|
به نام او ... چهارشنبه سوری سال ۱۴۰۰ به دلیل برنامه ریزی و هماهنگیه عالی برادران نیروی انتظامی و مثبت شدن نسلهای آینده به شرح زیر پیش می رود توجه کنید : ۱- ساعت ۶:۰۰ تلاوت قرآن ۲- ساعت ۶:۳۰ پخش مواد بی خطر مانند کبریت بی خطر و پنبه و فشفشه و ... ۳- ساعت ۷:۰۰ آتشبازی 4- ساعت 7:30 پريدن از روي پنبه هاي آتش زده 5- ساعت 8:30 پذيرايي و به اين صورت يك برنامه دلچسب ، هيجان انگيز و بي خطر اجرا مي شود . + نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 18:53 توسط دارتانیان |
بر نامه ریزی اول سال : ـ همه ی نماز هامو تا آخر سال اول وقت می خونم . - مثل آدم درس می خونم . - کامپیوتر فقط روزی یه ساعت . - هر روز می رم حموم . - همه ی کتابای علمی کتابخونمو می خونم . - .... آخر سال : - نماز ظهر و عصر ساعت ۵ مغرب و عشا قبل از خواب ! - درس ؟ تا وقتی کنار کیانا میشینی درس خوندن چیه ؟ - از ساعت ۳ تا ۵ اینترنت ، ۶ تا ۸ اینترنت ، ۹ تا ... اینترنت !! - حموم ؟ چیه ؟ کجاست ؟ -و کتابهای علمی همچنان خاک می خورند ....
پ . ن ۱ : اه ! خوب مگه تقصیر منه که هیشکی آپ نمی کنه ! گفتم یه ذره از اون جو دپسرده بیایم بیرون هر آپ مزخرفی بکنم بهتر از هیچیه ! پ . ن ۲ : ...... عیدتون پیشاپیش مبارک ! + نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385 8:44 توسط خرس مهربون |
هر امروزی که دیروز می شود یک روز از فرداهای با هم بودن کم می شود و آسمان همیشه زیباست و خورشید سخاوتمند ... + نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385 21:8 توسط خرس مهربون |
و آفرید ... و چه زیباست حس رهایی ... نمیخواستم آپ کنم فقط به خاطر اینه که پست قبلی پاک شد و خلاصه ... چه قدر بیخودی ذهنم رو مشغول کرده بودم ... چه قدر الکی ترسیدم ... نزدیک بود جا بزنم ولی یه چیزی مانعم میشد ... یه نفر که اگه می فهمید خیلی عصبانی میشد ... و من خیلی ممنونم ازش ... نمیگم نگاههای سنگین چون سنگین نبود ... بیشتر پرسشگرانه بود که بابا این دیگه کیه این همونیه که ... ؟ عجب ... ولی ابدا مهم نیست ... شاید بی محلی هاشون یه کم ناراحتم کرده باشه ... بعضی ها ... یه جوری که انگار من یه غریبه م ... یا حتی یه روانی شاید ... ولی دیگه هیچ اهمیتی نداره که اونا چی فکر می کنن ... به اندازه کافی سرش بحث شده دیگه بسمه ... دیگه اصلا مهم نیست چون من تصمیم خودمو گرفتم ... و هر مانعی رو کنار میزنم چون ... چون من باید بتونم ... ولی ... نگاه بعضیها واقعا تفکیک ناپذیره ... واقعا نمیفهمم ... ولی واقعا چه اهمیتی داره ؟ ساعت چنده الان ؟! ساعت دستم نیست ... ای بابا ... میتونید نفهمید چی میگم !! چهارشنبه که بالاخره می فهمید ... کاشکی اون اینقدر عوض نشده بود ... اون دیگه ... وای نه ... ! همین الان اومد که : حالت خوبه ؟ مطمئنی ؟ چقدر مهربونه ... !! الان میفهمم که چقدر دلم براش تنگ شده بود ... خب ... بسه دیگه ... فعلا همگی + نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385 0:4 توسط خبرچین |
سلام رفقا وبمون کپک زد گفتم دیگه یکی باید آپ کنه از منم که فداکار تر گیر نمیاد با این که هیچی نداشتم بنویسم اما دیگه ... فعلا همین تیکه رو از حاج قیصرمون داشته باشین تا بعد ببینیم چی میشه : ------------------------------------------------------ من هم سن و سال پسر تو هستم ، تو هم سن و سال پدر من هستی . پسر تو درس می خواند و کار نمی کند ، من کار می کنم و درس نمی خوانم . پدر من نه کار دارد ، نه خانه ، تو هم کار داری ، هم خانه ، هم کارخانه . من در کارخانه ی تو کار می کنم . و در این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است : سود آن برای تو ، دود آن برای من . من کار می کنم ، تو احتکار می کنی . من بار می کنم ، تو انبار می کنی . من رنج می برم ، تو گنج می بری . من در کارخانه ی تو کار می کنم . و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست : وقتی که من کار می کنم ، تو خسته می شوی ، وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی ، وقتی که من بیمار می شوم ، تو برای معالجه به خارج می روی . من در کارخانه ی تو کار می کنم . و در اینجا همه ی کار ها به نوبت است : یک روز من کار می کنم ، تو کار نمی کنی ، روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم . من در کارخانه ی تو کار می کنم کارخانه ی تو خیلی خیلی بزرگ است . اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد ، از کارخانه ی خدا که بزرگ تر نیست . کارخانه ی خدا از همه ی کارخانه ها بزرگ تر است . در کارخانه ی خدا همه ی کار ها به نوبت است ، در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود . در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند . در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند . قیصر امین پور + نوشته شده در سه شنبه 8 اسفند1385 16:0 توسط خرس مهربون |
به نام خداوند جان و خرد سلام . خوبین دوستان ؟ اومدم اعلام وجود ********************* بعد از این فیلتر دندون شکن با ۲۵ تا سوال بسیار آسون ( آره جون عمه ی نگین ) یه سینما واقعاْ حال می ده . البته اگر با اعمال شاقه نباشه . - می خوایم سوار مینی بوس ه بشیم اولی که خیلی خالی بود و حال نمی داد . مینی بوس بعدی ۷-۸ تا سوارش بودن که دست کمی از پشمک نداشتن . میریم سوار بعدی شیم می گن مال ما نیست . حالا کل این اتفاقات در یک خیابون سر بالایی به طول ۱۰ متر رخ می ده . بالاخره بعد از کلی بالاو پایین رفتن سوار یه مینی بوس شدیم و راه افتادیم . نتیجه ====> همیشه در اردوهای کشکی و بدون برنامه اولین صندلی خالی که گیر آوردین بشینین . - رسیدیم سینما و بعد از خریدن تنقلات و غیره نشستیم تو سالن . چون تازه فیلتر داده بودیم ، توسط معادلات فبثاغورس به این نتیجه رسیدیم که هر چی عقبتر بشینیم بهتره . ولی خداییش جلو نشستن بیشتر حال می ده و ما هم نشستیم جلو . فیلم شروع شد . به گلچین نکات فیلم توجه فرمایید : 1- دبیرستانش دبیرستان فرزانگان بود . مسلماً دست و سوت و تشویق هم بعدش که با نگاه گیرا و نافذ سرکار خانم مصدقی رو به رو شد ولی کو چشم بینا ؟!!! 2- یه خانم ناظم با حال داشت این دبیرستانه . کپی قاضی خودمون . ولی اخلاقش رو که دیدیم .... گفتیم قربون قاضی خودمون . و در آخر " قاضی کجایی که یادت به خیر " 3- یه باباهه ( بر وزن آقاهه ) داشت این دختره ( گلشیفته فراهانی ) که از رستم عظیم تر و چون خرسی بود که هی نعره بر می آورد و خشمگینانه محبت پدری را بر سر دخترک نازل می کرد . ( چه جمله ی با حالی شد ) بی خیال بقیه ی نکات فیلم می شیم و نتیجه گیری می کنیم : از این پس CD ( بخوانید : سی دی *************** در آخر هم که وقتی رسیدیم مدرسه ، متوجه شدیم که کلید سوالا رو زدن . رفتیم چک کنیم که با واقعیتی فجیع مواجه شدیم : ریاضی و فیزیک ضریب دارن . و کل حال فیلم زیبا بر باد رفت ( خود فیلم کلی با حال بود که بخواد حالش بره ). ******************* پ.ن : خرسی جون راحت شدی ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385 23:11 توسط دارتانیان |
|
| ||||||