تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

هوالحق ... و هوالعشق ...

فعلا هیچی نمی گم ... خودتون بخونین ... :

***

علیکم السلام !

چراغا خاموش . پرده ها کشیده . خبری از خاله زیبا با اون دفتر کذاییش هم نیست . بچه ها همه وسط . یکی دم در کشیک وایساده .  

          دستها همه بالا                                        ....... همه حالا ( شاید یالا )

همه به حرف خواننده ( ها ) گوش می دن و ..... ! هیچ کی به هیچ کی نیست . انواع مدل .... رو می بینی .

اشتباه نکنین . اینجا اکس پارتی نیست . کلاس ..... مدرسه ی فرزانگان . بیخ گوش خاله زیبا است . یه جای شاد ( مثه همین وبلاگ ) یه جای خوب ولی نه به خوبی این جای خوب .

اگه خواستید ورود برای عموم آزاد است . ولی جون من خاله زیبا نفهمه ( که کلاه من این اکیپ ۶ نفره پس معرکه اس ) . 

            *******************

پ.ن : خودتون معنی " ....... " رو می دونید پس اصرار نکنین . نمی گم  .

پ.ن : به علت مسائل امنیتی نام کلاس مذکور را فاش نمی کنم ( این هم از قائده ی بالا مستثنا نیست و اگه التماس هم کنین نمی گم )

پ.ن : همه مطالب بالا عین واقعیت بود . به همین کوه های شمرون خودمون .... !

نوشته شده توسط دارتانیان در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت 19:50 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

 امروز فهمیدم که خدا چه امتحانای سختی داره . چه صبری تو وجود ما گذاشته . فهمیدم که تو این دنیا همه از بین می رن . فهمیدم که خدا ابدیه . فقط خدا ابدیه .

      راستی امروز یه فرمول جدید هم کشف کردم :( از همونایی که معلمای ژینگول فیزیک تو کله هامون می کنن )

                                error * error=hang^300000000000000

                           ***************************

نوشته شده توسط دارتانیان در شنبه 4 آذر1385 ساعت 22:14 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

***

 

 

 

درسته که این پست به نام خبرچینه ولی فقط من نیستم که می نویسم در واقع ماایم که می نویسیم : خبرچین ، مری جون ، هدهد ، دارتانیان ( به کوری چش الجغله  وخرسی)

( حالا که چی مثلا ) .خب حالا چی بگیم ؟ خب ما الان تو مدرسه ام!! 

 

نکات منفی امروز بگید دیگه ! (ببخشید با رفقام بودم!!)

۰ ٪ درس خوندیم ( قرار بود فیزیک و ریاضی فیلترو خر بزنیم که ... )

ای بابا شانسو می بینی ؟ تازه قلمم گرفته بودا ! زنگ خورد ! میرم خونه تکمیلش می کنم)

فعلا ( این مسئولین سایت ما رو خوردن) !

نوشته شده توسط خبرچین در پنجشنبه 2 آذر1385 ساعت 8:48 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

 ***

در هر حال ابراز احساس بسی دشوار است ... غرور نباید آنقدر زیاد شود که به تو اجازه ی ابراز ندهد چون ابراز کردن زیباست ... مخصوصا ابراز عشق ... عشقی که زیباترین چیز دنیاست ... وبدان ! ابراز تو را راحت خواهد کرد !

خبرچین ...

***

کلنگو بلند کن و سه بار دور سرت در جهت عقربه های ساعت بچرخون! ایوول!! ماشالله! خوب حالا در همون حال گشتاور نیروشو حساب کن!.....چن شد!؟......خوب خوبه!! نه نه نه!! نذاریش زمینا.... همونجور نگهشدار بالا سرت و یه هف هش دور دیگم همونجوری بچرخون! آهااااان.حالا بکوب!!! بکوب تو سر خودت! آفریییین!عالی بود!!! اصلا مقصود اصلی همین بود! این جاس که شاعر می گه.."مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست"

خووووووووووب.... حالا دیگه چشاتو باز کن و برو سر سجاده و برا شفای من دعا کن. آخه دکتر نرفتم٬  اگه برم جوابم می کنن ! نه؟

 

نوشته شده توسط هدهد در یکشنبه 28 آبان1385 ساعت 19:23 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

: سلام ، من برگشتم . تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده : آبله مرغون گرفتم ، کیانا و زهرا عضو اکیپ ما شدن ، ( ... ) و غیره و غیره ولی ...

سال تموم شد ، یه سال دیگه م اومد و رفت و سال دوم راهنمایی Finish  ! امروز 20/2/85 و تولد مریمه . براش شکلات ( !! ) خریدم . خب چیکار کنم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید . قرار شد زهرا ( خرس مهربون الان ) یه پستونک ضمیمه هدیه ش کنه .... ( این خاطره از این جا به بعد به طرز فجیعی به مسخره بازیهای سال دوم من و مریم مربوط میشه و برای حفظ آبرو ... ! )

 

خبرچین ...

***

      "  به نام بهار آفرین دلهای پژمرده "

یه حیاط بزرگ با یه عالمه دار و درخت به علاوه ی یه حوض بزرگ وسطش  . یه جای باصفا تو ذهنت اومد که پر  از بوی زندگیه. نه ؟خیلی کیف میده که تو همچین  جای باصفایی قدم بزنی . اما ...                                  

اما وقتی کیف میده که یه مامان بزرگ مهربون از پشت پنجره با حسرت نگاهت نکنه ... وقتی که ده جفت چشم به امید پیدا کردن هم صحبتی مشتاقانه نگاهت نکنن ... وقتی که  ..

                                                           ***  

                                                                                                                                  

به در سالن نگاه می کنی رنگ و رو رفته است اما می توانی بنفشه ی 4 را تشخیص بدهی داخل می شوی از پیری و درهم شکستگی مامان بزرگ ها یکه می خوری  لبخند می زنی وسعی می کنی  مهربان تر از یک دختر شیطان به نظر برسی . سلام می کنی . بعضی از مامان بزرگ ها با خنده جوابت را می دهند و می خواهند کنارشان بشینی تا شاید به یاد بچه و نوه هایشان با تو حرف بزنند و لبهای مهربانشان را روی گونه هایت بگذارند و بعضی دیگر فقط به جواب سلام اکتفا می کنند اما قلب همه ی شان یکصدا این کلمه را در گوشهایت فریاد می کشد : تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...

                                                         ***

وارد یکی از اتاقها می شوی 4 جفت چشم به طرفت می چرخد به اتاق نگاهی می اندازی دکوراسیون ساده ای دارد یک یخچال قراضه و 4 تا تخت که کنار هر کدام آهن پاره ای قرار دارد که بیشتر به زیر خاکی می ماند تا کمد ! در اینجا همه چیز سفید است . تخت ها سفیدند پرده ها سفیدند و حتی  گل ها هم سفیدند .بعضی ها می گویند سفید رنگ تنهاییست ...  

                                                     ***

به چشمهایش نگاه می کنی  آبیست آبی آسمانی همان رنگی که باور نمی کردی روزی غمگین ببینیش هاله ی سفیدی چشم هایش را پوشانده است . هاله ای همرنگ اشک. کسی چه می داند ؟ شاید در آن  چشمهای مهربان و خسته واقعا اشک باشد و تو نفهمیده باشی . و او برایت درددل می کند و تو به این فکر می کنی که آیا رنگی می تواند به این شیوایی تنهایی را توصیف کند ... 

                                                    ***

دستهایش را می فشاری اما این بار بوی مایع دست شویی گلرنگ نمی دهد بوی رنج میدهد بوی درد می دهد و اما بوی تنهایی . بوی تند تنهایی را همراه با بوی تند دارو در جای جای این خانه حس کنی ...                              

                                                   ***

همشاگردی به یکی از مامان بزرگ ها اشاره می کند ادایش را در می آورد و نیشش تا بناگوشش باز میشود و من می مانم که کدام سنگدلی می تواند به تنهایی یک مامان بزرگ بخندد ...   

                                                   ***

بچه ها بغض کرده اند و هر کدام گوشه ای به فکر فرو رفته اند اما شاید هیچ کدامشان حتی یک گوشه از تنهایی مامان بزرگ را درک نکرده باشند ...

                                                ***

سوار مینی بوس می شویم و بعد از دو دقیقه همه همه چیز یادشان می رود  ( سانسور شد به علت کمبود جا ! )و همه یادشان می رود که مامان بزرگ ها را در تنهایی خود تنها نگذارند ...

 

 

 

پ . ن : توی پاراگراف آخر اشاره به شخص خاصی ندارم بهتون بر نخوره !! 

نوشته شده توسط خرس مهربون در پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت 22:30 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

همین حالا هم هنوز نمی دانم که این دل به ظاهر ودرباطن غمزده خیال نوشتن از سر گرفته یا در کنج بی قراری ها زانوی غم به بغل...

اما می نویسم (برای سلامتی مخ ومخچه و سایر مراکز عصبی از آسیب رفقای جونده علل الخصوص      

خرس علفخوار مهربان)...

که هنوز به قلم نکشیده ام(البته فقط در یهجای خوب) آنچه دوست می دارم..................................

.................................................................................................................................

نوشته شده توسط الهرمیون در پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت 23:19 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

یکسال گذشت . اومدن سال دوم . خبرچین و هدهد 1/2 مری جون 2/2 و دارتانیان 3/2 . اون موقع بود که از ترس جدایی و ایجاد فاصله به هم نزدیک شدن ... خیلی زیاد . دیگه سر مسایل جزئی داد و قال به پا نمیکردن ... دم به دقیقه به جون هم نمیفتادن ... خیلی به هم نزدیک شدن ... و خلاصه که دعواهای الکی خاتمه یافت . اونوقت دو تا 1/2 دیگه بهشون اضافه شدن ... خرس مهربون و الهرمیون . اونا اوایل دوستای جدیدشونو زیاد قبول نداشتن ... باهاشون سرد برخورد میکردن ... ولی بعد از یه مدت به هم عادت کردن و شدن یه اکیپ 6 نفره منسجم . یکسال دیگه ام گذشت ... اومدن سال سوم ... خبرچین و هدهد 5/3 و بقیه ام 2/3 . همه شروع کردن به تغییر ... اختلافا بالا گرفت ... هر هفته دعوا ... هر روز بحث ... گروه دوستیشون داشت از هم می پاشید . نتیجه ی دو سال دوستی داشت از بین میرفت ... بالاخره متوجه شدن و دوباره به هم نزدیک شدن ... روابطشون بهتر شد ولی جنگ و جدل ها کماکان ادمه داشت ... تا اینکه اونم دیگه تموم شد .

و بالاخره یه سال دیگه ام میگذره ... همه میرن دبیرستان ... باید خاطره هاشونو ... خاطره های سه سال تحصیل رو تو مدرسه جا بذارن ... مدرسه شونو واسه همیشه ترک کنن ... تا سال بعد ... روز افطاری ... آیا بیایند آیا نیایند . خاطره هاشون کمرنگ میشه ... یادشون میره چقدر همدیگه رو دوس داشتن ... یادشون میره چقدر به هم نزدیک بودن ...

یه روز به خودشون می آن و می بینن در حالیکه دست بچه ی 5 ساله شونو گرفتن به یکی از همون آدما خیره شدن ... یهو یادشون می افته که دوستایی داشتن ... یادشون می افته که سال اول تمام امتحان فیزیک نیم ترمشونو از رو هم نوشته بودن ... یادشون می افته چقدر به هم نامه می دادن ... و اینکه چقدر به هم نزدیک بودن ... ولی مرزهای غرور مرزهای تغییرات بزرگ شدن همه و همه دست به دست هم دادن تا اونا رو از هم دور کنن ... چه بسا که بعضی وقتا پشت سر همدیگه حرفم زده باشن ... و حالا دیگه از هم جدا شدن ... دور شدن ... غرورشون نمیذاره دوباره برن با هم باشن ... غرورشون نمیذاره حتی به هم سلام کنن . از کنار هم رد میشن ... انگاز از بغل دیوار رد شدن ... و تمام خاطراتشون برای همیشه تو همون مدرسه مدفون میمونه .

 

***

خوب ...

 

پ.ن: هنوزم با خوندن این متن گریه م می گیره ... ایندفه بیشتر از اوندفه ها ...(بابا احساساتی!!!)

... به قول نگین ... یاد باد آن روزگاران ...

دلم به طرز وحشتناکی واسه پارسال  تنگ شده ... واسه همه چیش ...  حتی گریه هاش ...

دلم واسه ۵/۳ تنگ شده ... واسه اون گوشه ته کلاس ... نامه نگاریاش ... پشت پنجره نشستناش ...

دعوا هاش ...

عجب ...

زود گذشت ... و خوب ...

شکر ...

 

 

هدهد

 

 

                                             

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 17:7 توسط هدهد |


سوکتت علامت رضاست ... یا تفهیم بچه گانه ای برای از سر باز کردن یک فرمان ... نمی دانم ...

فقط می دانم ... آزار دهنده ای...

آزار دهنده ...

می دانی ...!؟

پالتوی سیاه رنگت را بردار و  برو ...

برو به جایی که سیاهی  ... معنی وجودت را ... از پشت فرسنگها قلب زخمی ... بر تن سپید نور نقاشی کند ...

برو به جایی که مرد مشکی پوش قصه ی شبهای بی ستاره ... همان استوره ی هفت رنگ خیال یک عاشق باشد ...

برو ...

و پالتوی سیاه رنگت را نیز با خود ببر ...

که این سیاهی ... دیگر چشمانم را ...محو وقارش نخواهد کرد ...

برو ...

و بدان ...

تا سیاهیه پایانیه شب ...

تا نگاه بیرنگ چشمانم ... به غرور نقره فام ستاره ات ...در آن شب ماه نیمه ...

فریاد نیاز وجودم ...

به آن پالتوی سیاه ... در دل برفهای گلیه خاکستری ....

حضور بی فروغت را بی تاب خواهد کرد ...!!

برو ...

و دلت را نیز با خود ببر ...

و من ...

همان عاشق نیازمندم و بس ...

با تمام اشتیاق یک نیازمند ...

تنها ... به امید ... "غروری" ... که در قلبم  به امانت گذاردی ...

+ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 3:0 توسط هدهد |


سلام! از اونجایی انگار من یه مدت زیادی بود آپ نکرده بودم...و بوی کپک وبمون تمام بلاگفا راپر کرده بود...گفتم برای جلوگیر از  تجمع بیشتر قارچها و به وجود آمدن یه صفحه کامنت جدید برای مکالمه ی روزانه ی خودمون(!!) یکی از مزخرفات عهد دقیانوسمو آپ کنم!!! حوصله داشتین بخونین...نداشتینم اشکال نداره یه سره برین نظر بدین...ولی نظررو باید بدین...من کاری ندارم...
**************************
 
منم ٬من

این منم بی رنگ و مست و سائلم من٬

این منم خاموش و سرد وعاشقم من٬

این منم سوسوی بی سوی ستاره٬

این منم آوای غمگین ترانه٬

این منم٬ من...

آنکه در باد خزان آرام وتنها می نشیند...

در پس قلب زمین تا بی نهایت٬

خاک می خواهم...

تنم آغوش سردش را چنین خاموش و ساکت می پذیرد!

این منم٬ من

در کران بی کران آسمانم...

این چنین می خوانمت٬ می خواهمت٬

خواهم که باز آیی ....به سویم...

تا بیارامم مگر٬

تا بدانی ...این منم٬ آن بی نیاز بی غم بی باک و بی خواهش٬

که در هجرت چنان  نالان و سوزان و پریشان اشک می ریزد

منم آن بنده ی بیجان٬

که در راه حقیقت جان برارم...

در رهت جان می دهم...یارم!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386 9:20 توسط هدهد |


 

سلام...!

این متن ماله کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته ی نادر ابراهیمی یه!! و البته با کمی تلخیص! من که ۱۰ بار خوندمش (البته این متنو)...حالا شمام بخونین ضرر نمی کنین!

***

سوگند به این شهر...

و تو٬ ساکن در این شهر...

و سوگند به پدر٬و فرزندانی که پدید آورد...

که انسان را در رنج آفریدیم...!

                                                                                           قرآن کریم - سوره ی بلد

***

بخواب...

دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد!

دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد...

دیگر هیچ کس از خیابان خالیه کنار خانه ی تو نخواهد گذشت...

چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟

سگها رویای عابری را که از آن سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنند.

شب از من خالی است...

گلهای سرخ میخک مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند...اما گلهای اطلسی٬ شیپورهای کوچک کودکان!

عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود.

 قمار بازها تا صبح بیدار خواهند نشست٬ و دود٬ دیدگانت را آزار خواهد داد!

آنها که تا سپید صبح بیدار می نشینند ستایشگران ماهری نیستند!

رهگذر٬ پاره های تصورش را نمی یابد !

و به خود می گوید٬

که به همه چیز می شود  اندیشید!

و سگها را نفرین می کند!

نفرین ٬ پیام آور درماندگیست٬

و دشنام...برای او برادریست حقیر...

بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت!

و تو بیدار می نشینی٬

تا انتظار٬

پشیمانی بیافریند...

شب های اندوهبار تو٬ از من و تصویر پروانه ها خالیست!

 

 

+ نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385 15:39 توسط هدهد |


صدایم کن... صدایم کن...

شبم ٬ با نور تو در انتظار صبح می مانم٬

صدایم کن که خاموشم...

در این دنیای تنهایی...

سکوتت نا کجا آباد دل را هم می آزارد٬

صدایم کن ...صدایم کن...

صدایم کن که در سودای تنهایی...

در این آتشگه سوزان...

فقط یاد تو ٬ رویای رهایی می دهد بر قلب سوزانم!

