تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

اعصابم خورده ... داغونم ... داغون ...

همه فک و فامیلام دارن دونه دونه میمیرن ... همه دوستام هم دارن دونه دونه میمیرن ... دارن دونه دونه " برای من " می میرن ... انگار وجود نداشتن از اول ...

خیلی جالبه ... خیلی جالبه که آدمایی که یه زمانی اونا رو دوست خودت می دونستی نبیننت ... نخوان تویی که داری زار میزنی رو ببینن ... فقط چشماشونو می بندنو یه زهرای شاد و شنگول همونی که یه زمانی باهاش حال می کردن ببینن ...بدون شک اون جالب تره ... اون باحال تره ... و چه می دونم ... من بی صدا گریه می کنم ...که کسی نشنوه ..  که کسایی که می خوان چشماشونو ببندن و همون زهرای ایده آل خودشونو تصور کنن بتونن راحت کارشونو انجام بدن ...   

حوصله ندارم ... حوصله ی هیچی رو ندارم ... حوصله ی هیچ کسو ندارم ... هوی ! تو ! حوصله تو یکی رم ندارم ...

فقط یه شونه می خوام که سرپر از دردمو بذارم روش نگه سرت چقدر سنگینه ... فقط ؟ نچ ! خیلی چیزای دیگه هم می خوام ...

قبلنا می رفتم سرمو می ذاشتم رو شونه ی خدا ... خدا نرم بود ! خدا بوی بهشت می داد ... خدا ... و خدا ... منو گذاشت ... منو گذاشت و ... و رفت ... مثه یه رفیق بی معرفتی که به شدت دوستش داری و ولت می کنه و داغون میشی ... خدای مهربون من عوض شد ... مثه خیلیا ... مثه خیلی از آدمایی که " عاشق " شون بودم ... خدا ... خدا ... کاش نمی رفتی ... من که دوستت داشتم ... خیلی زیاد ... خدا برگرد ... تو رو " خدا " برگرد ...

یارب از ابر هدایت برسان بارانی / پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم ...

.

.

.

پ . ن ۱ : بچه تر که بودم یادمه یه کارتونی می ذاشت که یه گرگه و یه شترمرغه تو بیابون بودن و این گرگه هی می خواست این شترمرغه رو بگیره و همیشه هم وقتی قرار بود از پرتگاه بیفته پایین یک کم شنگول و اینا رو هوا راه می رفت بدون اینکه بدون زیر پاش خالیه و وقتی که می فهمید زیر پاش خالیه تازه از می افتاد پایین ... حالا که فکر می کنم می بینم ما آدما چقدر شبیه اون گرگه ایم ...

پ . ن ۲ :  من اگه تو دنیا از ۱۷ تا چیز بدم بیاد یکیش این شعار الکی ها و حرفاییه که ملت همینطوری از روی باد شکم می زنن ... پس لطفا تو یکی دیگه شعار نده که با شعارای مسخرت حالمو به هم می زنی ...

پ . ن ۳ : من خسته ام از همتونم بیزارم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 16:59 توسط خرس مهربون |


هوالحق ... و هوالعشق ...

فعلا هیچی نمی گم ... خودتون بخونین ... :

***

علیکم السلام !

چراغا خاموش . پرده ها کشیده . خبری از خاله زیبا با اون دفتر کذاییش هم نیست . بچه ها همه وسط . یکی دم در کشیک وایساده .  

          دستها همه بالا                                        ....... همه حالا ( شاید یالا )

همه به حرف خواننده ( ها ) گوش می دن و ..... ! هیچ کی به هیچ کی نیست . انواع مدل .... رو می بینی .

اشتباه نکنین . اینجا اکس پارتی نیست . کلاس ..... مدرسه ی فرزانگان . بیخ گوش خاله زیبا است . یه جای شاد ( مثه همین وبلاگ ) یه جای خوب ولی نه به خوبی این جای خوب .

اگه خواستید ورود برای عموم آزاد است . ولی جون من خاله زیبا نفهمه ( که کلاه من این اکیپ ۶ نفره پس معرکه اس ) . 

            *******************

پ.ن : خودتون معنی " ....... " رو می دونید پس اصرار نکنین . نمی گم  .

پ.ن : به علت مسائل امنیتی نام کلاس مذکور را فاش نمی کنم ( این هم از قائده ی بالا مستثنا نیست و اگه التماس هم کنین نمی گم )

پ.ن : همه مطالب بالا عین واقعیت بود . به همین کوه های شمرون خودمون .... !

نوشته شده توسط دارتانیان در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت 19:50 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

 امروز فهمیدم که خدا چه امتحانای سختی داره . چه صبری تو وجود ما گذاشته . فهمیدم که تو این دنیا همه از بین می رن . فهمیدم که خدا ابدیه . فقط خدا ابدیه .

      راستی امروز یه فرمول جدید هم کشف کردم :( از همونایی که معلمای ژینگول فیزیک تو کله هامون می کنن )

                                error * error=hang^300000000000000

                           ***************************

نوشته شده توسط دارتانیان در شنبه 4 آذر1385 ساعت 22:14 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

***

 

 

 

درسته که این پست به نام خبرچینه ولی فقط من نیستم که می نویسم در واقع ماایم که می نویسیم : خبرچین ، مری جون ، هدهد ، دارتانیان ( به کوری چش الجغله  وخرسی)

( حالا که چی مثلا ) .خب حالا چی بگیم ؟ خب ما الان تو مدرسه ام!! 

 

نکات منفی امروز بگید دیگه ! (ببخشید با رفقام بودم!!)

۰ ٪ درس خوندیم ( قرار بود فیزیک و ریاضی فیلترو خر بزنیم که ... )

ای بابا شانسو می بینی ؟ تازه قلمم گرفته بودا ! زنگ خورد ! میرم خونه تکمیلش می کنم)

فعلا ( این مسئولین سایت ما رو خوردن) !

نوشته شده توسط خبرچین در پنجشنبه 2 آذر1385 ساعت 8:48 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

 ***

در هر حال ابراز احساس بسی دشوار است ... غرور نباید آنقدر زیاد شود که به تو اجازه ی ابراز ندهد چون ابراز کردن زیباست ... مخصوصا ابراز عشق ... عشقی که زیباترین چیز دنیاست ... وبدان ! ابراز تو را راحت خواهد کرد !

خبرچین ...

***

کلنگو بلند کن و سه بار دور سرت در جهت عقربه های ساعت بچرخون! ایوول!! ماشالله! خوب حالا در همون حال گشتاور نیروشو حساب کن!.....چن شد!؟......خوب خوبه!! نه نه نه!! نذاریش زمینا.... همونجور نگهشدار بالا سرت و یه هف هش دور دیگم همونجوری بچرخون! آهااااان.حالا بکوب!!! بکوب تو سر خودت! آفریییین!عالی بود!!! اصلا مقصود اصلی همین بود! این جاس که شاعر می گه.."مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست"

خووووووووووب.... حالا دیگه چشاتو باز کن و برو سر سجاده و برا شفای من دعا کن. آخه دکتر نرفتم٬  اگه برم جوابم می کنن ! نه؟

 

نوشته شده توسط هدهد در یکشنبه 28 آبان1385 ساعت 19:23 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

: سلام ، من برگشتم . تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده : آبله مرغون گرفتم ، کیانا و زهرا عضو اکیپ ما شدن ، ( ... ) و غیره و غیره ولی ...

سال تموم شد ، یه سال دیگه م اومد و رفت و سال دوم راهنمایی Finish  ! امروز 20/2/85 و تولد مریمه . براش شکلات ( !! ) خریدم . خب چیکار کنم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید . قرار شد زهرا ( خرس مهربون الان ) یه پستونک ضمیمه هدیه ش کنه .... ( این خاطره از این جا به بعد به طرز فجیعی به مسخره بازیهای سال دوم من و مریم مربوط میشه و برای حفظ آبرو ... ! )

 

خبرچین ...

***

      "  به نام بهار آفرین دلهای پژمرده "

یه حیاط بزرگ با یه عالمه دار و درخت به علاوه ی یه حوض بزرگ وسطش  . یه جای باصفا تو ذهنت اومد که پر  از بوی زندگیه. نه ؟خیلی کیف میده که تو همچین  جای باصفایی قدم بزنی . اما ...                                  

اما وقتی کیف میده که یه مامان بزرگ مهربون از پشت پنجره با حسرت نگاهت نکنه ... وقتی که ده جفت چشم به امید پیدا کردن هم صحبتی مشتاقانه نگاهت نکنن ... وقتی که  ..

