|
من دوباره دلم گرفته ! ـ یه نگاه به خودت انداختی تا حالا ؟ اینکه چی بودی و چی شدی ؟ - آره خب ! من از سال اول تا حالا اعتقاداتم خیلی محکم تر شده ! اعتقادات قلبی رو میگم ! ته قلب آدم خیلی بیشتر از رفتارش اهمیت داره ! ـ داری کیو خر می کنی بدبخت ؟ خودتو ؟ مگه خود آدم هم خر میشه ؟ اون کی بود که همیشه به شعار " باید دلت پاک باشه !!! " می خندید و این حرفو مخصوص کسایی می دونست که از خوب بودن عاجزن ... چقدر مسخره ... یه زمانایی بود هر دعایی می کردم یقین داشتم هر طور می خوام میشه ... خودم تا حالا هیچ آدم معمولی ای رو غیر از خودم اینجوری ندیده بودم ... چه خوب بود اون وقع ها ... همیشه خدا پشتم بود ... همیشه ی همیشه ... اما حالا چی ؟ دیگه هیچ خدایی پشت من نیست ... بعضی موقع ها گیج میشم ... خیلی گیج ... نه اینجوریا نیست داداش من ... راه درست اونقدرام با پروژکتور روشن نیست ... لا اقل من اینقدر کورم که نمی بینمش ... واقعا نمی دونم ... راه درست کدومه ... ؟ راه درست کدوم طرفه خدا ؟ واقعا نمی دونم ... خدایا کمکم کن ! گفتم خدا ... خدایا می ترسم ... می ترسم نباشی ... اگه نباشی چه خاکی تو سرم بکنم ... ؟ اگه هیچ خدایی توی این دنیا نباشه ...؟ اگه من هیچ خدایی نداشته باشم ؟ اگه خدا مال خیالات ما باشه ... ؟ دوباره که داری کفر میگی ؟ اون آشغال ترین آدم هم نمیگه خدا توهمه ... اون وقت تو ؟ از هر چی دروغه بدم میاد ... از هر چی دوروییه متنفرم ... از هر چی کینه است از هرچی تهمته از هرچی نفرته ... از هرچی آدمه بدم میاد .... ( با اجازه ی همتون خودم رو هم جز آدما حساب می کنم ! ) . . . پ . ن ۱ : منظورم از دورویی هیچ ربطی به کامنتای پست قبل نداشت ! پس به خودتون نگیرین ! پ .ن ۳ : لطفا تو کامنتا شعار ندین ! اصلا حال این یه رقمو ندارم ! درست ؟ پ .ن ۴ : اگه میشه برام کامنت بذارین کمکم کنین ... ( البته با توجه به تذکر بالا )
من خوش نیستم غلط می کنین خوش باشین ! تا بعد ...
+ نوشته شده در شنبه 26 خرداد1386 16:37 توسط خرس مهربون |
۲۳ خرداد ... آخرین روز ؟ آره خره ! همون آخرین روز معروف امروز بود ... خیلی جالبه که بشینی با کلی خنده و اینا آب بازی کنی بعد یه ساعت دیگه بخوای از زور ناراحتی سر همه ی مردم جهان داد بزنی ... وقتی فایده ای نداره / غصه خوردن واسه چی ؟ و باز هم به شدت جالبه که روز آخر مدرسه مجبور باشی با راننده ی بابات بری ... یعنی اندازه ی نخود واست ارزش قائل نیستن ... یعنی حتی حق نداری ۲ قطره ی ناقابل اشک بریزی ... و بعد از اینکه میری سوار ماشین میشی تازه تک تک کسایی رو که باهاشون خدافظی نکردی رو یادت بیاد ... اه با اونم خدافظی نکردم ؟ ایول بابا ! لا اقل دو سال باهاش هم کلاسی که بودم ... راست می گفت ... حالا دیگه چهارشنبه نیست که دلمونو به امتحانا خوش کنیم روز آخره .. یعنی بود ... خیلی بده احساس کنی ممکنه یکی از دوستاتو تا آخر عمرت نبینی ... بد ؟ افتضاحه ... افتضاح ... و فقط خاطره هاست که چه شیرین و ... اینو که بلدین تا تهشو بخونین ... تابستون ... تابستون خوش بگذره ! پ . ن : از همه ی کسایی که خدافظی نکردم همین الان می کنم ! خدافظ ! شاد باشین ! + نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386 16:41 توسط خرس مهربون |
خب رفقای خوب من ! دیروز تولد من بود ! و من خودمو موظف دونستم که این روز بزرگو به عموم مسلمین جهان تبریک و تهنیت عرض کنم ! البته بگذریم از اینکه تولد من روز قبل از فیلتر بود و این گند زد به روز خوبم روز خوب ؟ نمی دونم ... و دوباره بگذریم از اینکه ۲ نفر از بهترین دوستام حتی تولدمو تبریک هم نگفتند ... و بگذریم از اینکه گند زدم فیلترو ... پس اولا تولدم مبارک ! دوما ایول که از شر فیلتر خلاص شدیم ! سوما ...................................... ( به شما ربطی نداره خب ! ) تا بعد ... + نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386 13:11 توسط خرس مهربون |
یا هو محض اطلاع بنده به مدت سی الی چهل و پنج دقیقه س دارم تمام دفترخاطراتها ، ورقه ها ، دفترچه ها و امثالهم رو زیر و رو میکنم تا یه چیز قابل آپ کردن بیابم . اما دریغ !! اینها هم به نظرم از بقیه بهتر اومدن ... خب واقعا واسه خالی نبودن عریضه و اعتراضات همه و ... ! راستی ! من برگشتم به اصالت قبلیم ... خبرچین حال و هوای اول سالو داره ... : چند قرنی میشه این تو چیزی ننوشتم . راستشو بخواین نه وقت داشتم ، نه حوصله ! امروز آخرین روز امتحانات بود . هنوز هم باور نمیکنم که سال اول راهنمایی به پایان رسید ، چه زود گذشت . قرار بود امروز با گروه سیستان و سال سومیها به اردو بریم . وقت امتحان اجتماعی 2 ساعت بود بنابراین چون قرار بود ساعت 9 بریم و امتحان ساعت 10 تموم میشد ، با کمی شانس و بدو بدو به اتوبوس رسیدیم . من و مریم ، 2 نفر سال اول وسط کل دانش آموزای سال سوم ! اول یه کم سخت بود اما در پایان به این نتیجه رسیدیم که اردو با سومیا به نسبت هم پایه ها ، اگه بهتر نباشه هیچی کم نداره ! چادر زدیم ، گشت و گذار کردیم و کلی خوش گذروندیم . البته در طی این خوش گذرونیا جوراب من تو آب افتاد و یه نفر که نمیشناختمش اونو گرفت اما جوراب مریمو آب برد ! درست چند لحظه بعد از اینکه آرزو کرد کاش آب جوراب منو برده بود ! سومیها حسابی مارو خیس خالی کردن . ما بهشون چیزی نگفتیم * اعصاب مریم حسابی خورد شده بود اما من شاد بودم . تازه سومیها و دبیران هم آب بازی کردند . معلما سراسر خیس شده بودن اما خوش بختانه من و مریم از معرکه جون سالم به در بردیم * خیلی خوش گذشت ... ( سانسور !! ) چه خوب ! خیلی خوش گذشت . البته تا وقتی کارنامه ها نرسه شادیم و اون موقع زاران و گریان ! ولی تا 5 تیر وقت داریم . من بی احساس اصلا گریه نکردم و اگرم کسی گریه کرده باشه ندیدم چون تو کلاسای مدرسه ثبت نام کردم و دوستامو تا یه هفته دیگه میبینم ( بازم درس ) با این حال سال خوبی بود ... 23/3/84 * اه اه اه اه چقد پاستوریزه بودیم اونموقع : سلام ، من برگشتم . تو این مدت خیلی اتفاقا افتاده : آبله مرغون گرفتم ، کیانا و زهرا عضو اکیپ ما شدن ، ( ... ) و غیره و غیره ولی ... سال تموم شد ، یه سال دیگه م اومد و رفت و سال دوم راهنمایی Finish ! امروز 20/2/85 و تولد مریمه . براش شکلات ( !! ) خریدم . خب چیکار کنم چیز دیگه ای به ذهنم نرسید . قرار شد زهرا ( خرس مهربون الان ) یه پستونک ضمیمه هدیه ش کنه .... ( این خاطره از این جا به بعد به طرز فجیعی به مسخره بازیهای سال دوم من و مریم مربوط میشه و برای حفظ آبرو ... ! ) نگارشاشون رو یه کم دسکاری کردم اما ... فک کن ... فک کن ... جای خاطره 23/3/86 این تو محفوظه ... تصور کن ... چه خواهم نوشت ؟! مطمئننا مانند اینها شاد نخواهد بود ... . . . + نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386 17:6 توسط خبرچین |
|
| ||||||