|
و اوست ساحل بی کران عشق... گوش فرادادن به غرش بی صدای قلبی فراموش شده...صدایی مرده...نگاهی سوخته و نفسی خاموش... اشک...! *** به دل نگیرین ...دوباره زده به سرم! (حالا به این شدتم نیس...بی خیال!!! مام یه اظهار وجودی کردیم بعده عمری! خدافظ تا پست بعدی(احتمالا سال دیگه!!!)
+ نوشته شده در شنبه 30 دی1385 18:58 توسط هدهد |
هو الحب ... سلام . خوبید ؟ من فقط در حد اعلام وجود اومدم . ( همون بهتر نمی اومدم ) ولی خداییش خسته شدم . دعا کنید شنبه به خیر بگذره . + نوشته شده در جمعه 29 دی1385 23:14 توسط دارتانیان |
و هو احسن الخالقین ...
سلام چطورید ؟ ترم اول تموم شد . به همین سادگی . باید می شد نه ؟ خب آره باید میشد . ما که نمیتونم مانع پیشروی زمان بشیم . ولی حالم از بی حالی مدرسه و دوستان گرام به شدت گرفته شد . انگار نه انگار که ماها الان سال سومیم .... یه اردوی خشک و خالی هم به عنوان اردوی آخر ترم نبردن ... حالا یه بار بردن سینما خیال کردن ... این دوستان عزیز من هم که هیچ هنری جز ولو شدن ندارن ... حتی حاضر نمیشن راه برن ... هی میشینن ... تنها تفاوت چهارشنبه با سایر روزا این بود که ما بالاخره خرس مهربونو وادار کردیم مهمونمون کنه ... دو ماه پیش سر جرئت حقیقت قرار شد مهمون کنه ... نکرد که ! ولی بالاخره موفق شدیم . شنبه دوباره همه چی شروع میشه . مثل قبل . راستی هدهد ریاضی صفحه چندو باید مینوشتیم ؟ من اونقدر مبهم نوشته بودم که نفهمیدم ... البته همیشه همینجوری مینویسم ولی معمولا ( معمولا ! ) یادم میمونه که چه جوریا بود .. ولی بعد یه ماه ! استغرالله ... حوصله م سر رفته هیچ کاری ندارم بکنم ... دیروز روز خیلی خوبی نبود ... یعنی نصفش خوب بود نصفش بد بود ... دیگه حرفی ندارم ... فعلا ... پ.ن : این پسته یه جورایی ناامید میزنه ! من قصدم این نبود ! خب تقصیر من نیست که هیچکدوم آپ نمیکنید آدم مجبور میشه ... با شماهام ! هدهد خانوم ... مری جون خانم ... الهرمیونم که اصولا افتخار نمیده ! پس وقتی من اینجوری آپ میکنم حق اعتراض ندارید ... شیرفهم شد ؟ پ.ن۲ :یه اخطار رسمی راجع به همون چیزی که میدونید : دست از سرم بردارید ! ( خصوصا دارتانیان ) + نوشته شده در پنجشنبه 28 دی1385 17:41 توسط خبرچین |
سلام من دیروز به سرم زد یه ذره جغرافی بخونم چون میشه گفت چیزی بارم نبود اما قبل از اینکه کتابو باز کنم یه لحظه مکث کردم و با خودم گفتم : من واسه چی باید جغرافی بخونم ؟ و بعدش یه حسی با صدای بلندتری بهم گفت : من واسه چی باید جغرافی بخونم ؟ آخرش که چی بشه ؟ که هممون بمیریم بریم زیر خاک ؟ اون وقت نمره ی ۲۰ جغرافی به چه دردمون می خوره ؟ اون دنیا خدا از درسامون معدل می گیره معدل هر کی بیشتر شد می برتش بهشت ؟ واسه چی اینقدر جون می کنیم ؟ نه اصلا خودمو میگم ! واسه چی اینقدر جون می کنم ؟ واسه چی ثانیه های قشنگمو واسه چیز به این مزخرفی حروم می کنم ؟ نه تو به من بگو ! که چی بشه ؟ آخرش که چی ؟ واقعا آخرش که چی ؟ ... پ.ن : ببخشید اینقدر کم شد آخه من این متنو دو بار نوشتم ! یه بار برقمون رفت یه بارم همون پیام مزخرف dont send erorr اومد ! این متنه حدودا دو برابر بود ولی تقریبا میشه گفت همینا بود . خوش باشین تابعد .... + نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 12:54 توسط خرس مهربون |
سلام اولا شاکی نشید که چرا تو یه روز دو تا آپ کردم . دلیلش اینه که این قالب ساعت رو نشون نمیده . و هر وقت قبل از خواب شب من "دیروز" معنی میشه . من پست قبلی رو دوازده و خورده ای آپ کردم و هنوز نخوابیده بودم واسه همین دیروز محسوب میشه ...