                                                           ***  

                                                                                                                                  

به در سالن نگاه می کنی رنگ و رو رفته است اما می توانی بنفشه ی 4 را تشخیص بدهی داخل می شوی از پیری و درهم شکستگی مامان بزرگ ها یکه می خوری  لبخند می زنی وسعی می کنی  مهربان تر از یک دختر شیطان به نظر برسی . سلام می کنی . بعضی از مامان بزرگ ها با خنده جوابت را می دهند و می خواهند کنارشان بشینی تا شاید به یاد بچه و نوه هایشان با تو حرف بزنند و لبهای مهربانشان را روی گونه هایت بگذارند و بعضی دیگر فقط به جواب سلام اکتفا می کنند اما قلب همه ی شان یکصدا این کلمه را در گوشهایت فریاد می کشد : تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ...

                                                         ***

وارد یکی از اتاقها می شوی 4 جفت چشم به طرفت می چرخد به اتاق نگاهی می اندازی دکوراسیون ساده ای دارد یک یخچال قراضه و 4 تا تخت که کنار هر کدام آهن پاره ای قرار دارد که بیشتر به زیر خاکی می ماند تا کمد ! در اینجا همه چیز سفید است . تخت ها سفیدند پرده ها سفیدند و حتی  گل ها هم سفیدند .بعضی ها می گویند سفید رنگ تنهاییست ...  

                                                     ***

به چشمهایش نگاه می کنی  آبیست آبی آسمانی همان رنگی که باور نمی کردی روزی غمگین ببینیش هاله ی سفیدی چشم هایش را پوشانده است . هاله ای همرنگ اشک. کسی چه می داند ؟ شاید در آن  چشمهای مهربان و خسته واقعا اشک باشد و تو نفهمیده باشی . و او برایت درددل می کند و تو به این فکر می کنی که آیا رنگی می تواند به این شیوایی تنهایی را توصیف کند ... 

                                                    ***

دستهایش را می فشاری اما این بار بوی مایع دست شویی گلرنگ نمی دهد بوی رنج میدهد بوی درد می دهد و اما بوی تنهایی . بوی تند تنهایی را همراه با بوی تند دارو در جای جای این خانه حس کنی ...                              

                                                   ***

همشاگردی به یکی از مامان بزرگ ها اشاره می کند ادایش را در می آورد و نیشش تا بناگوشش باز میشود و من می مانم که کدام سنگدلی می تواند به تنهایی یک مامان بزرگ بخندد ...   

                                                   ***

بچه ها بغض کرده اند و هر کدام گوشه ای به فکر فرو رفته اند اما شاید هیچ کدامشان حتی یک گوشه از تنهایی مامان بزرگ را درک نکرده باشند ...

                                                ***

سوار مینی بوس می شویم و بعد از دو دقیقه همه همه چیز یادشان می رود  ( سانسور شد به علت کمبود جا ! )و همه یادشان می رود که مامان بزرگ ها را در تنهایی خود تنها نگذارند ...

 

 

 

پ . ن : توی پاراگراف آخر اشاره به شخص خاصی ندارم بهتون بر نخوره !! 

نوشته شده توسط خرس مهربون در پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت 22:30 | لینک ثابت آرشيو نظرات

***

همین حالا هم هنوز نمی دانم که این دل به ظاهر ودرباطن غمزده خیال نوشتن از سر گرفته یا در کنج بی قراری ها زانوی غم به بغل...

اما می نویسم (برای سلامتی مخ ومخچه و سایر مراکز عصبی از آسیب رفقای جونده علل الخصوص      

خرس علفخوار مهربان)...

که هنوز به قلم نکشیده ام(البته فقط در یهجای خوب) آنچه دوست می دارم..................................

.................................................................................................................................

نوشته شده توسط الهرمیون در پنجشنبه 25 آبان1385 ساعت 23:19 | لینک ثابت آرشيو نظرات

 

یکسال گذشت . اومدن سال دوم . خبرچین و هدهد 1/2 مری جون 2/2 و دارتانیان 3/2 . اون موقع بود که از ترس جدایی و ایجاد فاصله به هم نزدیک شدن ... خیلی زیاد . دیگه سر مسایل جزئی داد و قال به پا نمیکردن ... دم به دقیقه به جون هم نمیفتادن ... خیلی به هم نزدیک شدن ... و خلاصه که دعواهای الکی خاتمه یافت . اونوقت دو تا 1/2 دیگه بهشون اضافه شدن ... خرس مهربون و الهرمیون . اونا اوایل دوستای جدیدشونو زیاد قبول نداشتن ... باهاشون سرد برخورد میکردن ... ولی بعد از یه مدت به هم عادت کردن و شدن یه اکیپ 6 نفره منسجم . یکسال دیگه ام گذشت ... اومدن سال سوم ... خبرچین و هدهد 5/3 و بقیه ام 2/3 . همه شروع کردن به تغییر ... اختلافا بالا گرفت ... هر هفته دعوا ... هر روز بحث ... گروه دوستیشون داشت از هم می پاشید . نتیجه ی دو سال دوستی داشت از بین میرفت ... بالاخره متوجه شدن و دوباره به هم نزدیک شدن ... روابطشون بهتر شد ولی جنگ و جدل ها کماکان ادمه داشت ... تا اینکه اونم دیگه تموم شد .

و بالاخره یه سال دیگه ام میگذره ... همه میرن دبیرستان ... باید خاطره هاشونو ... خاطره های سه سال تحصیل رو تو مدرسه جا بذارن ... مدرسه شونو واسه همیشه ترک کنن ... تا سال بعد ... روز افطاری ... آیا بیایند آیا نیایند . خاطره هاشون کمرنگ میشه ... یادشون میره چقدر همدیگه رو دوس داشتن ... یادشون میره چقدر به هم نزدیک بودن ...

یه روز به خودشون می آن و می بینن در حالیکه دست بچه ی 5 ساله شونو گرفتن به یکی از همون آدما خیره شدن ... یهو یادشون می افته که دوستایی داشتن ... یادشون می افته که سال اول تمام امتحان فیزیک نیم ترمشونو از رو هم نوشته بودن ... یادشون می افته چقدر به هم نامه می دادن ... و اینکه چقدر به هم نزدیک بودن ... ولی مرزهای غرور مرزهای تغییرات بزرگ شدن همه و همه دست به دست هم دادن تا اونا رو از هم دور کنن ... چه بسا که بعضی وقتا پشت سر همدیگه حرفم زده باشن ... و حالا دیگه از هم جدا شدن ... دور شدن ... غرورشون نمیذاره دوباره برن با هم باشن ... غرورشون نمیذاره حتی به هم سلام کنن . از کنار هم رد میشن ... انگاز از بغل دیوار رد شدن ... و تمام خاطراتشون برای همیشه تو همون مدرسه مدفون میمونه .

 

***

خوب ...

 

پ.ن: هنوزم با خوندن این متن گریه م می گیره ... ایندفه بیشتر از اوندفه ها ...(بابا احساساتی!!!)

... به قول نگین ... یاد باد آن روزگاران ...

دلم به طرز وحشتناکی واسه پارسال  تنگ شده ... واسه همه چیش ...  حتی گریه هاش ...

دلم واسه ۵/۳ تنگ شده ... واسه اون گوشه ته کلاس ... نامه نگاریاش ... پشت پنجره نشستناش ...

دعوا هاش ...

عجب ...

زود گذشت ... و خوب ...

شکر ...

 

 

هدهد

 

 

                                             

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مهر1386 17:7 توسط هدهد |


 

این نهایت حماقت توئه

 

                                که وقتی به یکی لبخند میزنی

 

                                                                              ازش انتظار جواب داری

 

 

...

 

 

 

ویرایش شد : تولد هدهد عزیز مبارک !!!

 

.

.

.

 

و وفات اما علی علیه السلام تسلیت ... ( دیدی چه زود میگذره ... )

+ نوشته شده در دوشنبه 9 مهر1386 20:5 توسط خبرچین |


به نام بهترین رفیقم ...

دیشب تا پاسی از نیمه شب بیدار بودم ... احساس می کردم هر چی دیرتر بخوابم تابستونم دیر تر تموم میشه !آخه نمی خواستم تموم شه ! چقدر بچه گانه ! و مسخره ...!

اول مهر ...

می تونم به جرئت / جرات بگم که بدترین اول مهر عمرم بود ...

همین دیگه ! مهرتون مبارک ! مدرسه هامون مبارک ! فردا تولد مامانم مبارک ! کلا مبارک !

 

پ . ن ۱ : هر چند کازمودم از وی نبود سودم / من جرب المجرب حلت به الندامه ... حافظ ... خیلی معرکه گفتی ! از این بهتر نمیشه گفت !

پ . ن ۲ : من دیدم باز آمد بوی ماه مدرسه و اینا و احساس کردم باید اینجا رو آپ کنم ! البته می دونم هیچ ربطی به مهر نداشت !

پ . ن ۳ : من از این پست قصد ناراحت کردن " هیچ " بنی بشری رو نداشتم ! گفتم یه وقت فک نکنین ...

******

پ . ن : از اونجاییکه من قصد به هیچ وجه قصد ناراحت کردن هیچ بنی بشری رو ندارم این پست سانسور شد !

+ نوشته شده در یکشنبه 1 مهر1386 17:22 توسط خرس مهربون |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin