تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

کاش می شد یه " به درک " بلند گفت و خط کشید رو همه چی ...

کاش می شد واسه آدم مهم نباشه که یکی رو که یه موقع اساسی حال آدمو گرفته از دست آدم خیلی ناراحت باشه ...

کاش می شد آدم بعضی موقع ها " آدم " بودنشو فراموش نکنه و یهو برنگرده به یکی " ناسزا " بگه ...

ببین با اینکه ... با اینکه خیلی ناراحتم ... عصبیم ... با اینکه خیلی وقتا بد باهام تا کردی اما ...

اما من یه تفاوتی با تو دارم ... با تویی که حاضری یه آدمو تا سر حد مرگ بترسونی و ناراحت کنی و حتی یه " ببخشید " خشک و خالی هم نگی ... من آماده بودم ببخشمت ... یعنی آماده بودم یه ببخشید بشنوم و همه چی تموم شه ... اما نشنیدم ... نشنیدم ... نگفتی ... نگفتی ...

چرا یه چیزی شنیدم ... اما اون ببخشید نبود ...

فقط یه " خب به درک ! " شنیدم ... اون شب باورم نمیشد که یه آدم تا این حد پررو باشه ...

اون شب کلی گریه کردم ... که یه آدم چطور تونسته اینجوری منو خورد کنه ... لهم کنه ... پاشو بذار روم تا له شم و اون وقت قاه قاه بخنده ...

برام سنگین بود که بهترین دوست یه آدمی که یه زمانی می پرستیدمش اینقدر بی رحم باشه ... و این سنگین تر بود که این آدم بی رحمو خیلی دوست داشتم ...

آره زهرا جون ... من با شما فرق دارم ... برام مهمه ... برام مهمه که وقتی یکی به عقایدم توهین کرده و من به خودش توهین کردم رو اینقدر ناراحت نکرده باشم ... برام مهمه ... برام مهمی ... آره ... میگم ... هستی ... هر چند همیشه خواستم برخلافشو بگم ...

میگم ... واسه اون پستی که ناراحتت کرد ... واسه اینکه تویی که " عوضی " نبودی رو عوضی خطاب کردم ...

میگم :

         ببخشید

همون ببخشیدی که تو هیچ وقت نگفتی ...

 

پ . ن : گفتم حالا که توی یه پست توی همین وبلاگ فحشو کشیدم به طرف همینجام باید بگم بقیه حرفامو ...

+ نوشته شده در یکشنبه 27 آبان1386 16:12 توسط خرس مهربون |


و دوباره بعد یه سال با همین شروع می کنم :

و خدایی که در این  نزدیکیست ...

و حقیقتا جایی بود برای مهربانی ... برای دوستی ... " یه جای خوب " ...

قرار بود آسمان را ساده کنیم ... آن قدر که در چند سطر وبلاگمان جا شود و حتی یک الکترون هم از وسعتش کم نشود ... اما ... اما ...

اما هیچ کس چشم هایش را نشسته بود ...

هیچ کس ...

قرار بود بیشتر وقت ها آسمانمان آفتابی باشد ... اما ... همیشه ابری بود ... ابری ... ابری و بارانی ... اما هر چه بود " خاطره " بود ... خاطره ...

بگذریم ...

اما مگر از یک سال خاطره می توان گذشت ؟

یا برای یک سال خاطره می توان نوشت ؟

نچ ! نمی توان ! نمی شود !

فقط ...

می تونم یه چیزی بگم :

تولدت مبارک ! دوستت دارم یه جای خوب !

امضا : خرس مهربون

ــــــــ

به نام خدا

انگار همین دیروز بود که خرسی اومد تو حیاط راهنمایی و گفت : " راستی رفقا وبو زدما ... اسمشم یه جای خوب ه ! و مام همه زدیم زیر خنده که آخه اسم قحط بود ؟! :دی ! و ظهرش رفتیم خونه و دیدیم که صاحب یه وبلاگ شدیم ... یه وبلاگ مثه وبلاگای دیگه ... تنها تفاوتش این بود که مال"ما"بود ... و این هیجان انگیز بود ... و وبلاگه یهو خیلی مهم شد ... تند،تند آپ ... و گاهی هم کند،کند ! اما آپ می شد ...

و یه عالمه اتفاق افتاد ... تو همون وبلاگ ساده ... یه عالمه حرف ... یه عالمه شناخت ... یه عالمه دوستی !

اصلا نمی خوام ذهنمو درگیر این کنم که تا چند سال دیگه این وب می مونه ... تا کی رابطه هامون این قدر محکمه ... فقط می خوام به این فکر کنم که بالاخره یه سالش شد ... و این با ارزشه !

و در آخر اینکه :

به گردابی چو می افتادم از غم / به تدبیرش امید ساحلی بود

خوشحالم ، همین ! تولدش مبارک ! تبریک !

امضا : خبرچین ( نگین )

ــــــــ

۱ سال پیش ، خرسی اومد و گفت که یه جای خوبو ساخته ،بعد از اون یه جایی داشتیم که حرفامونو توش بزنیم . من شدم دارتانیان . مهتا هدهد ، نگین خبرچین ، مریم مری جون و الهرمیونم که نیاز به معرفی نداره ! ، و صد البته خرسی جون مدیر وبلاگ یا همون زهرا ... پس :

تفلد تفلد تفلدش مبارک ! / مبارک ، مبارک تفلدش مبارک / بیا شمعا رو فوت کن / تا ۱۰۰ سال زنده باشی !

امضا : دارتانیان ( زهرا )

ــــــــ

یه سال گذشت - یه سال با بهترین دوستام گذشت . با یه مشت رفیق با معرفت که همیشه درکت می کنن و گوشاشون همیشه آماده ی شنیدنه . یه سال گذشت و یه جای خوب یه ساله شد . یه جای خوبی که با اینکه یه سالشه انان سرتاپاش خاطره س . قالباش ، پستاش ، پیونداش ، اسم نویسنده هاش و حتی اسم خودش !! یه جای خوبی که غما و شادیا توش تقسیم میشه و یه جای خوبی که خیلی خیلی خوبه ! بهتر از هر جای دیگه !

امضا : مری جون

ــــــــ

هوالوافی

بعد از عرض ارادت باید بگویم که شاید به ندرت حضورم در یه جای خوب حس می شد اما مطمئنا اینکه اسمم در لیست نویسندگان نباشد ترسناک است شاید بیشتر اوقات برای بیان حرفهایم به یهجای خوب پناه نیاوردم اما فکر می کنم دلیلش مثل همیشه " ترس " بود . مهم ترین نکته اینکه تولد یه جای خوب خیلی خیلی مبارک ! یه جای خوبی که دوستش داریم و درست با همین اسم خیلی جالبش ! ( در ضمن متذکر شوم که در حین تصمیم گیری برای امر مهمی چون نام گذاری وبلاگ کنترل احساسات و نیازهای آنی و دخالت ندادن آنها در این تصمیم گیری بسیار حائز اهمیت است ! !!! )

امضا : الهرمیون ( کیانا )

ــــــــ

 یه سال گذشت ...
یه سال گذشت از شروع جایی خوب ...مثه اینجا ...
"یه جای خوب "
جایی که همیشه ... تو شادیا ... تو ناراحتیا ...باهامونه ... یه دلگرمی ...
یه جایی که می تونی حرفاتو بزنی ... و بدونی  کسایی که دوسشون داری  وبرشون مهمی می شنون ...
یه جایی که ... هممونو یکی می کنه ... یه جورایی ...
حتی وقتی قالبش سیاهه ... حتی وقتی دل یه جای خوبیا می گیره ...
ولی اون همیشه خوبه ... خوبه خوب ...
بیاین قول بدیم ... امروز .. همین الان ... به نشونه ی این پست ... یه جای خوبمونو ... همیشه همینجوری "خوب" نگه داریم ...
که حتی اگه دیگه سمپادی نبودیم ...
"یه جای خوبی" باشیم ...

امضا : هدهد ( مهتا )

ــــــــ

مادر دنیا چند روز پیش مرد...ریحانه از مجلس ختم او بر می گشت:
_چه طور بود ؟
_چی؟
_دنیا دیگه! مثله همیشه یه لبخند رو لبش بود ولی کج و کوله..هنوز باور نکرده بود!

دلم تیر کشید...مادرش رفته بود ، مادرش یک حلقه ی متصل به هم به اسم خانواده را گسسته بود...و دنیا مانده بود و کوله بار غم ها و جای خالی محبت مادر...
امروز در حالی که ما در گوشه ای از این " دنیا" ی درندشت، برای وبلاگ خود جشن می گیریم و پست می گذاریم و پاس می داریم، در حالی که از "تولد "می نویسیم، مرگ گوشه ای دیگر گریبان چندین "مادر" را گرفته است...نه فقط مرگ انسان ، که مرگ یک زنجیره ، مرگ یک تکیه گاه شاید...
بازهم می رسیم به اول خط: به راستی که لحظه ها چه قدر متفاوتند...
تبریک می گویم تولد این وبلاگ را...
...و این آغاز نوشتن من است در این "جای خوب"...
امضا : اروند ( پونه )

 

=====

پ . ن ۱ : بعد خوندن پست پونه یک کم حال و هوای پی نوستایی که می خواستم بنویسم عوض شد ... یه فاتحه واسه مامان دنیا بخونین ...

 پ . ن ۲ : در آخر باید ازبگم :

خیلی مرسی بارون  ، مرسی آذین ، مرسی حدیث ، مرسی فاطمه ، مرسی الهام ، مرسی مریم ،مرسی گلادیاتور ،  مرسی زهرا ، مرسی مهسا ، مرسی علاف ، مرسی چهارچشمی ، مرسی کیانا و   ...

و مرسی همه ی آدمایی که با ما بودین ! و امیدوارم یه جای خوب ما همیشه خوب بمونه ...

+ نوشته شده در دوشنبه 21 آبان1386 16:7 توسط خرس مهربون |


انگار دوستان خیلی دارن فشار میارن که نویسنده های جدیدو معرفی کنم منم با این که خیلی کار داشتم دیگه گفتم این پسته رو بذارم . واسه اینکه گیج نشین ( تاثیر کلاسای شمسی پوره  !! ) باید بگم ما دو تا نویسنده ی جدید داریم یعنی قراره داشته باشیم تو وبلاگ و قراره من خیر سرم معرفیشون کنم :

اروند : اروند عضو جدیدمونه کلی  دوستش داریم کلی هم تحویلش می گیریم ! این اروند ما مقادیر زیادی خوشگل و اینا می باشد ! ( که البته تو پرانتز عرض کنم  صاحاب داره ! ) شعر گویا زیاد می خونه و پایه مشاعره ست انصافا هم قشنگ شعر می خونه ! و همیشه هم می تونی یه کتاب شعر سیمین بهبهانی تو کیفش پیدا کنی ! و البته آدم نماز جماعت خونی هم هست !   

ویلی : فکر کنم از شدت علاقه ی وافری که به ویلسون ( همون رپر بی تربیته ی زدبازی ) داشته اسمشو گذاشته ویلی ! از لحاظ عقیدتی که من دیگه می خوای چیزی نگم ! این بشر کلا به دو تا چیز حساسیت داره که یکیش لباسه ( ) اون یکیشم بحث اعتقادی ، سیاسی ، مذهبی ، اجتماعیه ! که من اصولا آبم با این جور آدما تو یه جوب نمی ره ! فقط یه هشدار بهتون بدم ! این ویلی ما گوش مفت گیر بیاره ول کن معامله نیست ! یعنی مهتا رو از لحاظ وراجی گذاشته تو جیب بغلش !

 

خب ! اینم از معرفی نگین خانوم ! معرفی که سهله ، شما جون بخواه !

 

پ . ن ۱ : و من آدم خودخواهیم ... زیاد ...

پ . ن ۲ : آدمایی که هی دارم با حرفام ذهنتونو مشغول می کنم ... ببخشید ... ببخشید ... ببخشید ... زیاد ... !

 

 

+ نوشته شده در شنبه 19 آبان1386 20:53 توسط خرس مهربون |


بعضی موقع ها بودن یکی بهت آرامش میده ... صرفا بودنش ... این که تویه این دنیای بزرگ اونم زندگی می کنه ...

یه نفر ... حتی اگه تا حالا تو عمرت ندیده باشیش ... احساس می کنی خیلی بهش نزدیکی ... حتی اگه اون یه استاددانشگاه شاعر کلی آدم حسابی باشه و تو یه بچه دبیرستانی فسقلی باشی ...

امروز ... امروز سه شنبه ست ...

سه شنبه

چرا تلخ و بی حوصله ؟

سه شنبه

چرا این همه فاصله ؟

سه شنبه

چه سنگین ! چه سرسخت ، فرسخ به فرسخ !

سه شنبه

خدا کوه را آفرید !

خیلی بده وقتی بفهمی که دیگه نمی تونی به اشراقی چشمک بزنی و بگی به " خانواده " سلام برسونین و بگین خیلی ارادتمندیم ! ...

خیلی بده وقتی بفهمی که از این به بعد وقتی که اول دفتر هات رو می خوای با شعرای قیصر شروع کنی آخر شعر باید کنار اسم شاعر یه " زنده یاد " کوچولو هم اضافه کنی ...

خیلی بده بفهمی که

                  قیصر شعر فارسی هم رفته ...

 عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها /خاک خواهر بست روزی ، باد خواهد برد ، باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث / در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری ...

یه فاتحه بخون براش ...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386 14:49 توسط خرس مهربون |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin