|
به نام خدا سلام . خوبین ؟ بهتره من وصیت نامه بنویسم چون معلوم نیست با این قالبی که گذاشتم زنده بمونم یا نه . ولی خداییش قشنگه نگین حداقل بذار ۲۴ ساعت بمونه بعد عوضش کن . باشه ؟ **************************** اگه دوست دارین بگین دیگه آپ نکنم . نه تو رو خدا تعارف نکنین ها . می دونم خیلی آپ هامو دوست دارین .... راستی نظرتون هم درباره ی قالب بگین . می دونم خیلی قشنگه ... ( "-: ولی فقط جون من پاکش نکنین فعلاْ + نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385 23:32 توسط دارتانیان |
۲۲ بهمن ... یه روز بزرگ ، یه روز خیلی بزرگ ، روزی که توش میشه خیلی چیزا رو ثابت کرد . چیزایی که یه عده نمی فهمن و نمی خوان بفهمن ... *** امروز ۲۲ بهمنه . من از بچگی ۲۲ بهمنو خیلی دوست داشتم . ساعت ۹ از خونه زدیم بیرون . برای راهپیمایی . ماشینو یه جا پارک کردیم رفتیم توی جمعیت. اون ساعت صبح خیابونا خیلی شلوغ بود . مردم از کوچیک و بزرگ توی خیابون ریخته بودن . خیلی باشکوه بود . باد خنک انگار صورتم رو نوازش می کرد ... *** من اصولا از آدمای گلابی بی بخار بدم میاد . آدمایی که یه سر سوزن ارق ( درست نوشتم ؟ ) ملی ندارن . هر فرصتی دسشون میاد به دولت و نظام و اینا بد و بیراه میگن و هی نق می زنن . از هر آدم بدبخت و زورگویی مثه سگ می ترسن و از تنها وجودی که نمی ترسن خداست ... *** به حال آدمای که اون موقع بودن قبطه می خورم خوش به حالشون . کسایی که حاضر بودن روی عقیدشون وایسن ، براش بجنگن و ... و براش بمیرن ... *** اگه ما اون موقع بودیم چی کار می کردیم ؟ حاضر بودیم برای چیزی که بهش ایمان داریم مبارزه کنیم ؟ یا ... یا زندگی راحت خودمونو ترجیح می دادیم ؟ *** هنوز صدای خیل عظیم مردم تو گوشمه : ۲۲ بهمن ماه ، یوم الله ، یوم الله ... + نوشته شده در یکشنبه 22 بهمن1385 14:56 توسط خرس مهربون |
سلام...! این متن ماله کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" نوشته ی نادر ابراهیمی یه!! و البته با کمی تلخیص! من که ۱۰ بار خوندمش (البته این متنو)...حالا شمام بخونین ضرر نمی کنین! *** سوگند به این شهر... و تو٬ ساکن در این شهر... و سوگند به پدر٬و فرزندانی که پدید آورد... که انسان را در رنج آفریدیم...! قرآن کریم - سوره ی بلد *** بخواب... دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد! دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد... دیگر هیچ کس از خیابان خالیه کنار خانه ی تو نخواهد گذشت... چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها رویای عابری را که از آن سوی باغهای نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالی است... گلهای سرخ میخک مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند...اما گلهای اطلسی٬ شیپورهای کوچک کودکان! عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را می کاود. قمار بازها تا صبح بیدار خواهند نشست٬ و دود٬ دیدگانت را آزار خواهد داد! آنها که تا سپید صبح بیدار می نشینند ستایشگران ماهری نیستند! رهگذر٬ پاره های تصورش را نمی یابد ! و به خود می گوید٬ که به همه چیز می شود اندیشید! و سگها را نفرین می کند! نفرین ٬ پیام آور درماندگیست٬ و دشنام...برای او برادریست حقیر... بدان که من به سوی تو باز نخواهم گشت! و تو بیدار می نشینی٬ تا انتظار٬ پشیمانی بیافریند... شب های اندوهبار تو٬ از من و تصویر پروانه ها خالیست! + نوشته شده در جمعه 20 بهمن1385 15:39 توسط هدهد |
به نام خدا صدای آقا برای سومین بار بلند شد و مرد صورتش برای سومین بار سرخ شد و سرش را پایین انداخت. دیگر از هیچکس حرفی نمی زد. حتی از ضبط گوشه اتاق هم صدای شادی بر نمی خاست . ــ دوشیزه ی محترمه سرمار خانم آیا وکیلم شما را به عقد دایم آقای... . صدای آقا در صدای باز شدن در گم شد و همه سر ها به طرف بالا رفت زن سفیدپوش در چهارچوب در ایستاد و ... . ــ پس شما همگی جمع شدید توی انباری من دارم کل آسایشگاهو دنبالتون می گردم آره ؟ خیلی خوب دیگه وقت بازی تمومه زور برگردین تو اتاقاتون.
