|
من به در ماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سر گشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم * من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی شعر چشمان تورا می خوانم چشم تو,چشمه ی شوق چشم تو ,ژرف ترین راز وجود * برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد * تو تماشا کن که بهاری دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهاری دیگر و به یاری دیگر * نه بهاری _و نه یاری دیگر ؛ حیف, اما من و تو دور از هم می پوسیم * غمم از پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است * دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 17:54 توسط دارتانیان |
به نام خالق خوبی ها ... + نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386 0:43 توسط دارتانیان |
به نام او ... چهارشنبه سوری سال ۱۴۰۰ به دلیل برنامه ریزی و هماهنگیه عالی برادران نیروی انتظامی و مثبت شدن نسلهای آینده به شرح زیر پیش می رود توجه کنید : ۱- ساعت ۶:۰۰ تلاوت قرآن ۲- ساعت ۶:۳۰ پخش مواد بی خطر مانند کبریت بی خطر و پنبه و فشفشه و ... ۳- ساعت ۷:۰۰ آتشبازی 4- ساعت 7:30 پريدن از روي پنبه هاي آتش زده 5- ساعت 8:30 پذيرايي و به اين صورت يك برنامه دلچسب ، هيجان انگيز و بي خطر اجرا مي شود . + نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 18:53 توسط دارتانیان |
به نام خداوند جان و خرد سلام . خوبین دوستان ؟ اومدم اعلام وجود ********************* بعد از این فیلتر دندون شکن با ۲۵ تا سوال بسیار آسون ( آره جون عمه ی نگین ) یه سینما واقعاْ حال می ده . البته اگر با اعمال شاقه نباشه . - می خوایم سوار مینی بوس ه بشیم اولی که خیلی خالی بود و حال نمی داد . مینی بوس بعدی ۷-۸ تا سوارش بودن که دست کمی از پشمک نداشتن . میریم سوار بعدی شیم می گن مال ما نیست . حالا کل این اتفاقات در یک خیابون سر بالایی به طول ۱۰ متر رخ می ده . بالاخره بعد از کلی بالاو پایین رفتن سوار یه مینی بوس شدیم و راه افتادیم . نتیجه ====> همیشه در اردوهای کشکی و بدون برنامه اولین صندلی خالی که گیر آوردین بشینین . - رسیدیم سینما و بعد از خریدن تنقلات و غیره نشستیم تو سالن . چون تازه فیلتر داده بودیم ، توسط معادلات فبثاغورس به این نتیجه رسیدیم که هر چی عقبتر بشینیم بهتره . ولی خداییش جلو نشستن بیشتر حال می ده و ما هم نشستیم جلو . فیلم شروع شد . به گلچین نکات فیلم توجه فرمایید : 1- دبیرستانش دبیرستان فرزانگان بود . مسلماً دست و سوت و تشویق هم بعدش که با نگاه گیرا و نافذ سرکار خانم مصدقی رو به رو شد ولی کو چشم بینا ؟!!! 2- یه خانم ناظم با حال داشت این دبیرستانه . کپی قاضی خودمون . ولی اخلاقش رو که دیدیم .... گفتیم قربون قاضی خودمون . و در آخر " قاضی کجایی که یادت به خیر " 3- یه باباهه ( بر وزن آقاهه ) داشت این دختره ( گلشیفته فراهانی ) که از رستم عظیم تر و چون خرسی بود که هی نعره بر می آورد و خشمگینانه محبت پدری را بر سر دخترک نازل می کرد . ( چه جمله ی با حالی شد ) بی خیال بقیه ی نکات فیلم می شیم و نتیجه گیری می کنیم : از این پس CD ( بخوانید : سی دی *************** در آخر هم که وقتی رسیدیم مدرسه ، متوجه شدیم که کلید سوالا رو زدن . رفتیم چک کنیم که با واقعیتی فجیع مواجه شدیم : ریاضی و فیزیک ضریب دارن . و کل حال فیلم زیبا بر باد رفت ( خود فیلم کلی با حال بود که بخواد حالش بره ). ******************* پ.ن : خرسی جون راحت شدی ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 23:11 توسط دارتانیان |
به نام خدا سلام . خوبین ؟ بهتره من وصیت نامه بنویسم چون معلوم نیست با این قالبی که گذاشتم زنده بمونم یا نه . ولی خداییش قشنگه نگین حداقل بذار ۲۴ ساعت بمونه بعد عوضش کن . باشه ؟ **************************** اگه دوست دارین بگین دیگه آپ نکنم . نه تو رو خدا تعارف نکنین ها . می دونم خیلی آپ هامو دوست دارین .... راستی نظرتون هم درباره ی قالب بگین . می دونم خیلی قشنگه ... ( "-: ولی فقط جون من پاکش نکنین فعلاْ + نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385 23:32 توسط دارتانیان |
یا هو ... سلام ... خوبین ؟ حتی خودمم تعجب کردم که آپ کردم . جل الخالق ************ دلم گرفته . همین طوری گرفت . داشت بارون می اومد دیدم گریه ام در اومد . این چند وقته فقط گوش دادم . به حرف همه ولی .... بی خیال . مهم نیست . ان وب به اندازه ی کافی پوسیده و چلاسیده و تیکه تیکه شده و تو دهن شیر رفته است ( اگه از این حرفا سر در نیاوردین مهم نیست .دعا های خیر و ... ) . بهتره من خرابترش نکنم . ************ پ.ن :خرسی جون دیدی بالاخره آپ کردم پ.ن : منتظر آپ های بعدی ( حدوداْ یه قرن دیگه ) باشین خدانگهدار - فعلاْ - در پناه حق ( نخواستم دل کسی بشکنه همه نوع خدا حافظی کردم ) + نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385 23:23 توسط دارتانیان |
هو الحب ... سلام . خوبید ؟ من فقط در حد اعلام وجود اومدم . ( همون بهتر نمی اومدم ) ولی خداییش خسته شدم . دعا کنید شنبه به خیر بگذره . + نوشته شده در جمعه 29 دی1385 23:14 توسط دارتانیان |
و تنها او ... ! سلام : واقعاً به خبرچین و خرسی حق می دم که کمی از دست ما ۴ تا ( من و مری جون و الهرمیون و هدهد ) عصبانی باشن چون من یکی به شخصه نزدیکه ۱ ماهه آپ نکردم خب حالا کمی خنده هم بد نیست ( ۲ تا جوک + ۱ شعر طنز ) : ۱ - یه روز از الهرمیون می پرسن : " چرا هرمیون شدی ؟ " می گه : " بچه بودم هرمیون گازم گرفت " ۲- یه روز از خرسی می پرسن : " چرا بهت می گن خرس مهربون علف خوار پنجه باز چشم گاوی ... ؟ " می گه : " آخ تنهایی تمام نقش های راز بقا رو بازی کردم ." حالا شعر : زنگ انشا بود و چنین گفت معلم با ما : "بچه ها . نظر من این است . شهدا خورشیدند . " مصطفی گفت : " شهید .چون شقایق سرخ است " دانش آموزی گفت : " آقا می تونم برم دستشویی ؟ " . . . ************************************************** پ.ن : خواهشاً اگه خندت نگرفت یه جوری با ما راه بیا و بخند دیگه . پ.ن : راستی دوستان عزیز مسیحی که این وبلاگ رو میخونین ( فک کنم تعدادشون صفره ) کریسمس مبارک . البته این تبریک متعلق به همه ی خوانندگان وبلاگ است پ.ن : راستی این شعره کمی تا قسمتی سرقت ادبی بود . از تمام دوستان عذرخواهی می کنم ( حالا انگار شاهنامه ی فردوسی بوده . سرقت ادبی ...) تا بعد خوش بگذره و موفق باشین
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 22:49 توسط دارتانیان |
به نام اونی که گمش کردم ...! سلام ! می خوا بی مقدمه بگم : بچه ها من خدامو گم کردم . آره . همون خدایی که بهش قسم می خورم . همون خدا ...! بچه ها خدای من گم شده . کمکم کنید پیداش کنم . هر وقت دیدینش بهم بگین . بهش بگین برگرده . ولی کجا ؟ کجا برگرده ؟ برگرده پشت دیوار غرور ؟ بیاد در صمیمیت رو بزنه و کسی خونه نباشه ؟ نه . بهش بگین بیاد . ولی بهش اینو هم بگین که با خودش کلنگ و بیل بیاره . آخه قراره دیوار غرورمو بشکونم . بچه ها خدا کجاست ؟ نگین ( نگویید ) تو قلب آدما. آخه خدا مگه تو سنگ هم خونه داره ؟ آره . قلب من از سنگه که نمی رم به خبرچین و مری جون و هدهد و خرسی و الهرمیون و بارون بگم دوستون دارم . بچه ها خدا رو تو هر کوچه باغی دیدینش بهش بگید بیاد سراغم . پشت هر دری دیدینش بهش بگید بیاد پیشم . خدا جونم کجایی ؟ برگرد . قول می دم دیگه بد نباشم . قول می دم خوب باشم . بیا دیگه .... رفقا آدرس منو دارین دیگه : آسمون شب . اولین ستاره بعد از ستاره ی قطبی خونه ی منه . راستی از مهمون سرزده خوشم می آد . چن وقتی کسی خونم مهمونی نیومده . پس شما بیاین ... *********************************** پ.ن : نظرتون رو درباره ی نوشته هام بگین . تو رو خدا ..... تا بعد + نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 22:24 توسط دارتانیان |
و تنها خدا ....!
بهش گفتم :" اگه تو رو به توان برسونن می شه عشق " ولی اون حرفی نزد . بهش گفتم :" اگه تو رو ضرب کنن می شه زندگی " ولی اون ساکت موند . بهش گفتم :" اگه تو رو با من جمع کنن می شه آرامش " ولی اون فقط نگام کرد . بهش گفتم :" اگه تو رو از من کم کنن می شه پایان عمر من " ولی تنها جوابم سکوت بود . عصبانی شدم و ولش کردم . اون شب اولین شبی بود که بدون خرس پارچه ایم می خوابیدم *********************** پ.ن : این متنو من خودم نوشتم . با حال نشد ولی شما هم ........ پ.ن : خیلی دوست دارو نظرهاتونو درباره ی متنام بدونم . ( پس بگین ) پ.ن : خواهشمندم مباحثی پیرامون ساعت وبلاگ و از این قبیل رو در نظرات نگین( نگویید ) . بابا ما با هزار امید و آرزو نظرهارو می خونیم ...... تا بعد + نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 0:0 توسط دارتانیان |
و تنها او ........! اونایی که این مطلب رو می خونین . شاید یکی از شما مخاطب من باشین پس گوش کنین : چه قدر بدم می آد از آدمایی که ادعای فهم و کمالشون می شه . چه قدر بدم می آد از آدمایی که فکر می کنن دیگه آخرشن . وای که چقدر بدم می آد . امروز پیش یکی از رفقا بودم . برام چیزایی گفت که تا آخر روز error داده بودم . کاملاْ قاطی . یه چیزایی می گفت که اگه یکی از همون آدمای بالایی باهاش رو به رو می شدن تا حالا یا تو تیمارستان بودن یا زیر خاک امروز از خودم بدم اومد . با این همه نعمت که دارم ( منظورم ماشین و خونه و این چیزا نیست . چیزایی مثه آرامش و ...) بازم می گم چرا این جوری و چرا اون جوری . چون دنیا رو خیلی لوس نگاه می کنم . از دنیا بدم اومد . چون با بعضی ها خیلی بد کرده . چون چن تا رو داره . چون . نمی دونم . چون مزخرفه دیگه ( خودتون درک کنین ) امروز فهمیدم که خدا چه امتحانای سختی داره . چه صبری تو وجود ما گذاشته . فهمیدم که تو این دنیا همه از بین می رن . فهمیدم که خدا ابدیه . فقط خدا ابدیه . راستی امروز یه فرمول جدید هم کشف کردم :( از همونایی که معلمای ژینگول فیزیک تو کله هامون می کنن error * error=hang^300000000000000 *************************** پ.ن : ^ علامت توان می باشد . پ.ن : "می باشد" نه "است ". پ.ن : قسمت اول اول متنم با شخص خیلی خاصی نیست ولی خب ..... تا بعد + نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 22:14 توسط دارتانیان |
و خدایی که در این نزدیکیست ......!
سلام ! اینا رو بخونین و حال کنین بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش به هم می پرند چو عضوی به درد آورد روزگار به من چه ! دگر عضو ها را چه کار ************** به سراغ من اگر می آیید ............................ !!!!!!!!!!!!!!! لطفاً قبل از ورود در بزنید *************** از در در آمدی و من در به در شدم گو در همان لحظه من بی پدر شدم ( دور از جون ) *************** پ.ن : جون من حال کردید ؟ اگه نکردین به من چه پ.ن : حالا حال کردی و نکردی باید نظر بدی پ.ن : از تمام شعرایی که در گور و تختخواب و .... بر خود لرزیدند کمال بخشش را منتظریم ( اینم جمله سازیم + نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 20:20 توسط دارتانیان |
به نام او .... !
و علیکم السلام ! چراغا خاموش . پرده ها کشیده . خبری از خاله زیبا با اون دفتر کذاییش هم نیست . بچه ها همه وسط . یکی دم در کشیک وایساده . دستها همه بالا ....... همه حالا ( شاید یالا ) همه به حرف خواننده ( ها ) گوش می دن و ..... اشتباه نکنین . اینجا اکس پارتی نیست . کلاس ..... مدرسه ی فرزانگان . بیخ گوش خاله زیبا است . یه جای شاد ( مثه همین وبلاگ ) یه جای خوب ولی نه به خوبی این جای خوب . اگه خواستید ورود برای عموم آزاد است . ولی جون من خاله زیبا نفهمه ******************* پ.ن : خودتون معنی " ....... " رو می دونید پس اصرار نکنین . نمی گم پ.ن : به علت مسائل امنیتی نام کلاس مذکور را فاش نمی کنم ( این هم از قائده ی بالا مستثنا نیست و اگه التماس هم کنین نمی گم ) پ.ن : همه مطالب بالا عین واقعیت بود . به همین کوه های شمرون خودمون .... ! با اجازه + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 19:50 توسط دارتانیان |
وتنها او .... ! مدتی بود که مسافری نداشت . اغلب با دانستن قیمت سوار شدن پا پس می کشیدند ولی او خبر از شلوغی اتوبوسی های جنوب داشت . بعد از مدتی مسافری آمد تا سوار شود . قیمت بلیط را جویا شد . راننده باز همچون گذشته طوطی وار گفت : " به قیمت گذشتن از مال ومقام . کنارگذاشتن حسرت و حسد . و در یک کلام پاکی روح " آن مرد نیز منصرف شد . آخر مقصد اتوبوس بهشت بود . + نوشته شده در شنبه 27 آبان1385 22:5 توسط دارتانیان |
و تنها او ... ! تا حالا شده متن رمانتیک بنویسی ؟ یا حتی به موضوعش فکر کنی ؟ یکی از موضوع ها آسمونه . هر آسمونی . آسمون دل . آسمون شب و ... . اما چرا ما تا حالا به زمین فکر نکردیم ؟ زمینی که سر منشاء وجود همون آسمونه . زمینی که خیلی پاکه ولی ما اصلاً نگاهش نمی کنیم . زمین شاید خیلی سخاوتمند باشه . خیلی با گذشت و خیلی متواضع . چون از ما دلگیر نمی شه وقتی به جای تعریف از زمین برای به وجود آوردن گل سرخ ، گل سرخ رو تحسین می کنیم . چون ما اونو زیر پا له می کنیم ،ولی اون ما رو بزرگ می کنه . چون رو زمین می ایستیم ولی از آسمون می گیم . میدونی چرا زمین از اینکه به جای هدیه دادن گل سرخ ، زمین رو هدیه نمی دیم ناراحت نمی شه ؟ چون مال همه اس و می دونه که همه باید از از وجودش لذت ببرن . به نظرت چرا کرم خاکی بیرون از زمین می میره ؟چون قسم خورده تا پای جون پیش دوست عزیز و هم رازش یعنی زمین بمونه و هیچ وقت از هم جدا نشن مگر زمان مرگ . چون تمام راز های زمین پیش کرم خاکی و اون دلش نمی آد که زمین رو تنها بذاره . کاشکی ما یه ذره از وفاداری کرم خاکی یاد می گرفتیم . کاشکی قدر زمین رو می دونستیم و کاشکی وقتی از آسمون می گیم ، بگیم که یه زمینی هست که از روش آسمون رو تماشا کنیم . کاشکی ... . + نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 20:50 توسط دارتانیان |
تلخه . تلخه شنیدن صدای گریه ی مادربزرگ . تلخه دیدن اشک های بی صداش . تلخه درک تنهاییی نگاهش . وارد اتاق شدم . تمام تلخی ها یکباره ریخت روی سرم . چرا ؟ مگه این ها به روزگار و زمونه بدی کرده بودند ؟ مگه کم شب تا صبح بالای تخت امثال من و تو بیدار موندن ؟ مگه کم با ناخوشی سروکار داشتن ؟ آره روزگار ؟ این بود رسمش ؟ قرار نبود با کسی این طوری کنی . قرار نبود اشک های بی صدای مادر بزرگو تماشا کنی و با آسایش به راهت ادامه بدی . نداشتیم از این قرار ها . داشتیم ؟ نشستم کنار تختش . گریه می کرد و من با لبخند حالش رو پرسیدم . خودم می دیدم ولی پرسیدم . می گت دعا کن افسانه و فرزانه ام بیان . فرشته ام بیاد . بیان بهم سر بزنن . بیان پیشم . چی جوابشو می دادم ؟ گفتم می آن . ناراحت نباشین .من هم مثه دخترتون . ولی فقط اشک می ریخت . دیگه داشتم دیوونه می شدم . گفتم شما خوشحال باشین تا ما هم خوشحال باشیم . هیچ چی نگفت . فقط اشک می ریخت . گفتم برامون دعا کنین . ولی اشک تنها پاسخش بود . گفتم ما بازم می آیم . این بار کنار اشکش یه لبخند بود . لبخندی به تلخی تنهایی . لبخندی که بوی بی کسی می داد . لبخندی به وسعت بی وفایی . به عظمت دل پر از غم مادر بزرگ . توی هر اتاق که می رفتی بچه ها رو می دیدی . همونایی که بعد از هر حلقه زدن و شهر خواندن به شادی و پایکوبی و ... می پرداختند . حالا اینجا بودن .پیش مادربزرگ ها . سنگ صبور شده بودن . مطمئن بودم الآن فرشته ها از آسمون می آن پایین و دستهای همه ی بچه ها رو می بوسن . مطمئن بودم که این بچه ها فرشته هایی هستن که از بهشت اومدن . مطمئن بودم . امروز تموم شد . برای من امروز یه روز عادی بود . ولی برای اون مادر بزرگ نه . امروز براش یه روز پر امید بود . یه روز آفتابی و یه روز استثنایی ... . بچه ها ! بیاین با هم قسم بخوریم که هیچ وقت مادر بزرگ ها رو تنها نذاریم . هستن مادربزرگ هایی که امروز هم هیچ فرشته ای از بهشت سراغشون نیومد . دوست همیشگی شما + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 22:30 توسط دارتانیان |
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست سلام ...! تا حالا به سرت زده ؟ تا خل شدی ؟ راستی راستی خل ها ....؟ یعنی نفهمی . قاطی کنی . شده ؟ امروز زده بود به سرم .می خواستم بترکم . کدومتون درکم میکنین ؟ میدونی وقتی آدم دلش یه چیز بگه ولی عقلش اونو رد کنه واقعاْ قاطی می کنه . با اینکه به نوشتن اعتقاد ندارم ( دلیلشو قبلاْ گفتم ) ولی باید بنویسم . با اینکه می دونم نوشته ام احساسم رو انتقال نمی ده ولی میگم . با اینکه عقلم میگه نگو ولی شروع می کنم : سبز مثه آسمون .آبی مثه تازگی . قرمز مثه آرامش . وقتی به آسمون نگاه می کنم و می بینم پرنده ها پر می زنن . وقتی به برگ سبز رو شاخه دقت می کنم و می فهمم امید یعنی چی . وقتی در گل سرخ محو می شم و آرامش گلها رو درک می کنم . اون وقته که می فهمم خدا برای هر دردی به جز مرگ چاره گذاشته : - تو آزادی ولی با دیدن اون پرنده آزاده می شی . - تو پیشرفت می کنی ولی با دیدن امن برگ سبز میفهمی چقدر عقبی . - تو عاشقی ولی تازه وقتی می فهمی کی واقعاْ دوست داشتن رو درک کرده که عرق شرم گل از حقارتش رو می بینی . پس به اطرافت توجه کن تا بزرگ شی و رشد کنی . دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 20:48 توسط دارتانیان |
بازم سلام !
امیدوارم همتون سبز باشین و آسمون دلتون ابری نباشه منی که می بینید هر روز آپ می کنم فقط به خاطر شماس و امیدوارم دعای دوست مهربون بگیره و وبلاگمون هم مثه دعاش بشه ( یعنی بگیره دیگه من ( یعنی دارتانیان ) از تمام دوستان خواننده ی این مطالب پر ارزش خواهشمندم که نظرات خود را بگویند ( جون مادرتون نظر بدید خب رفقا نظر فراموش نشه . وقتتون رو زیاد گرفتم پس تا درودی دیگر بدرود دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385 15:27 توسط دارتانیان |
سلام !
یه سلام به قشنگی رنگین کمون . من از اون آدمایی نیستم که رمانتیک بنویسم و از سادگی بیشتر خوشم می آد اسم من دارتانیانه . کلاس ۲/۳ و توی یه اکیپ با حال ۶ نفره . وقتی می خوام بنویسم اصلاْ نمی دونم چی بگم یا چی بنویسم .من در کل به نوشتن اعتقاد ندارم چون قلم و کاغذ قدرت بیان احساس رو نداره ولی می نویسم : "سلام " من دوست دارم نظر بدید پس شروع کنید . تا دیدار آینده دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385 18:20 توسط دارتانیان |
|
| ||||||