|
بهار فصل قشنگیه . خیلی قشنگه ... همین امروز صبح فهمیدم منتظر سرویس دم در ایستاده بودم چشمم به یه گل بنفش تیره افتاد که کنار خیابون سبز شده بود چیدمش ... و نزدیک صورتم آوردم و بو کردم ... بوی علف تازه می داد من عاشق بوی علفم ! این اولین بار توی امسال بودکه بهار رو با تمتم وجود حس می کردم ... ***** و امروز روز بدی بود دوستش نداشتم ... از نوشتن بدم میاد ... خیلی زیاد ... دیگه هیچ وقت نمی نویسم ... کار مسخره ایه ... از خودم خیلی بدم میاد ... ***** شاد باشین
+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386 22:23 توسط خرس مهربون |
یا هو
کالبد ... کهن ترین دست نوشته ایست که با دستهای خود خداوند نوشته شده است
* نمیدونم با اومدن بهار گذاشتن یه قالب با بلور برف کار درستیه یا نه ولی به نظرم قشنگ اومد . + نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386 2:0 توسط خبرچین |
به نام خدا باربارا در طول هفت سالی که با مایکل ازدواج کرده بود در زمینه های مختلف و متعدد خود را مقابل شوهرش شرمنده احساس می کرد .او در مورد کادوی شب عید همیشه و هر سال پیش شوهرش کم می آورد ! مایکل هر سال شب عید هر طوری شده بود حتی اگر قرض می کرد یک عیدی مناسب برای زنش می خرید . اما باربارا فقط به خاطر اینکه خانه دار بود و در آمدی نداشت در این هفت سال نتوانسته بود برای مایکل کادویی بخرد . البته آن سال قضیه فرق میکرد. باربارا تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که شده برای شوهرش آن زنجیر طلا را که مخصوص ساعت جیبی بود بخرد . خود مایکل چند بار گفته بود : اولین پولی که به دستم برسه یه زنجیر طلا واسه ی ساعت جیبیم می خرم .اما دو سال گذشت و مایکل نتوانست آن را بخرد و... و حالا باربارا آن را به عنوان کادوی شب عید برای شوهرش خریده بود . او با فروش موهای بلاند و طلایی اش به یکی از تولید کنندگان کلاه گیس زنانه توانست زنجیر طلا را برای شوهر مهربانش بخرد . دو ساعت مانده بود به لحظه ی سال نو که مایکل وارد خانه شد و رو به زنش که در آشپز خانه بود گفت : ــ باربارا بالاخره آن گلسر نقره را که همیشه دوست داشتی برای موهای قشنگت بخری خریدم ... یعنی با خودم گفتم ساعت بدون زنجیر که فایده ندارد و ... هنوز حرفش تمام نشده بود که باربارا از آشپز خانه بیرون آمد . نگاهش به گل سر نقره افتاد و نگاه مایکل هم به موهای کوتاه شده ی زنش ! او ـ هنری + نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386 19:53 توسط مری جون |
همونطور که مستحضرید بنده این چند روز عید رو شیراز تشریف داشتم (بابا همه فهمیدند تو هم رفتی شیراز ) و از اونجاییکه یه شیرازه و یه تخته جمشیدش ما هم تا رسیدیم شیراز پاشدیم رفتیم تخت جمشید توقع داشتیم وارد محوطه که میشیم آهنگ ملایمی ، ناسیونالیستی ( می دونم مختون به این کلمه قد نمی ده ! ) چیزی گذاشته باشن اما توی اون شلوغی تنها صدایی که شنیده می شد صدای خواننده بود که حسابی رفته بود توی حس و می خوند :" هیشکی مثه من تو رو دوست نداره ..! " ما هم که از این آهنگ زیبا به شدت مفیوض شده بودیم ترجیح دادیم محل رو ترک کنیم چون بناهای باستانی معمولا ضد زلزله نیستن !
کمی اونطرف تر یه خانوم چادری خوش تیپ ! یه پسر یکی دو ساله رو بغل کرده بود و به طرز مشکوکی راه می رفت مام که کنجکاو ! چشم های تیزبین من که زنه رو تحت نظر داشت دید که زنه پای یکی از ستون های تخت جمشید وایساد .... و از اونجاییکه انگار سرویس بهداشتی ( همون مستراح خودمون ! ) صد متر اون طرفترو ندیده بود . شلوار بچه رو کشید پایین و .... !! من چشمام دو به توان ان تا شده بود ! بابا ایول شعور ! خیلی باحالین ! حداقل چاله ای چیزی می کندین ! روی ستون تخت جمشید ؟؟!!! پ . ن ۱ : به چهاردهمین کامنت متن قبل مراجعه کنید ! پ . ن ۲ : تولد دوست خوشگل و مهربونمو ( ما که جزوه می خوایم نه ؟ ) به همتون البته با یه هفته تاخیر ! تبریک می گم ! ایشالا صد سال زنده باشم !! پ . ن ۳ : عرضی نیست و ملالی نیست جز دوری شما ! در پناه حق بهتون خوش بگذره ! + نوشته شده در سه شنبه 7 فروردین1386 17:31 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||