غرق در تفکر راجع به سال اول / بعد از عید / زنگ دوم / کلاس ادبیات / امتحان شفاهی واژه نامه / بودم . و دوستان ۴/۱ عزیز که اون موقع اونجا بودن میدونن چی شد . داشتم فکر میکردم دلیلش چی بود ... و اگه بخوام اون اتفاق رو توصیف کنم چه جوری می شد ... ! چنان غرقش بودم که ... یواش یواش داشتم به خواب ناز فرو می رفتم ! که یه دفعه صدای بوق بلند و ممتد یک اتومبیل منو از افکارم کشید بیرون . منم خیلی خونسرد بلند شدم و اومدم نشستم پشت کامپیوتر ! ( حالا برو دریاب اینا به هم چه ربطی دارن ! )
حول و حوش ساعت ۴ بود . تنها بودم و داشتم تایپ میکردم ( فک کنم کامنت میدادم ) یهو متوجه نور سرخرنگی شدم که روی کیبورد تابیده . سرمو بلند کردم و چیزی دیدم که گفتم شمام ببینید . اگه میخواین ببینید برین رو ادامه مطلب . ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385 17:56 توسط خبرچین |
یا هو ... سلام اول بگم که ممکنه دیگه نتونم مث قبل تند تند بیام ، سر بزنم ، کامنت بذارم و ... خلاصه که شرمنده . این متنم مال من نیست ولی میشه گفت قشنگه . راستی ربط زیادی به ریاضی نداره ها ! بخونید و نظر بدید . قضیه ریاضی : اگر از نقطه ای خارج از یک خط صاف ، خطی به موازات آن بکشیم ، به یک بعد از ظهر آفتابی پاییزی میرسیم . آسمان و همه ی چشمهای آبی ، رویای بی ماهی برکه ها منعکس می کنند و اینها نیز به نوبت ، خوش خوشک ، کاهلی بعد از ظهر را به حمام می برند . درختان کور در صفی آرام میگذرند و بر بالترین شاخه هاشان ، برگی درخشان ، خش خشی از طلا دارد. خیابانها در فکر ترک شهر و رفتن به ییلاق اند ، اما چنان کند که مسافران مرتعش در آفتاب ، آنها را به سرعت پشت سر می گذارند . مزارع زردگون از تپه ها بالا می روند ، لاف می زنند و با پاهای دراز ، در انتظار شب ، آنجا یله می دهند. تنها چند سپیدار ، خستگی ناپذیر ، با رمزگان مورس برگی ، تلگراف می زنند . نفس موزون بعد از ظهر ، و همه ی چیزهای دیگر ، هماهنگ می تپند . من ، به کف دستم عصای بی برگم را گرفته ام . سینه ای نجواکنان در آفتاب خوابیده . همه ی پنجره ها مژگانی چون زنان دارند . برج کلیسا ، چون انگشت نشانه ، رو به سوی آخرین ابر سفید کوچک دارد . سکوت پس از هیاهو ؛ بعدش مسیح می گذرد و صدا می فروشد . چکاوک ، منقار ساعت هفت را می بوسد . رگباری از خروسهای بادنما در هواست . گوشهای قاطری – که خودش را نمی توان دید – شب را به خود باز می خوانند . نور روی یقه ام رنگ می بازد . ساعتی است که تولد تنهای چراغهای خیابان آغاز می شود . کسی کلید ستاره ها را می زند . و این چیزیست که قصد اثباتش را نداشتیم . نوشته ی سوررئالیستی لوئیس بونوئل فعلا + نوشته شده در پنجشنبه 21 دی1385 0:20 توسط خبرچین |
امروز داشتم توی اتاقم دنبال چیزی می گشتم که تصادفا چشمم افتاد به یه دفتر سیاه با جلد کلفت و عکس یه گل لاله هم روش ... ، دفتر خاطرات دبستانم ( کلاس پنجم ) ..... به یاد اون روزها که بازش کردم یه صفحه چون با خودکار سبز نوشته شده بود توجهمو جلب کرد به بالای صفحه نگاه کردم به تاریخ ... نوشته بود : ۱۸/۱۰/۸۲ یعنی دقیقا سه سال پیش .... شروع کردم به خوندن : سلام خبری خوش دارم امروز دو غزل از اشعار گران بهای خواجه ی شیراز حفظ نمودم . وقتی به اشعار او فکر می کنم هیجان تک تک ذرات وجودم را فرا می گیرد و به مثابه ی گرانقدر لسان الغیب بیش از پیش پی می برم . باران می بارد . دوست دارم تا سحرگاهان بنشینم و همراه با ترنم دل انگیز باران اشعار حافظ را زمزمه کنم . می خواهم در رثای تک تک قطرات باران که بر زمین فرو می نشینند تا پگاه غرنگ گویم . اما نه ...... به امید لقاء یار هان ؟ مثابه یعنی چی ؟ غرنگ یعنی چی ؟ مستولی یعنی چی ؟ سطوت ، مفتقر ، لقاء ... واقعا من این متنو نوشتم ؟ من ؟ من که حالا حتی معنی کلماتشم نمی فهمم ؟ چه دورانی داشتیم اون موقع .... دلم واسه اون موقع ها تنگ شده ... اون موقع هایی که هر جا می رفتم یه حافظ زیر بغلم بود ... ته ادبیات بودم ... منی که حالا واسه ی گرفتن ۲۰ از ادبیات مجبورم ۴۵ دقیقه درس بخونم ... توی مشاعره هیچ کس حریفم نبود .... حالا بعد از دو سه دور بازی ( ت) کم میارم ! ... ورد زبونم شده بود : سالها دل طلب جام جم از ما می کرد ... حالا چی می خونم ؟ بیا وسط قرش بده ما آس و پاسیم بی خیال ! ... همه پیشرفت می کنن مام .... خوش باشین تا بعد ... + نوشته شده در سه شنبه 19 دی1385 15:16 توسط خرس مهربون |
سلام خيلي هم مي دونم خداحافظ *** پ.ن:اين مطلب را به ياد الهرميون خدا بيامرز
+ نوشته شده در یکشنبه 17 دی1385 11:28 توسط مری جون |
یا هو ... اینجا قرار است خانه ی من باشد . 2 ماه . خانه ی من ... با تمام زیباییهایش ، این خانه را دوست ندارم . اینجا همه چیز رسمی است . اینجا همه چیز ... بگذارید توصیفش کنم : صندلیهای چوبی . صندلیهای چوبی با تشک کوچک . در مقایسه با مبلهای نرم و پرکوسن ما ، این صندلیها حکم "سنگ" را دارند . کمی اینطرفتر ، میز ناهارخوری ، از ست صندلیهای راحتیست . قهوهای و ... یک میز تلفن ساده ی مشکی و خاک گرفته ، و تلفن مشکی ساده تر از آن رویش . پرده های دولایه ...لایه های سفید زیرین ، دوده گرفته و سیاه و لایه ی رویین که طلاییست کنار رفته تا سیاهی پرده های زیرین کاملا آشکار شود . شومینه ای خاموش ... خبری از آن آتش ملایم همیشه روشن خانه ی ما نیست ... با حفاظی با نقوش هخامنش ... هخامنشیان را دوست دارم ولی این شومینه را نه ... حتی تابلوها نیز چوبیند ... تابلوهایی با طرح نقاشیهای فرشچیان ... با این تفاوت که روی چوب کنده کاری شده اند ... آنطرفتر هم تابلو فرشی از سعدیست ... با چند بیت شعر اطرافش ... عجب ... یک گلدان بلند مصنوعی هم آنجاست ... ساده ولی زیباست ... لوسترها و چراغها هم بلورهای شش ضلعیند ... بد نیست ... یک تلویزیون کوچک ... و یک آباژور در کنارش ... آشپزخانه ای نه چندان بزرگ و نه چندان کوچک ... گاز ... هود ... لباس شویی ... ویترینش هم پر از ظروف کریستال است ... یخچال ؟ خالیست ... به جز داروهای مورد نیاز اولیه ... یک ساعت پرنقش هم در ابتدای راهرو آویزان است ... کمی آنسوتر دو چهره سیاه ... یکی می خندد و دیگری گریه می کند ... یک آینه قدی هم در راهروست ... راستی اینجا آیفون تصویریست ... دزدگیر هم دارد ... دو اتاق کوچک ... البته سه تا ولی یکی را احتیاج دارند ... فکر کنم آنی که تراس دارد مال من بشود ... همانیکه یک میز کوتاه چوبی و یک آینه می خورد ... یک ساعت طلایی با نقوش قدیمی ... خواب است ... ولی ... چه پرده های زشتی دارد ! کرم با نقوش خاکستری ... خوشم نمی آید ... تازه اینجا تختی هم ندارد که کنار پنجره باشد تا هر شب کنار بزنمش ... خدای من ... نه می گویند آن یکی اتاق مال من است ... مهم نیست ... پرده هایشان با هم فرقی نمی کند ... کمدش قفل است ... یک میز کوتاه چوبی ... با رومیزی بلند خاکستری با طرح بته جقه ... یک آباژور هم رویش ... تراس ندارد ولی منظره ی پنجره اش فوق العاده است ... احساس می کنم این خانه و این اتاق را بخاطر پنجره اش دوست دارم ... برای من که همیشه یا در منزل شخصی بوده ام و یا طبقه اول ، طبقه چهارم عالیست ... مخصوصا وقتی منظره ای رو به کوچه تاریک و ساختمان روبه رو داشته باشد ... خدایا من عاشق این پنجره ام ! تنها یک مشکل می ماند ... کاش می دانستم چطور 2 ماه را با کامپیوتر لب تاب سپری کنم ! پ.ن : میخوایم دو ماه خونه رو تخلیه کنیم . چراشم به خودمون مربوطه . پ.ن۲ : واسه پیدا کردن یه خونه تو همین کوچه پدرمون درومدا ... اونم واسه دو ماه ... ولی من ناشکر ... + نوشته شده در جمعه 15 دی1385 19:22 توسط خبرچین |
سلام با اجازه قالبو عوض کردم . نظر یادتون نره . خوبه یا بد ؟ مال بلاگفا نیس دنبالش نگردید فقط خرسی قالبو که عوض کردم اون نظر سنجیه هم رفت ! دوباره بذارش . فعلا + نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385 14:14 توسط خبرچین |
سلام بنا به دعوت آذین جان به این بازی من مجبور شدم این پستو بذارم و ... خب اینم از یلدابازی من : 1- چشم ها : یکی خصوصیات بارز من که هرکی می خواد باهام آشنا بشه باید اول با اون آشنایی پیدا کنه ، چشامه . من در اکثر مواقع احتیاجی نیس که حرف بزنم چون چشام همه چیزو می گن . خصوصا وقتی عصبانیم . اوه اوه اوه اوه خدا نیاره اون روزی رو که من با عصبانیت به یه نفر زل بزنم که طرف کپ میکنه . عبارت "نگاه آتشین" بهترین واژه واسه توصیفشه . امیدوارم هیچ وقت بهش بر نخورید ! ( از ته قلب می گم ) 2- واقعا اینجوری به نظر میام ؟ : گویا ظاهر بنده با باطنم زمین تا آسمون فرق داره اینو تازه کشف کردم . همه کسایی که منو نمیشناسن ( تو مدرسه ) فک می کنن من یه آدم خرخون آروم مثبت ... هستم . از اوناییکه سر کلاس جیکشون در نمیاد تا نکنه یه حرف از حروف ارزشمند معلمو از دست بدن . من نمی دونستم بقیه راجع بهم اینطوری فک می کنن ! خب من از اول تا آخر کلاسو ور میزنم ولی نه جوریکه معلم بفهمه . خرخون مرخونیم تو کارم نیس ابدا . مثبتم که نگو ! البته اونقدرام خلاف نیستم ولی مثبت ... 3- شاید یه کم ... : با تمام اینا ، یه جورایی حس می کنم که ... یه کم ... خب ... شاید یه کم وقت نشناس باشم . یعنی نمی فهمم که چیرو کی نباید گفت . این یکی از نقاط ضعف منه . حالا که فک می کنم می بینم حالا نمیشه گفت خیلی ولی به هر حال یه چیزایی بوده دیگه ... ( و شاید هنوزم باشه ) 4- دقیق : خدا نکنه برم رو مود کلید که کلید می کنم اساسی ! یعنی بد ها ! از لغت به لغتت برداشتایی می کنم که تا فردا صب تو کفشون بمونی . خب دیگه چه میشه کرد ... ما دقیقیم دیگه ! 5- و باز هم کتاب : کرم کتابم . اگه اراده کنم چنان سریع می خونم که ... مثلا هری پاتر و شاهزاده دورگه رو امشب که خریدم فردا ظهر تموم شده بود ( دو جلدش ) حالا بماند که تا ساعت 4 صب بیدار بودم و ... خداییش کتاب زیاد خوندم ... ولی بازم جا داره ... خیلیم جا داره ... مثلا من هنوز لای رمانایی مث دالان بهشت یا کتابای روانشناسی یا حتی کتابای شعرو باز نکردم . بازم باید خوند ! این از این ! کسایی که من دعوتشون می کنم : جیغ جیغو ، فاطمه یا الهام ( انتخاب با شماست ) ، یاسمن ، لینا و چهارچشمی فعلا + نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 23:4 توسط خبرچین |
هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که نخستین نقاشی مرا روی یخچال چسباندی و تشویق شدم تا نقاشی دیگری بکشم . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که به گربه ای آواره غذا دادی و با خود اندیشیدم مهربانی با حیوانات چقدر زیباست . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که کیک مورد علاقه ام را صرفا به خاطر من درست کردی و دریافتم که چیزهای کوچک واقعا چیزهای خاصی هستند . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، نجوای دعاهایت را شنیدم و ایمان آوردم خدایی هست که می توانم همیشه با او صحبت کنم . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، بوسه ی شب بخیرت را روی پیشانیم احساس کردم و دریافتم که دوستم داری . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، جاری شدن قطرات اشک از چشمانت را دیدم و فهمیدم که بعضی مواقع بعضی از چیزها انسان را ناراحت می کند و گریه کردن اشکالی ندارد . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، دیدم که دلواپس و نگران منی و کوشیدم تمامی آن چیزهایی باشم که می توانم . هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست ، نگاهت کردم .... تا از بابت همه ی آن چیزهایی تشکر کنم که به عینه دیدم ، درست هنگامیکه تصور می کردی حواسم پیش تو نیست .... لا ادری + نوشته شده در دوشنبه 11 دی1385 18:45 توسط خبرچین |
تا حالا شده از یکی خیلی خوشت بیاد..... اما فکر کنی اون از تو خیلی بدش میاد ..... و بعد در کمال ناباوری بفهمی اون از تو بدش نمیاد و حتی ممکنه یک کم خوشش بیاد ولی فکر می کنه تو از اون بدت میاد و تو اصلا عرضه نداری از اشتباه درش بیاری در این موقعیت چی کار می کنی ؟ + نوشته شده در شنبه 9 دی1385 12:9 توسط خرس مهربون |
و تنها او ... ! سلام : واقعاً به خبرچین و خرسی حق می دم که کمی از دست ما ۴ تا ( من و مری جون و الهرمیون و هدهد ) عصبانی باشن چون من یکی به شخصه نزدیکه ۱ ماهه آپ نکردم خب حالا کمی خنده هم بد نیست ( ۲ تا جوک + ۱ شعر طنز ) : ۱ - یه روز از الهرمیون می پرسن : " چرا هرمیون شدی ؟ " می گه : " بچه بودم هرمیون گازم گرفت " ۲- یه روز از خرسی می پرسن : " چرا بهت می گن خرس مهربون علف خوار پنجه باز چشم گاوی ... ؟ " می گه : " آخ تنهایی تمام نقش های راز بقا رو بازی کردم ." حالا شعر : زنگ انشا بود و چنین گفت معلم با ما : "بچه ها . نظر من این است . شهدا خورشیدند . " مصطفی گفت : " شهید .چون شقایق سرخ است " دانش آموزی گفت : " آقا می تونم برم دستشویی ؟ " . . . ************************************************** پ.ن : خواهشاً اگه خندت نگرفت یه جوری با ما راه بیا و بخند دیگه . پ.ن : راستی دوستان عزیز مسیحی که این وبلاگ رو میخونین ( فک کنم تعدادشون صفره ) کریسمس مبارک . البته این تبریک متعلق به همه ی خوانندگان وبلاگ است پ.ن : راستی این شعره کمی تا قسمتی سرقت ادبی بود . از تمام دوستان عذرخواهی می کنم ( حالا انگار شاهنامه ی فردوسی بوده . سرقت ادبی ...) تا بعد خوش بگذره و موفق باشین
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 22:49 توسط دارتانیان |
" خانه ی دوست کجاست ؟ " در فلق بود که پرسید سوار . آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت : " نرسیده به درخت ، کوچه باغیست که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست . می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ، پس به سمت گل تنهایی می پیچی ، دو قدم مانده به گل ، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد . در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی : کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست ؟ "
+++++++ من که شخصا عقیده دارم این شعره خیلی خداست من شونصدمین باره دارم می خونمش ولی هنوز نکات پیچیده ای داره که آدم هر بار می خونتش نکات جدیدی کشف می کنه . واسه دومین بارم که شده بخونینش . روش فکر کنید ... علی یارتون تا بعد .... + نوشته شده در چهارشنبه 6 دی1385 16:9 توسط خرس مهربون |
سلام این یه عکسه ( نه بابا ... دوربین عکاسیه ! ) میشه گفت قشنگه . در ضمن آوردن رتبه های بالای فیلتر رو به همه ی رفقای عزیزم تبریک میگم . بعدم اینکه این مری جون فردا بیاد ( فک نکنم ... انگار هنوز خوب نشده در ضمن ... جای مری جون خیلی خالیه ... ایشالا زودتر خوب شه بیاد ... تا دوباره من !
+ نوشته شده در شنبه 2 دی1385 22:0 توسط خبرچین |
به نام خالق سرما ... سکوت سردی بر خانه سایه افکنده بود ... دخترک سرما را به وضوح حس می کرد ... راستی خانه چرا آنقدر سرد بود ؟! شوفاژها که همه روشن بودند ... آتش سردی هم در شومینه می سوخت پس ... هر کس سر کار خودش بود ... انگار نه انگار که شب یلدا بود ... شبی که خانواده ها دور هم جمع می شوند ... او هم به تبعیت از بقیه ، خودش را در اتاقش حبس کرد و در را بست و به هیاهوی مهمانی طبقه بالا گوش کرد ... راستی چرا آن قدر سرد بود ؟! هیچ وقت خاطره خاصی از یلدا به خاطر نداشت ... یلدا برای او شبی بود مثل سایر شبها ... ولی این یلدا دیگر خیلی سرد بود ... تا مغز استخوان روح نفوذ می کرد ... بطوریکه حتی او که همیشه "عاشق" سرما بود قدرت تحملش را نداشت ... اصلا چرا اینقدر سرد بود ؟! آب کردن یخها غیر ممکن می نمود و او این بار حتی سعی هم نکرد یخها را آب کند ... خودش هم یخ شد ... وای چقدر سرد بود ! روز بعد هم همینطور بود ... روزهای دیگر هم پشتش ... و او آخر هم نفهمید : چرا خانه اینقدر سرد شده بود؟! ***************************** میدونم نوشتن اینجور چیزا شاید عاقلانه نباشه ولی هر کی منو بشناسه اینو می دونه که من هیچ وقت عاقل نبودم ! حالا از کجا اینقدر مطمئنی که خودمو میگم ؟ پ.ن : راستی من اصلا از این که نظرات رو تایید کنم خوشم نمیاد ولی شرمنده مشکلاتی بوجود اومده که ... + نوشته شده در جمعه 1 دی1385 23:22 توسط خبرچین |
|
| ||||||