فقط خورشید چشمانت نگاهم را ز سرمای نفس گیر زمستان باز می دارد!

صدایم کن که مهرت روشنی می بخشد این فانوس بی جان را!

صدایم کن که از این پس...

صدایی نیست ...جانی نیست...تا فریاد بر آرد!

صدایم کن...صدایم کن!

+ نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385 19:45 توسط هدهد |


 چشمانش همیشه به آسمان بود....

 اما هیچ وقت نپرسیدند که چرا به آسمان نگاه می کنی...

 هیچ کس نمی دانست که او عاشق ستاره است...

 و همیشه به امید رسیدن  ٬ به آسمان می نگرد...!

 اما امروز...

  که چشمانش٬ خیره به آسمان٬ آهسته آهسته با مرگ پیوند می خورند...

 باز هم کسی چیزی نمی پرسد...

 چون هیچ کس مرگ چشمانش را نمی فهمد....همه بهت او را می بینند و می گذرند...!

 و کبوتر...با همان بالهای شکسته....و با همان نگاه حسرت بار....

 عشق ستاره اش را به گور می برد...!

 تا ابد....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385 21:24 توسط هدهد |


و اوست ساحل بی کران عشق...

گوش فرادادن به غرش بی صدای قلبی فراموش شده...صدایی مرده...نگاهی سوخته و نفسی خاموش...
دیگر توانی نمانده برای آهسته گریستن...
تا کی فراموشی...تا کی خاموشی...تا کی آهسته در خویشتن سوختن...تا کی بغض را در گلو کشتنو فریاد را خاموش برآوردن....
تا کی زندگی ...بی نفس...بی خروش...
آه...
چشمها دیگر توان ندارند...تا کی سیاهی دیدن و سپید اندیشیدن...!؟
خاموشم...خلوتو خاموش ....مثل همیشه....
و خاموش می مانم...
تا آهسته آهسته...
مانند شمعی...
در جاده ی خلوت شب...
تمام شوم...

اشک...!

***

به دل نگیرین ...دوباره زده به سرم! (حالا به این شدتم نیس...بی خیال!!!)

مام یه اظهار وجودی کردیم بعده عمری!

خدافظ تا پست بعدی(احتمالا سال دیگه!!!)

 

 

+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385 18:58 توسط هدهد |


"دلم مي خواد گريه كنم.....بغض داره خفم مي كنه و من مثه هميشه بي رحمانه تو گلوم زندانيش كردم. اما بازم دليلي نمي بينم كه گريه كنم. آخه چرا باید گریه کنم...من که ناراحت نیستم! شایدم باشم ، اما بازم من چرا اینقد مقاوم نیستم تا جلوی ناراحتی و گریمو بگیرم!؟ اصلا گریه یعنی چی...این بچه بازیا چیه....مثلا اگه گریه کنم چی می شه!؟ دردی دوا می شه؟!! جز این که آب بدنم کم می شه!؟ که چی مثلا....آدم باید بتونه اونقد مقاوم باشه تا تو بدترین شرایط، گریه که هیچی ، به مشکلاتش بخنده و کم کم حلشون کنه..."

اه ....اه....اه...

چه مزخرفاتی.....چه احمق بودم من.....شایدم هنوزم باشم!

چه عقاید مسخره ای....که چی مثلا!؟ دو تا قطره اشک وقتی می تونه دلتو آروم کنه، پا می داری رو دلتو جلو اون دوتا  قطره رم می گیری که چی!!!!؟ که مقاومی!؟ مقاومت تو سرت بخوره! پدر خودتو در می آری، خودتو داغون می کنی که مقاومی!؟....بابا تو دیگه خیییییییییلی احمقی!!!

که چی!؟ از درودیوار خجالت می کشی اشکاتو ببینن!؟ نا محرمن!؟ بد بخت تو که روزی دو ساعت تو یه اتاق پونزده متری رژه می ری  و تمام بد و بیراه هایی که از صبح تا اون موقع می خواستی به خلق الله بدی و جرات نداشتی خالی می کنی رو سر این در و دیوار بنده خدا! فک کنم این جوری که پیش می ری تا چن وقت دیگه واریس بگیری!...آره دیگه...سانستم معلومه....یه ساعت قبل از نمار مغرب....یه ساعت در حین مثلا درس خوندن!! اون قد بدو بیراه می گی و دادو بیداد می کنی و دق دلتو سر در و دیوارو دفتر و پتو و .... خالی می کنی

که دیگه جون نداری از جات بلند شی و همون جوری خوابت می بره و تا صبحم خواب می بینی چه جوری داری با اونایی که این قد باهاشون بحث و جدل کردی(تو ذهنت) حرف می زنی و خریتاتو صاف می کنی! بعدم صبح که از خواب پا می شی نتیجه می گیری همه اینا یه مشت خیاله واهیه و تو بازم عرضه ی حرف زدن نداریو روز از نو و روزی از نوع!

ای خااااک تو سٌرت!! نه خداییش! خاک تو اون سرت! حالا مثلا به کجا رسیدی....هی بشین به دو دیوار فحش بده...هی بشین تخیل مثبت کن....بشین به خودت انرژیه مثبت بده....بیشین بینیم بابا حال نداری! توام انگار وقت اضافه داری و یه فکر خالی که به این مزخرفات فک کنه!

خلی دیگه...دروغ می گم؟ می شینی عینه دیوونه های عقب افتاده 1:30 زنگ زبانو  به کلمه ی "الَدَ" فک می کنی، بعد می آی بد بیراها و حرفای نزدتو برا در و دیوار می گی!! خلی دیگه خوب!

آخ! نمی دونی چقد دلم گرفته بود....چقد دلم می خواست گریه کنم اما این غوروره لعنتی حتی نمی ذاره گریه کنم .من  نمی دونم از خدا خجالت می کشم یا درو دیوا! شایدم از خودم! شاید از اینکه خدای نکرده احساس کنم اندکی از مقاومت نداشتم کم شه! وااااااااااای خدا .....چه حماقتی!

آخه این چه طرز فکریه...باورت می شه چن وقت بود از ته دل و بدون دلیل قانع کننده گریه نکرده بودم!؟شاید اصلا هیچ وقت تو عمرم این جوری گریه نکرده بودم! گریه که چه عرض کنم....زار زدم! پتوم خیسه خیس شد...وای خدای من....چه لذت بخشه یه کاریو که دلت می خواد بدون دلیل قانع کننده انجام بدی! آخخخخخخخخخخخخخ!

خیلی احمقانس که بالاخره یه بار...فقط یه بار با خودت صادقه صادق باشی و هر کاری دلت می خواد بکنی و خودتو از بند دودوتا چاهارتا های دنیا خلاص کنی! احمقانس!؟ نه!.......لذت بخشه!!

واقعا تا حالا نفهمیده بودم گریه یعنی چی...نفهمیده بودم آرامش یعنی چی...نفهمیده بودم...خیلی چیزا رو نفهمیده بودمو ادعامم می شد!

اشکالی نداره....دیگه می فهمم...دیگه راحت گریه م می گیره... دیگه می فهمم آرامش چقد قشنگه....آزاد شدن از بند قانونو منطق چه لذت بخشه!

خدایا شکر!

***

راستی بچه ها...تا حالا شده احساساتتون تو شرایطی گوله شه که نتونین ابرازش کنین!؟ مثلا تو تاکسی!! امروز چنان احساساتم تو تاکسی گوله شده بود که با نگاه کردن به چهرش(فکر بد نکنین، همراهم،همونی که می گم مونث بود) اشک تو چشام جمع شد و دلم می خواست یا همون موقع بغلش کنم یا بزنم زیر گریه!! که هر دوش غیر ممکن بود و مثه همیشه بغضمو قورت دادمو یه دستمالم چپوندم تو دهن احساسه گوله شدم تا خفش کنم! کاری نمی شد کرد... این قد ار این کارا کردم که ماشالله استادم...منتها نه به دلیل مناسب نبودن مکان و شراط، به خاطر حمایت از غروره لعنتی! اما یه چن وقتیه توبه کردم...تا ببینیم خدا چی می خواد!

 

 

چه ها من این متنو نمی خواستم بذارم تو وباگ....برا خودم نوشتم...اگه زیادی توهین کردم ببخشید...تقریبا الان خوابه خوابم...سرم داره می افته رو کیبرد! شایدم متنو نذارم تو وبلاگ....شایدم بذارم...هیچ دلیله خاصی ام نداره...چون دلم می خواد بذارمش تو وبلاگ!!! به کسی چه... اگرم کسی دلش خواس می تونه بیاد پاکش کنه...چه اشکالی داره....دلش می خواد.خوب!!

خدافظ

 

بازم برام دعا کنین...شما رو به خدا دعا کنین....

دیگه سفارش نکنما.....

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 10:43 توسط هدهد |


بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام دوستان

باید بگم از اونجایی که من معمولا یا اعصاب ندارم یا اگرم دارم خورده، نتونستم اینو ننویسم....راستش داشتم می ترکیدم! در نتیجه این متنو کسایی بخونن که منو می شناسن و باهام برخورد داشتن( اعم از رفقای گرامی و سایر افراد و آشنایان) .کسای دیگم اگه می خوان بخونن، اما چیزی از سرو تهش نمی فهمن! دیگه از من گفتن بود!

 

خوب من یه پنج شیش روزه هی می خوام آپ کنم ، هی حوصله ندارم…ینی نمی دونم چی باید بنویسم…دچاره کمبود متن شدم.

در نتیجه( از اونجایی که الان داشتم با خرسی جون می چتیدم و گفت "هر چه می خواهد دل تنگت بگو، و منم حرف گوش کن…) در نتیجه اگه خیلی بی سرو ته شد شرمنده!

در ضمن لازم به ذکر است که من الان کااااااااااااملا عصبی ام و مثه…(دور از جونم) پاچه می گیرم!

(همین الان دو تا پاچه گرفتم) خلاصه که مراقب خودتون باشید!

 

از اونجایی که من کلا زیاد فکر می کنم و کلیم نتیجه گیری می کنمو آخرم هر روز با روزه قبل فرقی که نمی کنم هیچی، غیر قابل تحمل تر و مایوس ترم می شم، چیزایی که فهمیدمو اینجا می نویسم( یه درد دل دوستانه، زیاد جدی نگیرین)

                                                   ***

 

تا حالا شده دلت بخواد همش بخوابی تا از فکرات فرار کنی؟ تا حالا شده بخوای برا یه هفته هم که شده بمیری!؟ تا حالا شده بخوای خودت نباشی!؟ تا حالا شده دلت بخواد یه ماه  مریض شی تا از فکر بدبختیات بیای بیرون(نمی دونم شایدم به دلایل دیگه) .تا حالا شده دلت بخواد یه پناه گاه داشته باشی…یه پناه گاه نیرو مند که همه چیزتو بدونه و بهت دل گرمی بده. هیچ وقتم شکست نخوره. دلت بخواد چشاتو ببندی و سرتو بزاری رو شونشو زار بزنی…نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه، اما برا من پیش اومده… تو این یه هفته یا شایدم دو سه روز اخیر!

 

به من می گن چرا ین قد خوابالو شدی، خوب چی بهشون بگم؟! بگم می خوام از خودم فرار کنم؟ مثه همیشه می گن طبیعیه و از عوارض بلوغو زود گذره و از این حرفای صد من یه غازی که کمکی که نمی کنه هیچی عصابمو بیشتر داغون می کنه!

 

می گن چرا حرف نمی زنی!!  چرا منزوی شدی!! چرا دپرسی!! چرا اعصابت خورده!!و هزار جور از این حرفا….آخه یکی نیس بگه شمام بیس سوالی راه انداختین!! دلتون خوشه ها…به شماها چه!!

 

خوب داشتم می گفتم….! یه دو سه روزی می شه تازه درکیدم عجب آدمه ساده یی ام!! چقد ساده نگا می کنم…البته بگم من عاشق همین سادگی ام…اما همون جور که قبلا گفتم…این روزا دیگه سادگی طرفدار نداره!

ینی اگه ساده باشی از پس خودت بر نمی آی! سرت کلاه می ره!

هیچ وقت یادم نمی آد حرفی رو با مقصود بدی به کسی زده باشم یا به اصطلاح جدی جدی کنایه زده باشم! نه این که نخواما...نه...اصلا عقلم به این کارا نمی رسه!

هیچ وقت یادم نمی آد واقعا از کسی متنفر باشم….چرا …شده به کسی نشون ندم که ازش خوشم نمی آد اما نشده به کسی الکی بگم ازش خوشم می آد! هیچ وقت یادم نمی آد پیچ پیچی به دنیا نیگاه کرده باشم. نه…اشتباه نکنین …فک نکنین من دارم می گم آدمه خوبی ام، اما من اینجوری ام…یه جوری که خودم هنوز نفهمیدم چه جوری ام. (هیچی بابا اصلا ول کنین یه جوری هستم دیگه!!)

 

تو این چن وقت فهمیدم غورورمو خیلی دوس دارم…آره خوب دوسش دارم مگه چیه!!؟ اما خوب انگار زیادی پرو شده ،داره پاشو از گیلیمش دراز تر می کنه، همچین فک کرده کیه!!؟ غلط کرده! مگه دست خودشه!؟ پدرشو در می آرم! اگه نتونستم م... نه! هدهد نیستم! حالا ببین!

اگر چه هنوزم دوسش دارم...هنوزم لازمش دارم...اما باید بفهمه ارزش آدما خیلی بالا تر از اونه...باید بفهمه آدما رو خلیی بیشتر از اون دوس دارم .چشمشم چاهار تا شه حسودی ام خواس بکنه! به درک!!

 

آهان راسی گفتم حسودی... اتفاقا اینم جزو چیزاییه که تازه  فهیدم!! جداً من آدمه حسودیم....؟ تا حالا نمی دونستم! شایدم می دونستمو نمی خواستم اقرار کنم...اما انگار هستم!(سر جریان ذلی جونو(دبیر گرامی) و دارتانیان و یه سری جریان سطحی و ساده  مثه همین!)....چه جالب! عجب چیزایی رو نمی دونستما!! چقد بد..اصلا این صفتو دوس ندارم! اینم به جهنم....پدر این یکی رم در می آرم!(چه مزخرفاتی دارم می گم!!!)

 

خوب دیگه چی!؟؟؟؟ نه احمق نیستم.....خنگیمم که دیگه به خودم مربوطه...می مونه...آهااااااااان!!...

یه معضل بزرگ دیگه......به من می گن اینه مامان بزرگایی....یه سره  راه  می رمو  پند می دم....خودمم نخود هر آشی می کنم...ورراجیمم که بیست!! فقط تنها فرقم اینه که زیاد غرغرو نیستم!(البته قصد توهین به مادر بزرگا رو ندارما....جسارت نشه!) .جالب اینجاس که کافیه یه نفر نصیحتم کنه....می خوام خفش کنم....می خوام سر به تنش نباشه....!! خلاصه از اینجام نتیجه می گیریم همچین یه نمورم خودخواه می زنم!!

 

خوب دیگه....اگه هر چی که دله تنگم می خواد بگم دیگه این وبلاگ بالا نمی آد ، آخه تا یه هفته فک کنم باید تایپ کنم اونجوری......سر شمام که اصلا مهم نیس که داره می ترکه! به من چه! می خواستین نخونین!!

 

آخیش!! راحت شدم!! احساس سبکی می کنم...! خوب حالا من خیلی آدم بدی ام ! نه؟!

اما باید  بگم با این همه خودمو دوس دارم....چون می دونم می تونم خوب باشم....البته وقتی که  خیلی چیزا رو فهمیدم!

خوب ....خدا بزرگه....اشکالی نداره....!!

 

فقط یه خواهش، جدیه جدی! می خوام کمکم کنی! می خوام کمکم کنی که خوب باشم! خواهش می کنم! می خوام نظر بدی. شوخی نمی کنما! نظر بدیو بگی به نظرت من این جوریایی که گفتم هستم...؟ یا بدتر؟ یا بهترم...؟ یا اگه مشکل دیگه ای دارم بگو...خیلی برام مهمه...خواهش می کنم!

ببخشید اگه سرت درد گرفت و داری فحشم می دی! اشکال نداره....به خوب بودن می ارزه!

بازم می گم،  برام دعا کن !

جدیه جدی ام نظر بده! برام مهمه! پشت گوشم ننداز وبه خودت بگی کی حوصله داره بنویسه... یا اصلا کی می فهمه من این متنو خوندم! خوب؟!

 می خوای به یه آدم کمک کنی! پس عقب نشینی نکن!..تو هم " هر چه می خواهد دل تنگت بگو"

مرسی که خوندیش

خدافظ

 

 

دوستان.....شاکی نشین تورو خدا....چی کار کنم نتونستم ننویسم....باشه باشه......نزنین.....قول می دم دو سه روز دیگه پاکش کنم....فقط شما ها زود تر نظر بدین...زود پاکش می کنم! نمی خوام بگین متنم قشنگ بود یا نه ها!!! آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است! می خوام در باره ی خودم نظر بدین.!خوب؟!

مرسی!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385 18:23 توسط هدهد |


به نام خدا

سلام

این دفه دیگه سلامم نه وسعت داره٬ نه ارتفاع٬ ساده ی سادس. به سادگیه یه جای خوب!!!

این دفه دیگه می خوام خدارم ساده صدا کنم.همون به نام خدای خودمون!

این دفه دیگه نمی خوام خودمو با یه مشت به اصطلاح "متن ادبی" درگیر کنم!

این دفه دیگه می خوام آزاد باشم! آزاده آزاد!

این دفه دیگه نمی خوام حرفای دلمو تو بند فعلو فاعل اسیر کنم!

این دفه دیگه می خوام هر چی دیوار دوروبرمه بشکونمو خودم باشم!

این دفه دیگه می خوام سیستم عقل گرایانرو کنار بذارمو برا یه بارم که شده در رکاب دلم باشم!

این دفه دیگه می خوام هر جوری شده حصارای محکمی که دور مهربونیمو گرفته بشکونم. حصارایی به پستیه غرور!

این دفه دیگه می خوام با خودمو همه رو راست باشم!

این دفه دیگه می خوام اعتراف کنم که چقد آدما برام مهمن!

این دفه دیگه می خوام به چهاردیواری اتاقمم بگم که چقد با ارزشه!

این دفه دیگه نمی خوام بذارم آسمون تنها بمونه!

این دفه دیگه می خوام اقرار کنم رنج بعضیا چقد عذابم می ده و حمایتشون و شاید حتی یه لبخندشون چقد خوشحالم می کنه!

این دفه دیگه می خوام بگم چه دلایی هستن که بی وجود ما می پوسن و ما تا اون موقع حتی نمی دونیم وجود داشتن!

این دفه دیگه می خوام ٬صافو ساده٬ بدون هیچ مرز و دیواری داد بزنم

"آدما دوستون دارم"

*************************************************************************

یه دقه چشاتو ببند. نه.خداییش!! یه دقه چشاتو ببندو برا یه بارم که شده با خودت رو راست باش! خوب ! بستی!؟ آفرین! حالا یه کلنگ بردار و هر چی دیوار دورو برت می بینی خراب کن! آفرین!!! خوبه!! خوردشون کن! نذار دیگه چیزی دوروبرت بمونه و اسیرت کنه! خوب! تموم شد؟! آهااااااان!! حالا چی می بینی!؟ خوب حالا هر چی می بینی! به من چه که تو چی می بینی! مگه فوضولم!!

خوب حالا کلنگو بلند کن و سه بار دور سرت در جهت عقربه های ساعت بچرخون! ایوول!! ماشالله! خوب حالا در همون حال گشتاور نیروشو حساب کن!.....چن شد!؟......خوب خوبه!! نه نه نه!! نذاریش زمینا.... همونجور نگهشدار بالا سرت و یه هف هش دور دیگم همونجوری بچرخون! آهااااان.حالا بکوب!!! بکوب تو سر خودت! آفریییین!عالی بود!!! اصلا مقصود اصلی همین بود! این جاس که شاعر می گه.."مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست"

خووووووووووب.... حالا دیگه چشاتو باز کن و برو سر سجاده و برا شفای من دعا کن. آخه دکتر نرفتم٬  اگه برم جوابم می کنن ! نه؟

***********************************************************************

شرمنده ی روی مبارکتون عزیزان دلم.......... من یه چن روزییه هنگ کردم! جدی نگیرین!!

انگار دارن رو قلبم منبت کاری می کنن!(خدا رو چه دیدی.شاید مام مثه اون دختره که داشته می مرده و ابن سینا کشف کرده بیچاره عاشقه٬عاشق شدیمو نفهمیدیم!)

مخمم که  یه دو سه روز می شه که درش پلمپ شده!! خوب دیگه........ما اینیم دیگه....!!!

***********************************************************************

از هدهد به برو بچ خودمون.....دوستان عزیزو گرامی...... لطف کرده و اولین نفری که این مزخرفات لوسو خوند  تا صحت عقل هممون(همتون) زیر سوال نرفته٬ پاکش کنه..... آخه به دلایلی(...) نتونستم ثبتش نکنم.(شرمنده دلایلش فلسفیه و در عقل ناقص شما نمی گنجه!!!)

خوب دوستان  چه انتظاری می ره که یه بار سه رب یه متنو بنویسیو تایپ کنی و بعد خییییییلی راحت در عرضه سه سوت همش پاک شه و بار دوم در عرضه نیم ساعت مجداً کلی فسفر بسوزونیو متنو به خاطر بیاری و دوباره تایپ کنی٬ بعد این دفه در عرضه دو سوت پاک شه٬ مخصوصا وقتی داری برا بار سوم به مغزت فشار می آری تا یادت بیادو هیچی یادت نمی آد٬ ساعتو نیگا کنی و ببینی ۸ شبه و فردا امتاحان داری و دریغ از یه کلمه که خونده باشی..... اونوقت مثه من روانی می شی!...نمی شی...؟

خوب٬ دعا یادتون نره!

بدرود!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385 19:23 توسط هدهد |


چه زیباست زندگی هنگامی که زیستن را می آموزی! چه زیباست گذر لحظه ها در چنگ زمان! چه زیباست تماشای انسانهایی که از این وادی گذر می کنند تا بیاموزیم ارزش و استواری روح را!  چه زیباست تماشای بهار در فصل خزان و چه زیباست انوار طلایی خورشید در دل شب!

افسوس و صد افسوس که چه زیباییی هایی را نمی توانم دید!

گرمی دستانش. چهره ی محزونش. لبخند مهربانش. زلال اشکهایش. نگاه حسرت بارش...

همه و همه گواه دریای محبتیست که بی غریق مانده !

دریایی که توسط ماهیانی مطرود شده که روزی وجود ش را صادقانه و بی منت در اختیارشان گذارده بود.

و امروز........

 هیهات! کیست که قدر این دلهای بی انتها را بداند! این اسوه های محبت .که جبر روزگار بی رحمانه دستان نوازشگرشان را چروکیده و چشمان مهربانشان را کم سو کرده !دستانی که روزی حامی همان ماهیان  نا لایق بودند!

خداوندا! چشمان مهربانشان هنوز  هم تا بی نهایت قلبم را می سوزاند. گرمی دستانشان هنوز هم  آرام بخش است و حمایت آغوششان هنوز هم طراوت بخش دلهای شکسته!

پروردگارا!‌ وجودمان را به برکت دلهای پاک این مادر بزرگها. به روح مقدست مقرب دار. تا تا پایان عمر. خاشعانه دست بوس این نعمات بزرگوارت باشیم!

+ نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 10:31 توسط هدهد |


و باز سلامی به بلندای آسمان....

 

سلام.. دوباره اومدم.. اومدم تا از یه راه تاره بگم... یه پاکی.. یه سادگی... یه مهربونی

آسمنو دیدین چن وقته  چه جوری شده!؟ هی می گیره هی باز می شه! دل منم شده عین دل آسمون، اما شاید یه خوده گرفته تر!

وقتی می خنده با خنده هاش می خندم، هر وقتیم گریه می کنه باهاش گریه می کنم!  از شما چه پنهون خیلی دوسش دارم. اینقد دوست دارم دوباره دستشو بگیرمو با هم قدم بزنیم.....ولی حیف !فعلا دستم بهش نمی رسه! آخه می دونین ،چن وقته بالهامو گم کردم! یعنی گم که نه! باهام قهر کردن! هالام هرچی نازشونو می کشم بر نمی گردن! نمی دونم آسمون چیزی بهشون گفته!؟ ولی آسمون به من قول داده بود!!! نه، آسمون محرم رازمه، هیچ وقتم زیر قولش نمی زنه!مطمينم!

دیدین وقتی بغض می کنه چه خوشگل می شه! آسمونو می گما. آدم دوست داره دست بندازه گردنشو  دلداریش بده. البته یه بار این کارو کردم. می دونین چی می گفت!؟ از آدما دلگیر بود. می گفت چند وقته دوستاش بهش سر نزدن.بیچاره اینقد دلش پر بود......! داشت برا من درد دل می کردو گولٌه گولٌه اشک می ریخت!

دلم براش خیلی سوخت.آخه این قدر پاکه ها..... آدم نمی تونه ببینه به خاطر تنهایی گریه کنه!فرض کنین...آسمون به اون بزرگی به خاطر دلهای آدما اونجوری زار می زد! می گفت دوستام بهم قول داده بودن زود به زود بهم سر بزنن. قول داده بودن هیچ وقت فراموشم نکنن. منم وقتی دیدم قول دادن ،برا هر کودومشون دو جفت بال از خدا قرض گرفتم، تا هر وقت دلشون خواست بیان پیشم. اما انگار دیگه از من خوششون نمی آد. انگار دیگه چشمشون بالا سرشونم نمی بینه! آره.همون موقع بود.آخرین باری که یکیشون بهم سر زد. به من می گفت آخه تو چرا اینقد ساده ای. بهش گفتم یعنی چی ؟ مگه سادگی بده؟! گفت  نه! اما دیگه این روزا طرفدار نداره! آره؟ راس می گه؟ واقعا طرفدار نداره؟"

آخه شما می گین من باید بهش چی می گفتم!؟ خوب راس می گفت دیگه! حرف حق جواب نداره!

حالا می دونین چیه! تو این چند وقتی که بالهام باهام قهر کردن، نتونستم به آسمون سر بزنم که!! می ترسم فکر کنه منم مثه اونای دیگه فراموشش کردم یا ازش خوشم نمی آد!

اصلا نمی خوام همچین فکری دربارم بکنه.آخه اونقد رازدار خوبیه.وصف راز داریشو فکر کنم شنیده باشین. مهربونو دل نازک.یه عالمم صبوره! اما ببینین چقدر تحمل می کنه که دیگه کاسه ی صبرش لبریز می شه و اونجوری فریاد می زنه.ولی از من می شنوین رعدِشم جدی نگیرین، مطمین باشین فرداش می شه همون مهربونِ دل نازک.

حالا از همه این حرفا گذشته،واسه من دعا کنین که خدا یه جوری تو دل این بالهام بندازه برگردن! جواب منو که نمی دن! هر چی  ام ازشون می پرسم من چی کار کردم که شما ها اینجوری می کنین ،درست جواب نمی گن! خلاصه که تو بد وضعی گیر کردم!!

پس یادتون نره ها!!! هم برا من دعا می کنین هم برا آسمون. آهان.  پیشنهاد می کنم یه بار از ته ته دل صداش کنین(آسمونو) مطمین باشین جوابتونو می ده! یادتونم باشه اگه رفتین سراغش ،رفیق نیمه راه نشینا! تا تهش باهاش باشین تا بفهمین چقدر دوست داشتنی و مهربونه!

اگه من نبودم، دل آسمونمو نشکونینا!!! خوب!؟

 

 

********************************************************************

 

نه !! واقعا !!! متن به این باحالی دیده بودین!! آخرش خودمم نفهمیدم اینو چه جوری نوشتم!!

خوب دیگه!! نظر یادتون نره!!

 

                                                                                                   هدهد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 19:12 توسط هدهد |


بنام خالق دل...

 

مثل همیشه اول سلام!

بعدش باید بگم به آسمون مهربونیمون خوش اومدین!

راستش دیروز قرار بود آپ کنم، اما نمی دونستم چی باید بنویسم. آخه می دونین ، بنده یه مقدار( فقط یه مقدارآآآآ! بیشتر نه!) رمانتیکم . تو خط متن ادبی و این حرفا!! برا همین اگه دیدین

یه دفعه زدم تو فاز شاعری ،به بزرگواری خودتون ببخشید!!!

اِ اِ اِ .. راستی! خودمو معرفی نکردم! من هدهدم از کلاس 5/3 راهنمایی فرزانگان تهران! (دیگه خودتون کشفم کنین!!) . یه بچه مثبت(!!!)و البته نه چندان خر خون! فک کنم دیگه کاملا بین رفقام تشخیصم بدین. آخه می دونین که! افتادم بین یه مشت خر خون!!(خدا به دادم برسه فرداا!!!بالاخره  از جان گذشتگی کردم و این حقیقت دردناکو باز گو کردم!!!)

خوب دیگه........ حرفام ته کشید! شرمنده بیش از این نمی تونم از سخنان گرانبهام بهره مندتون کنم!

تا کلامی دیگر از آسمان دل......   حق نگهدارتان!

 

                                                                               هدهد

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385 15:4 توسط هدهد |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin