتایی که حتی از تایپشون رنج میبرم ... ولی خودم ... خودم همشونو دارم ! نه آدم بزرگا هیچی نمیفهمن ... میگن خوبی ما رو میخوان ولی ... ولی اگه میخواستن سعی میکردن درک کنن ... نه درک نمیکنن ... همونطوری که من کودکی و پاکیمو فراموش کردم اونام نوجوانیشونو فراموش کردن ... نه ... پله های سرد و دیوارهای سفید نباید فراموش بشن ... هرگز ... من فراموششون نمیکنم ... یعنی سعی میکنم ... شمام فراموششون نکنید ... چون اونا اساس زندیگیتون هستن ... 

 

                                                                  تا دیدار دوباره ...

 

پ.ن : من قصد توهین به هیچ احد الناسی رو ندارم ... فردا خر منو نگیرید که چه میدونم فلان کسکم اینجوری نیست ... منم گفتم که همه شون بد نیستن ...

دیوارهای سفید و پله های سرد از این هایکو اقتباس شدن : ( خودم گفتم )

پله های سرد ... دیوارهای سفید ... فراموش میکنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 1:10 توسط خبرچین |


                                                          هو الحامی ...

باران می بارد . زندگی زیباست . ولی زیبا نیست خورشیدی که می کوشد از پس ابرها بدرخشد و خورشید مرا بیدار کند . اصلا زیبا نیست . از خورشیدی که همواره می کوشد اندوهم را از بین ببرد اصلا لذت نمی برم . نه زیبا نیست . فقط باران زیباست . بارانی که هر لحظه بیشتر بر اندوهم می افزاید و با من همدردی میکند . ولی خورشید باران را پی کارش میفرستد . زندگی چیست ؟ غم ؟ غصه ؟ درد ؟ بی عدالتی ؟ اگر این است نمیخواهم زنده باشم . نمیخواهم بجنگم . قدرت جنگ را ندارم . نمی توانم به همه بگویم که هستم . نمیخواهم . از عکس العملشان میترسم . وحشت دارم ! از زندگی بیزارم . بیزار . مرگ بهتر است . دنیای آزادی ... مرگ ... مرده ... امید معنی ندارد . زندگی پوچ است ... پوچ . " و وای بر انقلابی که به پوچی رسد ... وای "

                                            ***************************

این نوشته مال ۸ آبانماهه زمانیکه به شدت ناامید بودم . تازه الان خیلی جاهاشو سانسور کردم که شده این . حالا هر چی . بارون میومد ... زنگ ورزش بود ... یک روز از یک واقعه ی تلخ میگذشت و من داشتم با عواقبش دست و پنجه نرم میکردم ... به هیچ کس نمیگفتم مشکلم چیه چون ... به اونا ربطی نداشت ... فوقش خیلی اصرار می کردن الکی میگفتم خسته شدم از تظاهر ... ولی واقعیت چیز دیگه ای بود ... چیزی که حتی به شمام ربطی نداره ... ( لحنم تند نبود قصد توهینم نداشتم ... )

                                             ***************************

دوشنبه با خودم عهد بستم که نسبت به هیچ کس بی تفاوت نباشم ... ولی بعد ... همون بعد از ظهر ... مجبور شدم تظاهر به بی تفاوتی کنم و عذاب وجدانو به جون بخرم ... مجبور شدم ؟ نه خودم ... نتونستم ... دلم مثل سیر و سزکه می جوشید ولی ... شاید خریت به خوبی توصیفم کنه . چه مسخره ! همه چیزو میندازم گردن خریت ... خودمو راحت می کنم ... نخیر ! خریت ممنوع ! تموم شد ! یه خبرچین جدید بدون خریت ! کسی که از کاراش دفاع میکنه و قبولشون داره ! بله ! اینه !

ولی امروزم دوباره خودمو زدم به اون راه که نمیفهمم ... نمیگم خریت یا احمق بازی چون ممنوعه ... شاید حماقت محض خوب باشه ... آره ! واژه مناسبیه ! آخه چرا ؟ نخیر اینطوری نمیشه . ن م ی ش ه ! هرگز ! باید عوضش کنم ! شمام HELP میکنین ؟

نظرای خوب ... بد ... کهنه ... نو ... زشت ... زیبا ... خریداریم !

جون هر کی دوس دارین کمک کنین به من خل !

خداحافظ رفقای عزیز ( با همه بودم )

 

پ.ن : همگی به عقلم شک کردین ؟ مهم نیس چون من واقعی اینم !

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 23:9 توسط خبرچین |


نه دیگه نمیتونم . دیگه نمیتونم تحمل کنم . دیگه حتی وقت ندارم اول نوشتم بنویسم به نام خدا . یک ساعت داشتم تایپ میکردم ... یک ساعت ! ولی همش پاک شد ... همش ! آخه تا کی ؟ تا کی باید به خودم بگم راه فراری وجود نداره ؟ تا کی باید بگم زندگی ناگزیر از ادامه دادنهاست ؟

تا کی باید تظاهر کنم ؟

تا کی تو آتیش ندونم بازیام بسوزم ؟ تا کی بیفتم و زمین و دوباره ادامه بدم ؟ نه نه نه ! دیگه حوصله ندارم دیگه نمیتونم ! شاید این چن تا پاراگراف از خورشید را بیدار کنیم به خوبی وضعیتمو توصیف کنه . هر چند حالم از اینم بدتره :

اندوه چیزی نفرت انگیز بود ! چرا اندوه یکباره نمی آمد که بعدا با همان سرعت که آمده بگذرد ؟

تمام نیرویم را جمع کردم و دستم را به سویش پیش بردم : فی یول چرا آنرا به من نمیدهی ؟

- چه میخواهی پسرم ؟

- چرا آن را به من پس نمی دهی ؟ سنگ ریزه آبیم را چرا پس نمی دهی ؟ زندگی به چه درد می خورد ؟ زنده ماندن چرا ؟

( یه سنگ سمی که اون از آزمایشگاه دزدیده بوده تا هر وقت خواست ... ولی فی یول که یکی از برادرای روحانی و دوست اونه میفهمه و اونو نزش میگیره )

- نه شوش . از این حرفها نزن . دیگر سنگی وجود ندارد . ضمنا تو آنرا داده ای . آدم چیزی را که داده پس نمیگیرد .

هق هق هایم شدت گرفت : ترجیح میدهم در رودخانه کوسه ای مرا بگیرد و چیزهایی که او گفته نشنوم .

فی یول دیگر نمی دانست چطور تسکینم بدهد . چشمهایش را اشک گرفته بود . دست به جیب برد و دستمال چهارخانه اش را بیرون آورد . و این بار برای آن نبود که آنرا به من بدهد ...

آره ناامیدم . میخوام محو بشم از ... میخوام ... میخوامن بمیرم ... خدایا کی کارو تموم میکنی ؟

 

تا کی باید بمونم اینجا و درد بکشم ؟ آره امروز روز وحشتناکی بود ... از

 

دعوای من و مهتا گرفته تا دعوام با کیانا و نیما ( برادرم ) و بقیه ... از خودخوریام ... از اینکه امروز فهمیدم حتی مهتام منو درک نمیکنه ... فک کنم ازش زیاد توقع داشتم ... بهش زیاد امیدوار بودم و امروز همون کورسوی امیدمم نابود شد ... دیگه هیچی برام ارزش نداره ... هر

 

چه باداباد ... اصلا ... اصلا به درک   ... چه اهمیتی داره ؟ همه برن ... برن ...

 

نه من خودخواه نیستم ! چرا هستم ولی نه اینقدر ! حالا که چی ؟ آخرش جای هممون تو گوره ... حوصله هیچکی رو ندارم ... همه بهم پشت کردن ... تا کی باید به "هیچی" امیدوار باشم ؟ به اینکه فردا بهتر از امروز باشه ... به کی امیدوار باشم ؟ فقط یه گزینه میمونه ... یعنی علاوه بر خدا ... یه نفر ولی فقط یه نفر ... شاید کسای دیگه ام بتونن ... نه ... فعلا فقط همون یه نفر ... باید شانسمو امتحان کنم ... همینه ...

با خودتون کلنجار نرید به خودم مربوطه اون یه نفر کیه ...

اگرم ناراحت شدید به من هیچ ربطی ... نه خودخواه نیستم به من خیلیم ربط داره معذرت

میخوام ...   فقط...فقط اگه میتونین ... کمکم کنین ! نظر بدین ... خواهشا ...

                                                                    

                                                                          خبرچین

                                                                                                                                            

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 18:13 توسط خبرچین |


                                                                  "هو الحق"

سلام

قبل از هر چیز باید یه مطلبی رو خدمت رفقای عزیزم عرض کنم و اون اینه که امیدوارم شماها مثل هدهد حساس نباشید . چرا ؟ چون اولین بار که این متنو ( با تصرف و تلخیص ! ) براش خوندم قبل از امتحان شیمی نیم ترم بود و وقتی سرمو آوردم بالا دیدم داره گریه میکنه !!!!!!!! آره خوب یه خورده ناراحت کننده س ولی من از قبل بهتون بگم این فقط و فقط یه متنه و ماله اون وقتاس که خیلی با هم توافق نداشتیم و منم خیلی ناراحت بودم که اینو نوشتم . الان قضیه فرق میکنه دیگه اونجوریا نیس . بعدم من خودم آیندشو زیاد قبول ندارم ( واسه چی این همه مقدمه چینی می کنم ؟ چون نمیخوام با انبوه نظرهایی مواجه بشم که میگن : خبرچین خفه شو ! )

 

خب حالا اینم متن من ...

 

سرکلاس نشسته بود . کلاس هنر . چند روز از اول سال گذشته بود و اون هنوز یه دوست ثابت نداشت . از اونجاییکه حوصله کلاسو نداشت و برای جلب توجه پشت سریش شروع کرد به سرهم نویسی . پشت سریش گفت : چقدر قشنگ مینویسی ! و این آغاز یه دوستی سه ساله بین اون و هدهد بود . هدهد همیشه زنگای نماز میرفت نمازخونه . خبرچین بعضی وقتا میرفت بعضی وقتا نمیرفت . یه روز که نماز نرفته بود دنبال یه نفر میگشت تا باهاش حرف بزنه ... یهو چشش افتاد به مری جون ... به مری جونی که تازه از 2/1 منتقل شده بود 4/1 و ... انگار دوستی نداشت . رفت پیشش و گفت : بیا با هم یه گشتی تو مدرسه بزنیم ... و این آغاز یه دوستی سه ساله ی دیگه بود ...

هدهدم تو یه برخورد مشابه با دارتانیان آشنا شد و این سرآغاز یه اکیپ دوستی 4 نفره بود . 4 نفر دوست که خیلی با همدیگه توافق نداشتن ولی همدیگه رو خیلی دوس داشتن . خیلی ... ( حالا اگه از حل و پز فاکتور بگیریم ... حل و پز چیه ؟ به خودمون مربوطه ! آخه بعضی از دعواهای سال اول ما اسمم داره ...! )

یکسال گذشت . اومدن سال دوم . خبرچین و هدهد 1/2 مری جون 2/2 و دارتانیان 3/2 . اون موقع بود که از ترس جدایی و ایجاد فاصله به هم نزدیک شدن ... خیلی زیاد . دیگه سر مسایل جزئی داد و قال به پا نمیکردن ... دم به دقیقه به جون هم نمیفتادن ... خیلی به هم نزدیک شدن ... و خلاصه که دعواهای الکی خاتمه یافت . اونوقت دو تا 1/2 دیگه بهشون اضافه شدن ... خرس مهربون و الهرمیون . اونا اوایل دوستای جدیدشونو زیاد قبول نداشتن ... باهاشون سرد برخورد میکردن ... ولی بعد از یه مدت به هم عادت کردن و شدن یه اکیپ 6 نفره منسجم . یکسال دیگه ام گذشت ... اومدن سال سوم ... خبرچین و هدهد 5/3 و بقیه ام 2/3 . همه شروع کردن به تغییر ... اختلافا بالا گرفت ... هر هفته دعوا ... هر روز بحث ... گروه دوستیشون داشت از هم می پاشید . نتیجه ی دو سال دوستی داشت از بین میرفت ... بالاخره متوجه شدن و دوباره به هم نزدیک شدن ... روابطشون بهتر شد ولی جنگ و جدل ها کماکان ادمه داشت ... تا اینکه اونم دیگه تموم شد .

و بالاخره یه سال دیگه ام میگذره ... همه میرن دبیرستان ... باید خاطره هاشونو ... خاطره های سه سال تحصیل رو تو مدرسه جا بذارن ... مدرسه شونو واسه همیشه ترک کنن ... تا سال بعد ... روز افطاری ... آیا بیایند آیا نیایند . خاطره هاشون کمرنگ میشه ... یادشون میره چقدر همدیگه رو دوس داشتن ... یادشون میره چقدر به هم نزدیک بودن ...

یه روز به خودشون می آن و می بینن در حالیکه دست بچه ی 5 ساله شونو گرفتن به یکی از همون آدما خیره شدن ... یهو یادشون می افته که دوستایی داشتن ... یادشون می افته که سال اول تمام امتحان فیزیک نیم ترمشونو از رو هم نوشته بودن ... یادشون می افته چقدر به هم نامه می دادن ... و اینکه چقدر به هم نزدیک بودن ... ولی مرزهای غرور مرزهای تغییرات بزرگ شدن همه و همه دست به دست هم دادن تا اونا رو از هم دور کنن ... چه بسا که بعضی وقتا پشت سر همدیگه حرفم زده باشن ... و حالا دیگه از هم جدا شدن ... دور شدن ... غرورشون نمیذاره دوباره برن با هم باشن ... غرورشون نمیذاره حتی به هم سلام کنن . از کنار هم رد میشن ... انگاز از بغل دیوار رد شدن ... و تمام خاطراتشون برای همیشه تو همون مدرسه مدفون میمونه .

                                             

 

 

                                                       

 

 

 

خب گریه هاتون تموم شد ؟ یا تموم مدت عین سنگ به مانیتور خیره شده بودین و میگفتن خب حالا که چی مثلا ؟ سرنوشت همینه دیگه ... ( اینو با رفقای خودم بودم به کسی بر نخوره )

 

من همونطور که گفتم آیندشو زیاد قبول ندارم چون حتی اگه تا اون موقع از همدیگه متنفرم شده باشیم دیگه سلامو به هم میکنیم ...

 

حالا دپی یا شدی به من ربطی نداره باید نظر بدی .

 

                                                                               ! bye

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385 17:12 توسط خبرچین |


سلام

امروز صبح امتحان داشتم . یه گند به تمام زدم و اومدم خونه . نیم ساعت بیشتر از ورودم به خونه نگذشته بود که مامان اینا گفتن بپوشید بریم کوه . خلاصه ما و چند تا از دوستامون پا شدیم رفتیم کوه از ساعت 2 بعد از ظهر تا 6:30 شب . من و یه نفر دیگه جلوتر از بقیه رفتیم بالا ... فوق العاده بود ... هوای تمیز ... مناظر زیبا ... درختایی که بعضیاشون به زور برگای زرد و قرمزشونو نگه داشته بودن ... چشمه هایی با آبای خنک ... کوهایی که قهوه ای نبودن سبز بودن ... آره رنگشون سبز بود ... و آبشارایی که بین کوهای سبز جاری بودن ... اینا همه فوق العاده بود ... مشکلاتمو فراموش کرده بودم ... نفسای عمیق میکشیدم ... تنفس می کردم ... و ... شاید ... فقط شاید ... از زندگیم لذت می بردم ... از اینکه سرما تا مغز استخونام نفوذ می کرد لذت میبردم ... از انگشتای یخ زدم ... انگشتایی که حتی قادر نبودن روسریمو جلو بکشن یا کلاهمو سرم کنن ... آره مسخرس ... آدم از یخ زدن لذت ببره ... به سوز برفی که تمام وجودشو منجمد میکنه لبخند بزنه ... ولی حقیقته ... من لذت می بردم ... چون می خواستم بخندم ... می خواستم فراموش کنم ... فراموش کنم که چه موجود ... چه موجود احمقی هستم ... فراموش کنم چه هفته مزخرفی رو گذروندم ... فراموش کنم که ... که ... که چقدر از خودم بدم میاد ... نه من روانی نیستم ... من احمقم ... فقط همین ... آره می خواستم از طبیعت لذت ببرم و با خیال راحت به آهنگ " من امشب میمیرم " بنیامین گوش بدم ... آره احمقانس ... ولی اشکالی نداره چون من خودمم احمقم ...

 

 

 

                      ******************************************

 

 

دیشب بعد از مدتها دوباره خواب می دیدم که مردم ... داشتم با هدهد قدم می زدم ... یهو احساس کردم که جاذبه ای منو به سمت خودش میکشه ... ومن ... من تو هوا قدم می زدم ... و ... و به طرف آسمون میرفتم ... احساسم آمیخته ای از هیجان و ناباوری بود ... به گناهام فکر نمی کردم ... برگشتم تا داد بزنم هدهد من مردم ! ولی وقتی حرف "م" از دهنم خارج شد دیگه نتونستم ادامه بدم ... صدام تو گلوم خفه شد ... و بعد ... پرده ی دنیا از جلوم بسته شد .

 

                             

                        

                        ****************************************

 

 

بد جایی تموم شد ؟ شرمنده بیشتر از این یادم نمیاد .

سردرگم نشید اول اسم حقیقی هدهد "م" داره .

ببخشید بچه ها انگار من خودم گفته بودم مطالب حزن انگیز ننویسید ولی دیگه نتونستم تحمل کنم ... به قول هدهد قلمبه شده بود ...

                                                          تا دیدار دوباره

                                                             خبرچین  

  

+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 19:43 توسط خبرچین |


)

سلام

همین الان رسیدم خونه . راستی این " ) " که بالا زدم برای آخر " آپ گروهیه " که پرانتز بسته شو نذاشته بودم ( فهمیدید چی گفتم ؟ ) آره دیگه امروزر من و رفقا اومده بودیم مدرسه خیر سرمون درس بخونیم . و صد البته هیچی نخوندیم . نامردی نباشه یه خورده خوندیما ... دارتانیان و مری جون عزیز بسیج شدن تا به من و هدهد گشتاور یاد بدن چون هیچی از درس نفهمیده بودیم و موفق هم شدن چون فکر کنم دیگه بتونم مسائلشو حل کنیم . خب نخوابید من چیکار کنم که آپم خواب آوره  .

حالا شاید این سوال پیش بیاد که ما از ساعت ۶:۴۵ صبحگاه تا ۱:۱۵ بعد از ظهر چیکار می کردیم :

۱- اول صبح کلی بسکتبال و والیبال بازی کردیم .

۲- کتابای علوم دومو گرفتیم تا فیزیک بخونیم ولی بجاش همش تو کلاسامون ول می گشتیم و چند بارم رفتیم پایین تو حیاط تا آب بخوریم . آخرشم خانوم حکیمی کلی شاکی شد که شما نظم کلاسارو بهم می زنید

۳- زنگ تفریحو که تفریح کردیم ( نیس کلی درس خونده بودیم خسته بودیم ) و این تفریح شامل این بود که دویدیم تو سایت تا آپ کنیم . آخرشم مسئولین با یک اردنگی محترمانه انداختنمون بیرون  .

۴- زنگ دوم رفقام کلاس زیست داشتن منم به عنوان مهمان رفتم نشستم سر کلاس و یه مساله حیاتی یاد گرفتم : اگه می خواین کسی رو بکشین بهش آبنبات مونوس ( آره ؟ ) به همراه نوشابه کوکاکولا تعارف کنید تا هر دو رو بخوره و بمیره . از ترکیب این آبنبات با نوشابه گاز دی اکسید کربن فجیعی ساخته میشه که معده رو سوراخ می کنه و طرفو میکشه . ( شوخی نمیکنم دو نفر تو برزیل همینجوری مردن )

۵- بازم زنگ تفریح بود و ول بودیم .

۶- به یاد آن روزها که ۴/۱ بودیم رفتیم کارگاه زبان و ادبیات و جغرافی و به یاد آن روزها که ۱/۲ بودیم رفتیم نشستیم سر کلاس ۱/۳ ( آخه ۱/۲ پارسال شده ۱/۳ امسال ) ناگفته نماند در تمام این مدت که ما تو کلاسای قبلیمون میگشتیم مری جون و مریم داشتن فیزیک خر میزدن .

بعد مام رفتیم بهشون پیوستیم و خر زدیم .

و این بود مشروح خبرها ! راستی امروز با اینکه واسه انجمن همراه ۴ نفر جای خالی داشتن ولی ما رو نبردن

دیگه اینکه خانوم تهرانی اومده بود ولی به دلیل وجود آقای محترم رایی نتونستیم درس حسابی ببینیمش چون ...

خب دیگه تا بعد

خبرچین

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385 14:9 توسط خبرچین |


سلام

درسته که این پست به نام خبرچینه ولی فقط من نیستم که می نویسم در واقع ماایم که می نویسیم : خبرچین ، مری جون ، هدهد ، دارتانیان . ( به کوری چش الجغله و خرسی  ) . ما تو مدرسه ایم ( حالا که چی مثلا ) .خب حالا چی بگیم ؟ خب بگید دیگه ! ( ببخشید با رفقام بودم ، چه اپ پر محتوایی ) نکات منفی امروز :

۰ ٪ درس خوندیم ( قرار بود فیزیک و ریاضی فیلترو خر بزنیم که .... )

ای بابا شانسو می بینی ؟ تازه قلمم گرفته بودا ! زنگ خورد ! میرم خونه تکمیلش میکنم ( اره ؟)

فعلا ( این مسئولین سایت ما رو خوردن !

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385 8:48 توسط خبرچین |


                                                                 "به نام خدا"

سلام

امروز چیز خاصی ندارم بگم چون خیلی ناراحتم .... خیلی .... تا امروز نفهمیده بودم غم چیه ولی الان تازه دارم معنیشو درک می کنم .... خب حالا نمی خوام ناراحتتون کنم بی خیال .

فقط خواستم از بچه ها بخوام ( لطفا ) تا اطلاع ثانوی از نوشتن هرگونه مطالب حزن انگیز خودداری کنند ...

البته این فقط و فقط یه خواهشه تو رو خدا لااقل امروزو بی خیالش شید .

راستس دیروز با " یه دوست " حرف می زدم می گفت همه مون تو یه سبک می نویسیم متنا یه جورایی تکراریه . البته اون فقط یه نظر داد ولی خداییش راس می گه دیگه . پس لطف بفرمایید یه نمور طنز بنویسید .

خب پس وقتی همه ی رفقا این پستو خوندن پاکش کنین تا آبرومون ( آبروتون ) نرفته ... مردم بیان اینجا فکر می کنن با یه مشت ..... طرفن (  )

فعلا ...

+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 16:31 توسط خبرچین |


به نام اویی که حقیقت است و بس ...

می خوام راحت حرف بزنم ... حال و حوصله ی تبدیل به متن ادبی و اینا رو ندارم ... فردام هم امتحان هندسه دارم هم کنفرانس ادبیات ... یعنی باید زودتر برم !

تا حالا شده یکی رو خیلی دوس داشته باشی ؟ خیلی زیاد ... ( خب بابا بی جنبه بازی در نیارین و برداشت بدم نکنین ) داشتم می گفتم ... اونقدر دوسش داشته باشی که بخوای ... ( خب وب یه محیط فرهنگیه ! ) ولی نتونی چون اون درک نمی کنه و یا شایدم خجالت می کشی و ....

و این احساس تو دل تو می مونه چون نمی تونی ابرازش کنی و این افتضاحه ... افتضاح ...

مری جون ! اگه داری اینو می خونی بدون که تو خیلی وقتا این کارو باهام کردی ! وقتایی بوده که می خواستم بغلت کنم و چه می دونم یه جوری حالیت کنم که دوستت دارم ولی تو یا جاخالی دادی یا گفتی "هوق" و یا چه می دونم هزار تا چیز دیگه که همه و همه دست به دست هم دادن تا من دیگه به ابراز احساسم فکر نکنم یا حد اکثر یه تیکه کاغذو مچاله کنم تا تخلیه شم . و حالا دیگه می ترسم دوستت داشته باشم چون نمی خوام دوباره اون احساس درم ایجاد شه . البته الانم دوستت دارم ولی نه اونقدر که قبلا داشتم ... شاید نباید اینو می گفتم ... نمی دونم ...

البته افراد دیگری هم هستن ولی اونا رو دیگه نمی تونم نام ببرم ... شاید نباید تو رم نام می بردم ... بازم نمیدونم...

در هر حال ابراز احساس بسی دشوار است ... غرور نباید آنقدر زیاد شود که به تو اجازه ی ابراز ندهد چون ابراز کردن زیباست ... مخصوصا ابراز عشق ... عشقی که زیباترین چیز دنیاست ... وبدان ! ابراز تو را راحت خواهد کرد !

                                                      *********************

 

 

 

 بی خیال بابا جوگیر شدم یه چیزی گفتم شما خیلی جدی نگیرید .

باشه بابا مری جون اونقدر بد نکن ببخشید .... البته حقیقته ....

تو رو خدا برداشت بد نکنین قصدی نداشتم...

خرس مهربون خواستی این متنو پاک کن درکت می کنم ... فقط قبلش بهم بگو می خوام سیوش کنم .

 

                                                                                 تا دیدار دوباره

                                                                                                      خبرچین   

+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385 15:57 توسط خبرچین |


                                                         یا حق

وارد اتاقشان نشده بودم . بچه ها گفته بودند سه چهار نفری وارد اتاق ها نشویم . پس وقتی آنها وارد شدند من بیرون ایستادم و به درون اتاق خیره شدم . انگار در حال تماشای فیلمی زنده باشم . اول سلام و احوالپرسی و روبوسی کردند و بعد هر کدام کنار یک نفر نشستند و مشغول صحبت شدند . آنوقت بود که دریافتم آنها که اند ...

به شدت آرزو می کردم ایکاش چشمی برزخی داشتم تا نوری را که از آنها ساطع می شد ببینم . ببینم که چه قدر پاکند و چه قدر دوست داشتنی . ببینم و باورشان کنم و برای آشنایی با چنین افرادی به خودم افتخار کنم . احساس می کردم به شدت دوستشان می دارم . می خواستم فریاد بزنم :

           "شما فوق العاده اید !"

ولی همانطور خیره نگاهشان کردم . وقتی بیرون آمدند نتوانستم احساسم را ابراز کنم . نتوانستم نشان دهم که چقدر دوستشان دارم ...

ولی بار بعد من نیز با آنها وارد اتاق شدم .

                                              

 

                                           ********************

 

پ . ن : " آنها " دوستان من بودند ! مری جون و هدهد و دارتانیان .

پ . ن ۲ : ما امروز طی یک بازدید به آسایشگاه سالمندان کهریزک رفته بودیم .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 14:53 توسط خبرچین |


یا هو ...

وسایل اندکش را برداشت و از خانه خارج شد . به دنبالش دویدم و گفتم : صبر کن !

گفت : برای چه ؟

گفتم : چون دوستت دارم !

گفت : دوستم داشتی .

گفتم : نه ! هنوز هم دوستت دارم !

گفت : زمانی عاشقم بودی .

گفتم : ترکم نکن !

گفت : مدتهاست ترکم کرده ای .

گفتم : کی ؟

گفت : زمانی که بزرگ شدی .

گفتم : چطور ؟!  به یاد نمی آورم .

ــ ولی من خوب به یاد دارم . با ترس از حقیقت . با دورویی . با رشد و دنیا پرستی .

سپس راهش را کشید و رفت . سر پیچ پیش از آنکه کاملا از دید ناپدید شود برگشت و گفت : با اینحال هر وقت خواستی با تغییر اعمالت می توانی دوباره برم گردانی . سپس از دید ناپدید شد .

                                                   او صداقت من بود .

 

 

 

پ.ن : این متنو خودم نوشتم از جایی اقتباس نشده .

پ.ن ۲ : بازم هر جور میلتونه ولی اگه نظر بدین خوشحال میشم . حتی اگه یه سال از تاریخش گذشته باشه .

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 19:19 توسط خبرچین |


سلام

رفقام از من خواستن یه آپی راجع به خودمون بکنم منم گفتم چشم ! با کمال میل ! در هر حال خواننده ها حق دارن یه چیزایی راجع به ما بدونن . اول هدهد :

هدهد یه دختره خیلی رمانتیک و در عین حال فوق العاده منطقیه . اگه یه روزی خدایی نکرده باهاش بحثتون شد بهترین راه حل اینه که در رین ! چون هدهد عزیز ترکیب جالبی از فیل و زرافه س و اگه قاتی کنه پاشو می بره بالا و ... ( خدا منو بیامرزه  ) درسش خوبه و همیشه جزو شاگردای مثبت شناخته میشه حال آنکه در بعضی موارد از ما بدتره ولی معلما اونقدر قبولش دارن که میگن : تقصیر شماس که دوستاشین . از را به درش کردین ! در یک کلمه ( البته یک کلمه سه بخشی ! ) بهترین سنگ صبور ! 

تازگیا به شدت قاتی کرده و دلش می خواد حرصشو سر اولین نفری که گیر میاره خالی کنه . بنابراین آتو دستش ندین تا اون یه نفر شما نباشین . 

حالا مری جون :

عامل خنده تو اکیپ ما ! اگه اون نبود ما یه اکیپ خشک و رسمی بودیم که سلام و علیکمون هم از روی اجبار بود ( واقعا در این حد ؟ ) خیلی دوست داشتنی ! باید به زور ازش عیب بکشی بیرون چون عملا عیبی نداره . مخصوصا اونروز که من با هدهد دعوام شد ( اونم چه دعوایی ! باید می بودین و می دیدین ! ) تنها کسی بود که طرف منو گرفت و ازم همایت کرد ( من و مری جون غالبا از هم همایت می کنیم ) آره دیگه بهترین دوست عبارتیه که واقعا برازندشه .

دارتانیان :

چی ؟ آهان دارتانیان . خیلی عجیبه اگه بگم بعد از سه سال هنوز درس نمی شناسمش ؟ خب این حقیقته . ولی ...

خب اون آدمیه که معمولا طرف آدم ضعیفو می گیره و بعضی وقتام نمی فهمه که در پی دفاع از شخص مظلوم داره یه نفر دیگه رو می خوره . دختر عاقل و باحالیه و معمولا تو بحثا ( بحث نه به معنای دعوا بحث از اون لحاظ ) حضور فعال داره .طنز و دوست داشتنی ! بیشتر بگم ؟

خرس مهربون :

من نمی دونم این بشر چه مهربونی در خودش دیده که رفته اسمشو گذاشته خرس مهربون ! البته همچین بد جنسم نیس ولی ... خب آره شاید وافعا یه خورده مهربون باشه ! این آدم از دستاش استفاده بهینه می کنه و وقتی داره حرف میزنه با اونا حرکاتی انجام میده که چون عملیه از نشون دادنشون معذورم !  یه ادیب به تمام معناس ! متنایی می نویسه که آدم تا یه هفته تو کفشون می مونه . بچه طنزیم هس قشنگ نقد می کنه .

الجغله :

همیشه جالبا رو بذار آخر کار ! خب اون یه اسم مستعار داره که خیلی ازش بدش می آد و یه روز همه مونو بستنی مهمون کرد تا دیگه به اون اسم صداش نزنیم مام تا دو روز رعایت کردیم و بعد دیگه بستنی و مهمون کردن و اینا یادمون رفت و برگشتیم سر جای اول ! نمونه ی کامل خرخونی ! این بشر کتاب و کلاسو که حفظه هیچ شونصد تا مطلب اضافه هم از اینترنت در میاره واسه مطالعه اضافه که اونارم حفظه ! تستای مبتکرانو که دیگه فوت آبه و خلاصه ۲۵/۰  غلط توی امتحان براش حکم مرگ رو داره ! از همه ی اینا که بگذریم هون یه شاعره درجه یکه و امیدوارم چند تا از شعراشو آپ کنه تا این وبلاگ از بی مزه گی در آد ! دیگه همین دیگه !

خبرچین :

به قول دارتانیان درود بر همه ی اونایی که آدمو نقد میکنن ! من که اونقدر پیچیدم که تو دو سطر خط جا نمیشم ( بابا پیچیده ! ) ولی از همه ی اینا که بگذریم رفقام باید بگن من چه موجودی هستم و اینو می ذارم به عهده ی خودشون . 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 16:30 توسط خبرچین |


                                          "به نام یگانه یاور همیشگی من"

و من هنوز اینجایم . اینجا در این کره خاکی . اینجا در این دنیای گناه . بله ! من هنوز اینجایم . جاذبه ای قوی مرا از رفتن به سوی او باز می دارد . اویی که تمام دار و ندار من است . اویی که تنها دلیل ادامه است و تنها بارقه ی امید در بدترین شرایط . در پس اندوه های من همواره فقط و فقط او بود که می گفت : ادامه بده . بر تو واجب است .

و من تنها به خاطر اوست که ادامه می دهم . برای رسیدن به او . برای دریافت حق . و همچنان که از بن بست ها عبور می کنم تا به او برسم بن بست های جدیدی پیش رویم باقیست . مشکل اینجاست که نمی دانم چند بن بست دیگر را نیز باید بپیمایم . مدتی است در پشت یکی از بن بست ها مانده ام . بن بست شهامت . و از هدفم دور گشته ام . نمی فهمم . فراموش کرده بودم که هدفم چیست ولی حال ...

صبر کردن شهامت نمی آورد . جرئت می خواهد و من جرئت دارم اما نهفته . این جرئت باید فوران کند به کمک ایمان و من تا تکامل ایمانم همینجایم .

             * * *

خب شاید برای شروع خیلی خوب نبود ولی من شروع کردنم هم مثل خودم بی قید و بنده و می خوام ببینم کی جرئت داره از این مدل شروع کردن من جلو گیری کنه !

گفتم بی قید و بند ولی آیا واقعا بی قید و بند ؟ خب نه من کاملا بی قید و بند نیستم . ولی قلمم دیگه بی قید و بنده اینو مطمئنم !

دوس دارم نظر بدین . ولی هیچ اجباری در کار نیست . خواستین بدین نخواستینم ندین ...

  

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 15:12 توسط خبرچین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin