|
چند وقت یا شاید بهتر باشد که بگویم چندین ماه است که حضورم حس نشده است اما هم اکنون تصمیم نوشتن گرفته ام پس می نویسم تا فریاد برآورم که هنوز هم در جمع صمیمانه ی دوستیمان هستم ***** خود فراموشی به خوابم آمدست قصه ای از عشق نابم آمدست درکنار ترس شمع و لرزش آرام او قطره اشکی سوی قابم آمدست گرد و خاک کهنه اش بس پاک شد شاخه ای گل روی تابم آمدست ای نسیم سر فراز و با وفا و گل فروش نامه ای از راه آبم آمدست لطف ربم بی خبر از لای در دست پر این سوی بابم آمدست *البته هنر من بیشتراز این هاست + نوشته شده در یکشنبه 24 تیر1386 17:47 توسط الهرمیون |
هو الخالق ...
نمیدونم ... امسال خیلی اتفاق ها افتاد ... حد اقل واسه من اونقدر که خیلی عوض شدم ... خیلی ... اونقدر که یادم نمیاد کی بودم ! من نمیدونم من کدوم زهرام ! الان روی میزم ۵ صفحه نوشتم ! با ۱۰ تا شخصیت مختلف !! شخصیت هایی که متعلق به منن ! اما ... اما مشکل اینجاست که ۱۸۰ درجه با هم فرق می کنن و من نمیدونم من در حقیقت کدومشونم ! و این خیلی بده ! می تونم بگم دیوونه کننده است ! واقعا دیوونه کننده است ... **** توضیح : حوصله ی این پست مزخرفمو نداشتم بیشترشو حذف کردم راستش می خواستم کلا حذفش کنم اما کامنتاشو دوس داشتم دیگه هم برام مهم نیست ! همون گلابی ای که بودم و هستم خواهم بود ! بارون هم یه حرف جالبی زد که من خیلی خوشم اومد ! مهم اینه که الان کی هستیم ... + نوشته شده در جمعه 22 تیر1386 18:10 توسط خرس مهربون |
تابستون ... فیلتر ... مبتکران ... دوست ... جدایی ...
پست قبلیم یادتونه ؟ یه پست شاد ... شاید شادترین پستی که روی این وب به خودش دیده و خواهد دید ... حالا این یکی خیلی با اون فرق می کنه ... خیلی بده که یه دوست اصلا ... نه بابا ! اون که بد نیست ! بد اینه که آدم این همه احساساتی و زودرنج و نازک نارنجی باشه ! بد ... خیلی چیز ها بده ... خیلی بده ... اصلا به تو چه که چی بده ! به من چه ! به ما چه ! " دوست " ... متشکل از دال ، واو ، سین ، ت ! من ناراحتم ! اما این دفعه بداخلاق ( از مدل سگیش ! ) نیستم ! ناراحتم ! فقط یه دختر کوچولوی غمگین ! همین ! آسمان ... ( یه بار نشد تو پای این آسمون بدبختو نکشی وسط !! نه ؟) دیگه مال من نیست ... نمی خوامش ! مال خودت ... پ .ن ۱ : دل ... اگه این یه قلمو نداشتیم ... پ .ن ۲ : کاش ای تنها امید زندگی / می توانستم فراموشت کنم ... پ .ن ۳ : دوست ! واژه ی مقدسیست ! واسه هر ناکسی حرومش نکنیم ... پ.ن ۴ : خاک تو سرت ! باز هم نتونستی خودتو کنترل کنی ؟ بی اراده ی خاک تو سر بدبخت ... + نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386 22:43 توسط خرس مهربون |
به نام خودش ! باران می بارد ... و من اکنون کنارنجره نشسته ام لبخند بر لب ! وقتی دیگر دلیلی برای اندوه وجود ندارد ! باید خندید ! باران می بارد ! سه شنبه است ! و سه شنبه ها عجیب روزهاییند ! به قول قیصر سه شنبه خدا کوه را آفرید ... و زمانی که جواب " چه خبر ؟ " ها دروغ نمی شود ! زمانی که آسمان روشن است ! زمین روشن است ! من روشنم ! ما روشنیم ! واااااااااااااااااااااااااااااااای !! (ابراز احساسات از نوع شدیدش !! )
می دونی وقتی بزرگ ترین درد آدم فیلتر باشه یعنی چی ؟ یعنی جیگرتووووووووووو !! آقا شما به معجزه اعتقاد دارین ؟ خیلی چیز باحالیه به خدا ! من که دارم از نوع خفنش ! خدا خیلی عشقی ! قربون شکل ماهت برم ! فقط خودتو عشقست ! خوش باشین اونم از نوع زیادش ! همش هم بخندین ! تا بعد ... + نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386 21:0 توسط خرس مهربون |
بسم رب الشهدا و الصدیقین
ردیف به ردیف ... سنگ های سفید ... سفید سفید ... ساده ی ساده ... فقط ۲ تا کلمه ی ناقابل روشون حک شده ... دو تا کلمه ی طلایی ... که عین الماس می درخشن ... " شهید گمنام " ... و چه لذتی داره شستن این سنگهای سفید . سنگهایی که شاید سالیان سال کسی نشسته باشدشون ... شهدای گمنام ... " شهدا را مرده ندانید بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می گیرند " نه ... شهدا نمرده اند ... شهدا زندگان جاودانند و این ماییم که مرده ایم ... سالهاست که مرده ایم ... *** پ.ن ۱ :اونجا که رفته بودم یه قبره بود مال شهدای معمولی ... اینقدر قیافه ی اون شهیده معصوم بود ! من که محو تماشای نگاهش شده بودم ... موقع شهادت ۱۵ سالش بوده ... یعنی تقریبا هم سن من ... چقدر نسل هات با هم فرق می کنن ... تازه چشماشم سبز بود !! کلی خوش تیپ بود ! پ.ن ۲ : از هر چی آدم افراطیه متنفرم ... پ.ن ۳ : ... ( سه تا نقطه ! نه بیشتر نه کمتر ! دقیقا ۳ تا ! ) + نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386 15:10 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||