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385 18:15 توسط مری جون |
سلام می دونم یه خروار مشق ریاضی خراب شده رو سرم اما اصلا حالشو ندارم حتی یه ذره ... امروز ... امروز یه فرقی با روزای دیگه داشت ... البته خیلی فرقا داشت ها ... ولی این یکی بیشتر به چشم میومد ... امروز من مثه روزای دیگه اومدم خونه ... خواهرم گفت که می خواد بره نمایشگاه مدرسشون همون مدرسه ای که من دبستانمو اونجا گذروندم ... همون رفاهی که از آدمای افراطیش حالم به هم می خورد ... گفتم منم میامو با هم رفتیم .. یه مانتوی گشاد پوشیدم با یه روسری گنده با چادر ... چادر ... من اصولا می رم بیرون چادر سرم نمی کنم کار سختیه توی همین مدرسشم از صبح تا ظهر ملت همه میگن تو چرا اینقدر موهات معلومه مگه چادری نیستی ؟ این چه طرز چادر سرکردنه و از این جور چیزا ... سوار ماشین شدیم و راه افتادیم هر چقدر به مدرسه نزدیک تر می شدیم احساس خوبی بهم دست می داد که انگار یک کم باهاش یه احساس بد هم قاطی کرده باشن ... به مدرسه رسیدیم یه در بزرگ سفید .. مثل همیشه .. وقتی از در تو رفتیم یه چهره ی آشنا از دور بهم لبخند زد ... ناظممون بود ... اومد جلو و گفت چه عجب این ورا پیداتون شد . و تقریبا می شه گفت باهام صمیمانه دست داد و روبوسی کرد ... به قولی چادرش تو چشش بود دماغش هم به زور دیده می شد . اما احساس بدم نسبت بهش کمتر شده بود ... همون جا بود ... دقیقا همونجا ... همون حیاط بزرگ .. با دو تا درخت کاج بلند که از میدون بهارستان کاملا معلومه ... انگار حیاطاش از سه سال پیش تا حالا تکون نخورده بود ... همون نقاشیای روی دیوار ... و جملات مثلا اخلاقی ... هنوز هم دارم زمزمه می کنم : با کتاب خو بگیر / یاری از او بگیر / قصه هایش بخوان / پند و نیرو بگیر .... واااااای !!! چقدر دلم هوس اون روزا رو کرده .. این همون حیاطی بود که با زهره ( یکی از دوستای دبستانم ) زیر باد توش می دویدیم ... و مله های رومانتیک بچه گونه می گفتیم ... حالا اون کجاست ... ؟ و من کجام ؟ توی حیاط قدم می زدم .. به یاد اون روزا ... باد خنکی به صورتم می خورد .. انگار داشت محکم می زد تو گوشم ... بدون اغراق میگم : من اصلا رفاهو دوست نداشتم .. حتی یه ذره ... حالا که برگشته بودم انگار عاشقش بودم عاشق مدرسه ی بزرگ و قشنگم ... پس .. پس .. پس در مورد فرزانگان چی ؟ که حالا هم عاشقشم ... دارم فکر می کنم که سه سال دیگه که برگردم چی کار می کنم به مدرسه ای که از حالا عاشقشم ... عاشق در و دیواراش ... پنجره های جوادش ... عاشق همه ی دوستام .. عاشق معلمام ... عاشق مصدقی ... آره همون مصدقی که خیلیا دوسش ندارن ... با اینکه تا حالا خیلی شده بد بزنه تو حال آدم ... واای !! رفقا من عاشق مدرسه ام .... خیییییییییییییلی دوسش دارم !!! بازم بیشتر ...
در پناه حق پ . ن : شرمنده آپم چرت بود . + نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385 19:24 توسط خرس مهربون |
یا هو ... سلام ... خوبین ؟ حتی خودمم تعجب کردم که آپ کردم . جل الخالق ************ دلم گرفته . همین طوری گرفت . داشت بارون می اومد دیدم گریه ام در اومد . این چند وقته فقط گوش دادم . به حرف همه ولی .... بی خیال . مهم نیست . ان وب به اندازه ی کافی پوسیده و چلاسیده و تیکه تیکه شده و تو دهن شیر رفته است ( اگه از این حرفا سر در نیاوردین مهم نیست .دعا های خیر و ... ) . بهتره من خرابترش نکنم . ************ پ.ن :خرسی جون دیدی بالاخره آپ کردم پ.ن : منتظر آپ های بعدی ( حدوداْ یه قرن دیگه ) باشین خدانگهدار - فعلاْ - در پناه حق ( نخواستم دل کسی بشکنه همه نوع خدا حافظی کردم ) + نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن1385 23:23 توسط دارتانیان |
صدایم کن... صدایم کن... شبم ٬ با نور تو در انتظار صبح می مانم٬ صدایم کن که خاموشم... در این دنیای تنهایی... سکوتت نا کجا آباد دل را هم می آزارد٬ صدایم کن ...صدایم کن... صدایم کن که در سودای تنهایی... در این آتشگه سوزان... فقط یاد تو ٬ رویای رهایی می دهد بر قلب سوزانم! فقط خورشید چشمانت نگاهم را ز سرمای نفس گیر زمستان باز می دارد! صدایم کن که مهرت روشنی می بخشد این فانوس بی جان را! صدایم کن که از این پس... صدایی نیست ...جانی نیست...تا فریاد بر آرد! صدایم کن...صدایم کن! + نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385 19:45 توسط هدهد |
یا هو ... سلام دوشنبه ، رفته بودم پیش مادربزرگم اینا . داشتم آلبومهای قدیمی رو نگا میکردم ... چه عکسایی ... تو یکی از آلبوما یه دفتر پیدا کردم ... یه دفتر ؟! حالا چی هس ؟ صفحه اولش اینجوری شروع میشد : به نام یگانه عالم به نام آن کار سازنده ی بنده نواز که طاعتش موجب رحمت است و بزرگی اش سبب آزادی و به نام او که شمع پرفروغ دوستی را در عمق تاریکیها هدایتگر خوبیها نمود و انس و الفت را در بین انباء بشر برقرار نمود ... صفحه دو : صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ناز کم کن که بسی چون تو در این باغ شکفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت صفحه آخر : نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ؟ ... اینا همه با اسم مهدیه امضا شده بود و تاریخاشم اکثرا مال سال 71 بود ... خب حالا مهدیه کیه ؟! با کلی مشقت فهمیدم مهدیه دوست خاله م بوده . تو این دفترم انگار نوشته های قشنگ رو مینوشته ... و بیشتر اوقات هم نام نویسنده جایی درج نشده . این متن مال اون دفتره ، بخونید که به نظرم خیلی قشنگه : در خود _ این کویر پهناور _ درختان گز _ که در برابر طوفانها مقاومند و صبور _ نمی بینم . حتی تک درختی کوچک _ که با ریشه ی تشنه ی خود _ من ، این زمین خسته و بی آب را _ در برابر باد صحرایی حفظ کند . من کویرم _ کویری دلسوخته _ که ابرهای سنگین بهاری و پربار زمستانی _ هیچ گاه مرا درک ولمس نکرده اند . من همان کویرم که از عطش و نامهربانی آسمان ، سینه را چاک کرده و ترک ترک و تکیده گشته ام . _ ولی ای آسمان ستمگر _ من هنوز منتظرم . هنوز دل به یاری تو بسته ام . هنوز عاشق و بی قرار ابرهای پربارم . منتظرم که با من ، بر سر رحم آیی . من حقارت وجودم را در برابر جنگلهای سبز می دانم . من ، آن جنگلهای سبز خودپرست را که عمریست بر من فخر میفروشند را دیده ام . ولی روزی آسمان با آنها هم نامهربان خواهد شد . ولی آنها هم عاقبت به سوی من خواهند آمد و مانند من خواهند شد . و من آن زمان از آنها برتر شد . آن زمان آنها کویر هستند . ولی من ، بوده ام ، هستم ، و خواهم بود فقط با امید به یاری تو ای آسمان نیلگون 30/6/71 خب ... چه طور بود ؟ بالاخره یکی باید یه چیزی میگفت دیگه ... فعلا همگی + نوشته شده در چهارشنبه 11 بهمن1385 17:26 توسط خبرچین |
چشمانش همیشه به آسمان بود....
اما هیچ وقت نپرسیدند که چرا به آسمان نگاه می کنی... هیچ کس نمی دانست که او عاشق ستاره است... و همیشه به امید رسیدن ٬ به آسمان می نگرد...! اما امروز... که چشمانش٬ خیره به آسمان٬ آهسته آهسته با مرگ پیوند می خورند... باز هم کسی چیزی نمی پرسد... چون هیچ کس مرگ چشمانش را نمی فهمد....همه بهت او را می بینند و می گذرند...! و کبوتر...با همان بالهای شکسته....و با همان نگاه حسرت بار.... عشق ستاره اش را به گور می برد...! تا ابد.... + نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385 21:24 توسط هدهد |
به نام خدا چشمانش را بست و شمرد : يك ، دو ، سه ، ... به ده كه رسيد گفت : بيام اما صدايي نشنيد . دوباره با صداي بلندتري پرسيد : بيام اين بار هم صدايي نشنيد . بار ديگر با تمام قدرت فرياد كشيد : بيام باز هم كسي جوابش را نداد. خسته شد و دستانش را از روي چشم هايش برداشت و ديد همه از آنجا رفته اند. ديگر هيچ وقت قايم باشك بازي نكرد. *** پ.ن: اين متن سرقتي است + نوشته شده در چهارشنبه 4 بهمن1385 19:2 توسط مری جون |
هر امروزی که دیروز می شود
یک روز از فردا های با هم بودن کم می شود ... و آسمان همیشه زیباست و خورشید سخاوتمند .... + نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385 19:8 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||