|
سوکتت علامت رضاست ... یا تفهیم بچه گانه ای برای از سر باز کردن یک فرمان ... نمی دانم ...
فقط می دانم ... آزار دهنده ای... آزار دهنده ... می دانی ...!؟ پالتوی سیاه رنگت را بردار و برو ... برو به جایی که سیاهی ... معنی وجودت را ... از پشت فرسنگها قلب زخمی ... بر تن سپید نور نقاشی کند ... برو به جایی که مرد مشکی پوش قصه ی شبهای بی ستاره ... همان استوره ی هفت رنگ خیال یک عاشق باشد ... برو ... و پالتوی سیاه رنگت را نیز با خود ببر ... که این سیاهی ... دیگر چشمانم را ...محو وقارش نخواهد کرد ... برو ... و بدان ... تا سیاهیه پایانیه شب ... تا نگاه بیرنگ چشمانم ... به غرور نقره فام ستاره ات ...در آن شب ماه نیمه ... فریاد نیاز وجودم ... به آن پالتوی سیاه ... در دل برفهای گلیه خاکستری .... حضور بی فروغت را بی تاب خواهد کرد ...!! برو ... و دلت را نیز با خود ببر ... و من ... همان عاشق نیازمندم و بس ... با تمام اشتیاق یک نیازمند ... تنها ... به امید ... "غروری" ... که در قلبم به امانت گذاردی ... + نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386 3:0 توسط هدهد |
آرام باش ای پیچک خشکیده که پس از تو هیچکس راه این پنجره را نخواهد پیمود ، یاد تو تا ابد در خاطرها خواهد ماند پس تو ، آرام بخواب ! + نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386 14:52 توسط خبرچین |
به نام خدا خیلی وقت بود که می خواستم آپ کنم ولی نمی دونستم چی باید بگم. داشتم کتاب جبران خلیل جبران می خوندم گفتم شاید شماهام خوشتون بیاد. ****** آنگاه زنی به او گفت: درباره ی غم و شادی با ما سخن بگو! پاسخ داد و گفت: شادی همان غم شماست. چشمه ای که آب خنده از آن می جوشد٬ با اشک های گرمتان پر شده است. آیا غیر از این چیز دیگر هم هست؟ هرگاه دندان تیز غم بر بدنتان فرو رود٬ شادی در اعماق دلهایتاندو چندا می شود. مگر جام شرابتان روزی در کوره ی آتش گداخته نشده است؟ و آن سازی که به روحتان آرامش می بخشد٬ همان چوبی نیست که روزی با تیشه بریده اند؟ پس هرگاه شادمان شوید به اعماق دلتان بنگرید٬خواهید دید که آنچه شما را اندوهگین کرده بود٬ اکنون خوشحالتان می کند. و هر گاه لشگر غم بر شما احاطه کرد دو باره به اعماق دلتان خوب بنگرید٬ خواهید دید به راستی برای چیزی می گریید که می پنداشتید شادی آور شما در زمین است. برخی از شما می گویند: شادی از غم برتر است. گروهی دیگر چنین سخنی را نمی پذیرند و می گویند: هرگز! بلکه غم برتر از شادی است. اما به شما می گویم: به راستی که غم و شادی توأم یکدیگرند. با هم می آیند و با هم می روند. و اگر یکی از آن دو در کنار سفره ی شما بنشیند٬ شگفت زده نشوید و بدانید که یار دیگرش در بسترتان خفته است. آری! اگر خزانه دار زندگی٬ شما را برای سنجیدن سیم و زر به کار اندازد٬ پیمانه ی غم و شادی شما در یک حالت می ماند. ****** باور کنید هنر من بیشتر از این قد نمی ده. تازه این یه ذره هم هنر من نیست
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مرداد1386 13:21 توسط مری جون |
|
| ||||||