تبليغاتX
یه جای خوب

یه جای خوب

سلام

نمی خواستم آپ کنم ولی از اونجایی که دیدم هیچکس قصد آپ کردن نداره ...

حرف زیادی ندارم که بزنم ... فقط یه سری خبر تیتروار ...

دیروز سرویس مری جون اینا با یه پیکانی تصادف کرده و همگی با هم یه خورده به این طرف و آن طرف پرتاب شدند و از اونورم رفتن تو جدول ولی خدا رو شکر کسی چیزیش نشده و همه شون سالمن .

امروز ... جلوی مدرسه ... همونجایی که پارسال خانوم تهرانی تصادف کرد ... یه نفر دیگه تصادف کرد و ما از پشت پنجره شاهد فرود هلی کوپتر و اومدن آمبولانس و دکترا که سعی داشتن اونو زنده نگه دارن بودیم ... پلیس هم سعی داشت مردم رو متفرق کنه ... دو نفر بودن ... مطمئن نیستم ولی حدس میزنم که رخت از جهان بستند و ...

از من بعیده کوتاه آپ کنم ولی واقعا حرفی ندارم . راستی از هفته ی دیگه امتحانای ترم شروع میشه و احتمالا دیر به دیر می تونم بیام ...

تا بعد

من

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385 23:53 توسط خبرچین |


در خیابانی بدون درخت

      روزی خدا پرنده ای به سراغم فرستاد

    تا دوباره ثابت کند حواسش به من هست!

    و من نیز به نشانه قدردانی از آن لطف بی کران

    آستین آن پیراهنم را ...

   هنوز نشسته ام!!!

 

+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385 11:32 توسط خرس مهربون |


و به نام او ...

 

                 وقتی که هیچ عبارتی مناسب به نظر نمی رسد ...

 

من نخواهم گفت :" می دانم که چه می کشی ." چون نمی دانم . من عزیزان زیادی همچون پدر و مادر ، پدربزرگ و مادربزرگ ، عمه ها ، عموها و دوستانم را از دست داده ام ، اما هرگز فرزندم را از دست نداده ام . به همین خاطر ، چگونه می توانم بگویم که کاملا احساس شما را درک می کنم ؟

من نخواهم گفت :" شما بر این مشکلتان غلبه خواهید کرد ." چون غلبه نخواهید کرد. زندگی ناگزیر از ادامه است . شستشو ، پخت و پز ، جارو و گردگیری و دیگر کارهای سخت و سخت و طاقت فرسای روزمره زندگی دست به دست هم خواهند داد تا شما را عزیزترین فردتان دور نگه دارند ، در حالیکه رنج و درد کماکان در قلبتان باقیست.

من نخواهم گفت :" سایر فرزندانتان تسکین دهنده ی درد و آلامتان خواهند بود ." چون امکان دارد که نباشند . بسیاری از مادرانی که با آنها به صحبت نشسته ام ، اقرار کرده اند که خلق و خویشان پس از مرگ یک فرزند نسبت به سایر فرزندانشان تغییر کرده است . حتی برخی از مادران با مشاهده ی این که بقیه فرزندان زنده و سالم هستند و آن یکی چنین نیست ، احساس خشم و انزجار می کنند .

من نخواهم گفت :" ولش کن بابا ، شما به اندازه کافی جوان هستید که دوباره صاحب یک فرزند شوید ." چون این گفته و تحقق آن تغییری در وضع شما نخواهد داد . نوزاد نورسیده نخواهد توانست جایگزین بچه ای شود که او را از دست داده اید . نوزاد نورسیده ساعات زندگی شما را پر خواهد کرد ، سرتان را مشغول ، و شبهای زیادب بیدارتان نگه خواهد داشت . اما هرگز جای خالی بچه ای را که از دست داده اید ، پر نخواهد کرد .

شاید همه ی این حرفهای پیش پا افتاده ، بی معنی و فاقد لطف را از دهان دوستان یا نزدیکانتان بشنوید . این افراد به زعم خود دارند به شما کمک فکری می کنند . آنها حرف دیگری نمی دانند که برایتان بازگو کنند . درست در چنین لحظاتی است که شما خواهید فهمید که دوستان واقعی شما چه کسانی هستند . بسیاری از این دوستان و نزدیکان از شما دوری خواهند جست زیرا شهامت رویارویی با شما را نخاهند داشت . برخی دیگر در مورد آب و هوا ، تعطیلات و کنسرت و غیره با شما سخن خواهند گفت ، اما هرگز حرفی در مورد این که شما چگونه با مشکلاتتان دست و پنجه نرم می کنید ، به میان نخواهند آورد .

پس بنده چه خواهم گفت ؟

بنده خواهم گفت :" من اینجا هستم . علاقمند به شما . در هر زمان و در هر جایی که بخواهی ." من با تو از کسی سخن خواهم گفت که دوستش می داری . ما با یادآوری خاطرات خوب گذشته با هم خواهیم خندید . من از به درازا کشیدن دوران غم و غصه ی تو خسته نخواهم شد و نخاهم گفت که احساست را کنترل کنی .

نه ، من نمی دانم که تو چه می کشی ، اما شاید با همدردی بتوانم به ذره ای از دردها و رنج هایت آگاهی یابم . شاید تو نیز بدینسان احساس آرامش بیشتری بیابی و دریابی که به تدریج از درد و غمت بکاهی . سری به من بزن .

 

 

نوشته ی یک پرستار بیماری های کودکان                                                                                  

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385 16:33 توسط خبرچین |


                                                   به نام او

 

 

فقط می خوام چند تا جمله بنویسم ... همین .

 

وقتی اعمال سخن میگویند ، کلمات ارزشی ندارند . ( سبحانی اینو قبول نداره )

 

                                                         ***

خوشا به حال آنانی که می بخشند بی آنکه به یاد آرند ، و می گیرند بی آنکه فراموش کنند .

 

                                                         ***

انسان هرگز متوجه نمی شود که چه موقعی در حال ساختن خاطره است .

 

                                                         ***

کودکان عشق را "ز م ا ن" هجی می کنند .

 

                                                         ***

ما نمی توانیم چیزی به مردم بیاموزیم . ما فقط می توانیم به آنان کمک کنیم تا آن را در درون خود کشف کنند .

 

                                                        ***

روح در ظلمانی ترین لحظه خود جانی دوباره می گیرد و برای تحمل قوت می یابد .

 

                                                        ***

درد و رنج غیر قابل اجتناب است ، تیره بختی اختیاری است .

 

                                                        ***

بقیش باشه برای یه وقت دیگه .

 

ت ا    ب ع د ...

+ نوشته شده در جمعه 24 آذر1385 16:30 توسط خبرچین |


به نا اویی که آسمانها را بی ستون آفرید ...

سلام !

میدونی "تخلیه" کامل انرژی یعنی چی ؟ یعنی اینکه از ساعت شش صبح تا هفت شب در کل یک ساعت تو خونه باشی و بقیه شو بیرون در حال راه رفتن ! میخوام از صبح همه چیزو تعریف کنم :

صبح ، وقتی چشامو باز کردم ، اولین چیزی که دیدم فیزیک سال دوم بود که جلو چشم ورق می خورد ( چه شروع جالبی !) به امید اینکه مدارس تعطیل باشه نشستم جلو تلویزیون ولی ... بعدش که قطع امید کردم حاضر شدم و رفتم پایین . خداییش اونقدربرف نیومده بود ( یا نشسته بود ) که مدارسو تعطیل کنن . سرویس اومد و بعد از یه مدت رادیو اعلام کرد که مدارس دبستان مناطق یک و دو و پنج تعطیله . اومدیم مدرسه و دیدیم به ! چه برفی نشسته ! هوام هنوز تاریک بود و مدرسه هم نسبتا خالی و برف ملایمی هم میومد و من دلم می خواست ... ( به شما چه !) خلاصه که شروع کردیم به برف بازی ! و منم کلی از دست الهرمیون و دارتانیان عصبانی شدم که این وسط داشتن "درس" می خوندن ...  بعد که بقیه هم اومدن گفتم چه حالی میده الان آدم بره پارک نیاوران ... بعد گفتم : اصلا بعد از امتحان بیاین پیش ما با هم بریم پارک نیاوران ! بعدم زنگ زدم خونه تا به مادر گرام اطلاع رسانی کنم که تا ظهر شش نفر موجود ... در خانه نازل می شوند ( اصلانم ذهنمو مشغول این مساله نکردم که برادر عزیزم ساعت شش صبح خوابه !) زنگ که زدم و تموم شد ، یهو صدای جیغ و داد پیچید که : تعطیله ! تعطیله ! مام کلی خوشحال شدیم ولی بعد اعلام کردن که در هر صورت ما امتحانو می گیریم ( حالا واقعا تعطیل بود ؟! ) راجع به امتحان حرف نمی زنم چون ، خب ، بابا گند زدم دیگه ! سر کلاسا که نشسته بودیم تازه استرسم گل کرد و یاد چیزایی افتادم که نخونده بودم ( شیمی ، زیست ، فیزیک ، ریاضی ، ادبیات ... اعتراف می کنم دینی رو تمام و کمال خونده بودم هرچند تو اونم چند تا غلط دارم ) ولی خب طبق معمول نشستم جلو پنجره تا حالم جا اومد . بعدم به خودم گفتم حالا 5 دقیقه به امتحان چی کار می تونی بکنی ؟ بی خیال بابا ! خلاصه ... بعد از امتحان مری جون زنگ زد با مامانش هماهنگ کنه مامانشم گفت الا بلا اگه جایی میرید بیاید اینجا . منم ( با کمال میل ! ) گفتم چشم ! زنگ زدم خونه و قرارو منحل کردم . هدهدم هرچی زنگ زد خونه کسی بر نداشت گفت بی خیال ! بعدا زنگ می زنم . . ولی طبق معمول خودمون سه تا بودیم چون بقیه ... ( خودشون می دونن ) تو سرویس راجع به در و دیوار با هم صحبت کردیم و آخرشم صدای مریم ربیعی در اومد که ولوم صداتو بیار پایین ( خب من بیچاره که داشتم موزیک گوش میکردم نمیفهمیدم که چقدر بلند دارم صحبت می کنم ) رفتیم خونه ی مری جون ... یه کم چتیدیم و مردمو سر کار گذاشتیم ( آخه هدهد یه آی دی داره خاص سر کار گذاشتن ! و البته ضایع کردن ! ) بعد رفتیم بیرون راه رفتیم ... همون حوالی ... و چون وقتی من و مری جون به هم میرسیم یه کم ( فقط یه کم !) خبیث میشیم ، هدهدو مظلوم گیر آوردیم و ...  یه خورده هم برف بازی کردیم . بعد برگشتیم خونه و نهار خوردیم . یه خورشت شمالی فوق العاده ( اسمش چی بود ؟!) با قورمه سبزی . بعدم با نازنین ( دوست مری جون ) رفتیم شهر کتاب و حسابی مری جونو تیغ زدیم و یه ذره هم تعارف نکردیم ( آخه با خودمون زیاد مایه نبرده بودیم ) . بعد من و هدهدو سر را پیاده کردن . هدهد می خواست یه راست بره آژانس بگیره منم گفتم زکی ! عمرناش ! میای پیش من از اونجا زنگ میزنی آژانس . رفتیم خونه و یه کم با هم بودیم و هدهد کاملا با بازیهای کامپیوتری نیما آشنایی پیدا کرد . آژانس اومد و اون رفت . حدودا یک ساعت خونه بودیم تا اینکه رفتیم نیما رو برسونیم کلاس . از اونور هم با مامان پیاده رفتیم پارک نیاوران . منم که بعد از اون همه راه پیمایی صبح حسابی زوارم در رفته بود رو یکی از نیمکتا ولو شدم . تا نفسم جا اومد و پا شدیم چند دور ، دور حوضو چرخیدیم و برگشتیم . کلاس دوم نیما که شروع شد ( ما همیشه باید دنبال این پسر باشیم ! ) من گفتم که نمیتونم "یک ساعت" اینجا بتمرگم تا کلاس تموم شه بریم پارک نارنجستان . اومدیم پارک نارنجستان گفتم خیلی سرده برگردیم ( بیچاره مامان که باید به ساز من ...) برگشتیم یه ربع نشستیم تا کلاس تموم شد (  به حمد الله ! ) و پیاده برگشتیم خونه . دیگه اصلا انرژی ندارم ... توانم تموم شده ... به نظرت نیروی محرکم چه قدر میشه ؟ ( اینم از عواقب اون امتحان شوم ... )

 

چی شد خوابت برد ؟ NO PROBLEM !   عادت می کنی .

 

 

چه زیباست قدم زدن در زیر برفهایی که دانه دانه بر سرت می ریزند ...

 

                                                                            خبرچین  

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385 20:5 توسط خبرچین |


سلام

می نویسم چون می خوام بگم ، چون می خوام بدونید . هرچند به نظرتون مسخره بیاد . در ضمن این آپ در ادامه ی آپ قبلیه تا اونو نخونید از این یکی سر در نمیارید . در هر حال ...

امشب ، ساعت 12:05 شب ، وقتی طبق معمول پرده رو کنار زدم ، چیزی دیدم که خندم گرفت ، به این که چقدر ... بگذریم . می دونید چی دیدم ؟ ...

تاریکی مطلق و سکوت محض ... تاریک تاریک ... این بار حتی چراغ آن خانه هم روشن نبود ... آنجا هم شده مثل خانه های دیگر ، مثل ساختمانهای دیگر ، مثل خانه ما ... در تاریکی و سکوت محض ...

در عوض ، امشب ، پرده را تا صبح کنار می زنم چون این بار دیگر مطمئنم که هیچ کس نمی آید ...

 

 

تا آن موقع ...

 

 

پ.ن : از نیومدنش اصلا ناراحت نیستم ، همون بهتر که نیاد . آخه آدم وقتی امید "واهی" داشته باشه ...

پ.ن ۲ : من هر چی به این هدهد خرخون گفتم آپ کن گوش نکرد ... بعد به ما میگه خرخون ... آخرشم خودم آپ کردم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385 0:30 توسط خبرچین |


یا هو ...

میدونم امروز تولد زهراس ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این این متنو تو گلوم خفه کنم ... باید بیاد بیرون ... شرمنده ... 

تخت من در کنار پنجره است . پنجره ای که به حیاط خلوت می خورد و حیاط خلوتی که به کوچه می خورد و کوچه ای که مملو از ساختمان هاست ...

اوایل ، عادت داشتم که شبها ، پیش از خواب ، پرده را کنار بزنم و به پنجره ی ساختمان رو به رو خیره شوم ... آنجا تنها خانه ایست که شبها همه ی چراغهایش خاموش نیست و یکی از چراغها همیشه روشن است ... هر شب به آن خانه خیره می شدم به امید دوستی که پشت پنجره بایستد و به من خیره شود ... میدانم ، میدانم که با توجه به قوانین فیزیکی و زیست محیطی من او را میبینم ولی او مرا نمیبیند . همچنین میدانم که شاید مسخره به نظر برسد . با این حال قوانین را کنار گذاشتم و به امید دیدنش هر شب انتظار کشیدم...

ولی او نیامد ، نیامد تا به انتظار من پایان دهد و امیدوارم کند ... نیامد و نیامد و من هم دیگر از دیدنش ناامید شدم . باور کردم که او نمی آید . باور کردم که او اصلا وجود نداشته است . باور کردم که اینها همه خیالها و آرزوهای بی پایه و اساس من بود . و باور کردم که دوباره ... شکست خورده ام ...

در گذشته فکر می کردم که نیمه شب یکی از بهترین ساعات شبانه روز است ... فکر کن ... یک دقیقه به نیمه شب باشد و یک دقیقه بعد ، نیمه شب است و ... آغاز یک روز جدید ... اما این روزها دیگر اصلا به نیمه شبها فکر نمیکنم ... چون هر نیمه شب شاهد آغاز روزی نو و جدیدم ولی ، دیگر برایم فرق نمی کند که الان یک دقیقه به دوازده است یا دوازده و یک دقیقه یا یک و بیست دقیقه یا ...

این نیمه شبها ، اتاقم در تاریکی محض است ولی من بیدارم . تاریکی را دوست دارم، آنقدر که حتی لای در را باز نمی کنم تا اندک نوری وارد شود . این نیمه شبها، پیش از آنکه MP 3 Player خود را روشن کنم، پرده را کنار میزنم و نیم نگاهی به خانه همسایه و چراغهایش می اندازم . بعد به آسمان نگاه می کنم به امید دیدن یک ستاره . اما مگر گازهای گلخانه ای و لکه های سقف حیاط خلوت به من اجازه دیدن ستاره ها را میدهند ؟ نه ...

MP 3 Player   را روشن میکنم و به آهنگها گوش می سپارم ... تا لااقل قبل از خواب کمی آرامش پیدا کنم ... و وقتی نوبت به یکی از آهنگها می رسد ، همواره به یاد اولین باری می افتم که گوشش دادم :

خسته و با اعصابی خرد وارد خانه شدم . موبایلم را برداشتم تا ببینم در حافظه اش چه آهنگهایی دارد . و برای اولین بار این آهنگ را شنیدم و حدودا دو ساعت مدام گوشش کردم تا آرامشی نسبی بیابم ... آهنگی که شاید اگر شما گوشش کنید هیچ تاثیری رویتان نداشته باشد ، ولی برای من ، بینهایت آرامش بخش بود :

خداحافظی را احساس کن و در وسط بایست ، نه تو نمی توانی پنهان شوی . چشمانت را ببند و زندگی کن. بگذار تا موسیقی عنان روح و جسم تو را در اختیار گیرد، تو آن را سخت چسبیده ای . ما بازی میکنیم و آزادی را لمس می کنیم...

آه بله . من نمی توانم پنهان شوم ... راه فراری وجود ندارد ... من باید زندگی کنم ...

 

.....

 

و من دوباره و دوباره هر شب آن را گوش میکنم تا باور کنم که نمی توانم پنهان شوم... نه نمی توانم ...

آنقدر گوشش میدهم تا احساس کنم که دیگر خوابم و آرام دستگاه را خاموش می کنم و به سرعت به خواب میروم ... قبل از آنکه دعاهای شبانه ام تمام شود ... بله این روزها ... دعاهای شبانه ام در خواب و بیداریست ... از خدا خجالت می کشم ... حتی حاضر نیستم زودتر بخوابم تا لااقل بفهمم که چه میگویم ... ولی نه ... دعاهایم نیز دیگر کاغذی شده است ... بدون حضور قلبی ... در خواب ...

 

.....

 

آهای همسایه رو به رویی ! آیا دختری داری ؟ اگر داری به او بگو که خیلی نامرد است! به او بگو که شبهای زیادی انتظارش را کشیدم ولی او نیامد . به او بگو که نمی بخشمش . به او بگو ... به او بگو ... به او بگو که اگر دوست دارد ... امشب ... راس نیمه شب ... پشت پنجره ... منتظرش هستم ... بگو که اگر بیاید ، شاید با هم بتوانیم ، در پشت غبارها ، ستارگان را بیابیم ... این را بهش بگو .

 

 

 

 

 

                            

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 16:11 توسط خبرچین |


بچه های گلم همه بشینین سر جاتون دستاتونم از دماغتون

دربیارین که می خوام واستون قصه بگم : یه روز و روزگاری

توی یه شهر بزرگ مثل همینجا توی یه سالی مثله ۱۴ سال

پیش توی یه روزی مثل همین امروز توی یه خونه ای مثل همین

انمین ( همون انی که توی ریاضی وقتی عدد گنده ای و نمیدونن

و شایدم می خوان خودشونو بزنن به اون راه که نمی دونن ازش

استفاده می کنن ) خونه ی قبلی زهرا اینا یه دختری به دنیا اومد

مثله همین زهرای خودمون اولش خیلی گوگولی بود طوری که

همه می خواستن لپشو بکشن و بوسش کنن و هر چی تف

دارن بهش بمالن این زهرای ما خیلی احمقانه به دنیا نگاه می

کرد دنیا واسش خیلی عجیب به نظر میومد دو دل بود

نمیدونست دوسش داره یا نه . اما نمی دونست که ۱۴ سال

دیگه چه جوری میشه شاید اگه می دونست چه دختر ماهی

میشه هیچ وقت گریه نمی کرد اگه می دونست چقدر مهربونه

چقدر هم یه سریا دوسش دارن و چقدر آدم خوبی میشه ثانیه

شماری میکرد تا ۱۴ سال دیگه برسه ...

و ۱۴ سال دیگه رسید خیلی زود خیلی سریع مثل یه چشم به

هم زدن و زهرا ۱۴ ساله شد به قولی هم پاشو گذاشت تو ۱۵

سال و از طرف همه میگم :

   تولدش مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385 12:2 توسط خرس مهربون |


و اوست یگانه خالق من !

از شدت سردر در حال انفجارم ... دیگه مغزم یاری نمیده ... واقعا کم آوردم !

فک کن یکشنبه راننده سرویست طبق معمول با ۵ دقیقه تاخیر بیاد و تو هم هی پیش خودت غر بزنی . وقتیم میاد به جای اینکه در خونه وایسه چند متر اونورتر وای میسته و تو کلی عصبانی میشی و پیش خودت میگی : اگه فردام اینجا وایسه بهش میگم ... نمیخوام که پیاده روی کنم ... ! در هر حال ...

میرسی مدرسه و از لا به لای حرفای بچه ها میفهمی یکی از دوما تو کماس ... کلاس ۵/۲ ... اسمش ریحانس ... و همش با خودت کلنجار میری که مگه اون چه گناهی کرده که تو کماس ... ؟! اون فقط ۱۲ (شایدم ۱۳) سالشه ... و خلاصه که کلی اعصابت بریزه به هم و ناراحت شی ... هر چند تا حالا اون آدمو ندیده بودی و نمیشناختیش ...

بعد از ظهر که میخوای بری خونه راننده سرویست نمیاد ... کلی از دستش عصبانی میشی که تو رو اینجوری سی و پنج دقیقه زیر سرما نگه داشته ... آخرم برات آژانس میگیرن ...

با هر مصیبتی که هس میرسی خونه ... شب ... سر شام ... صحبت از گذشته ها میشه ... یهو از دوران ۶ سالگیت یه چیزایی یادت میاد و میگی : راستی مامان ! خانوم فلانی چطوره ؟ مامانت میگه : نمیدونستی ؟ مرده ... همین چن وقت پیش تصادف کرد ... تو جاده ... و تو همون طور که کپ کردی و اشک تو چشات جمع شده میگی : واقعا ؟ من ... من هیچ وقت اون عروسکی رو که برام خرید یادم نمیره ... خیلی دوسش داشتم ...

در این میان هر چی زنگ میزنی خونه ی یکی از دوستات بر نمیداره و به این فکر میکنی که نکنه اونم چیزیش شده باشه ؟

شبو با هر بدبختی که شده صبح میکنی و صبح بازم راننده سرویست نمیاد ... یهو میبینی که مامانت از پشت پنجره علامت میده که بیا بالا ... با یه حالت ناباورانه ...

میری بالا ... مامانت میگه زنگ زدم موبایلش ... یه آقایی برداشت ... گفت که اون ... اون ... مرده !

کپ میکنی ... باورت نمیشه ... مگه ممکنه ؟ اون فقط ۲۷ سالش بود ... یه بچه ۷ - ۶ ساله داشت ... تازه موبایل خریده بود ... تازه ماشینشو عوض کرده بود ... چه برنامه هایی که واسه زندگیش نداشت ... ولی همش تموم شد ... با اینکه اصلا ازش خوشت نمیومد و هیچ احساسیم نسبت بهش نداشتی از مرگش متاثر میشی ... و هیچیم نمیتونی بگی چون مامانت بیشتر از خودت هنگه ... یه لحظه میزنه تو صورت خودش ... چند دقیقه بعد میخنده ... خنده عصبی ... تلفونو بر میداره تا زنگ بزنه به آژانس ... نگات میکنه میگه : ۵ دقیقه دیگه وایسیم ... شاید بیاد ... و تو متحیر نگاش میکنی و میگی : آخه چه جوری ؟ اون ... اون مرده ! ولی مادرت نمیتونه باور کنه ... احساس میکنی مادرت از تو کوچیکتره و به همدردی نیاز داره ... همدردی نسبت به کسی که تا حالا نه باهاش حرف زده بود و نه دیده بودش ...

اول صبح یکی از هم سرویسیات میگه امروز دنبال تو اومد ؟ و تو میگی که اون مرده ... اونم باور نمیکنه و فک میکنه میخوای سر کارش بذاری ... هر چی سعی میکنی متقاعدش کنی باورش نمیشه تا وقتی که جلو چشش زنگ میزنن خونش و اون تازه باور میکنه ...

بقیه بدبختیا و مسایل تو مدرسه رو نمیگم چون خیلی طولانی و در عین حال محرمانس ... فقط اینکه وسط این هیری ویری میبرنت سینما تا "میم مثل مادر" رو ببینی و با دیدن اون کلی اشک میریزی و کلیم ناراحت میشی و میشی بدتر از قبل ! 

میای خونه با اعصاب خراب ... و مامانت میگه که از صبح حالش بده بخاطر اون یارو ... از شدت سردرد در حال انفجاری ... شقیقه هات میخوان بزنن بیرون ... حس میکنی که تا چند دقیقه دیگه هر چی خون تو بدنته از سرت بزنه بیرون ... چون مغزت دیگه توان نداره ...

 

پ . ن : یه فاتحه بفرستین براش ثواب داره ...

پ . ن ۲ : امروز گفتن ریحانه از کما بیرون اومده ولی هنوز بیهوشه و حالشم خیلی خراب ...

پ . ن ۳ : حالا هی من بگم ۱۳ شومه بگین نه ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 آذر1385 16:19 توسط خبرچین |


یا هو ...

به له شدن برفای زیر پام خیره میشم . برای اولین بار با کلی بدبختی تنهایی زیر برف

 

قدم میزنم و فکر میکنم . اوه نه ! کارگرها . کارگرهای شهرداری . دارن برفا رو

 

میروبن . نه اینکه بگم ازشون بدم میاد ولی از اینکه بهم خیره بشن متنفرم . دور

 

میزنم . چون جایی رو ندارم که برم به سمت فضای سبز جلوی خونه براه میفتم ...این

 

فضای سبز پر از چاهه ولی من اونو مثل کف دست از حفظم . چه جالب میشد اگه

 

پلیس منو به عنوان دختر ولگرد میگرفت ! یه خورده از این کسالت در میومدم . چه

 

امید واهی ای ! من به تنها چیزی که شباهت ندارم دختر ولگرده . گنجشکها و قناریا

 

آواز می خونن ... آواز می خونن ؟ وسط برف ؟ آره درس میبینم ! گنجشک در وسط

 

برف . شاید هنوز فرصت کوچ گیر نیاوردن ... هرچی باشه 10 آذره ...

 

به بلورای درخشان برف خیره میشم ... اونقدر درشتن که تشخیص زائده هاش کار

 

سختی نیس ... موبایل زنگ میزنه ... داییمه : خبرچین کجایی ؟ تو کوچتونم

 

نمیبینمت ( بهشون گفته بودم تو کوچه قدم میزنم )

 

_ همینجا جلوی خونه . الان میام بیرون .

 

_آهان ! دیدمت .

 

میرم پیشش :کلاهتو نیاوردی ؟ سرده .

 

_ الان میرم میارمش .

 

میرم بالا . نیما درو باز میکنه : نیما بگو مامان بیاد .

 

_ مامان خبرچین دستکش میخواد !!!!

 

_ اه ! من کی گفتم دستکش میخوام ؟ نیما !

 

_ مامان خبرچین دستکش نمیخواد !!!!

 

همینجوری دو در وای میستم : بابا هیچکی نیس به حرف من گوش کنه ؟ در آوردن

 

پوتینام شیش ساعت طول میکشه !

 

بابام معترضانه میگه : بابا 5 دقیقه وایسا مام الان میایم .

 

در دل بهش میخندم . اون نمیفهمه که من "نمیخوام" که اون بیاد . مامان میگه : حالا

 

چی میخوای ؟

 

تو دلم میگم چه عجب ! و میگم : کلامو از تو کمدم بهم بدین لطفا . رو جالباسیه

 

لباسای مدرسه مم یه کیفه . اونم بدین .

 

بابام میارتشون . دفترچه مو از تو کیفه در میارم میذارم تو جیبم .

 

میام پایین . بابا و نیمام سه صوته پایینن . بابا دسکشمو میده بهم . میگم : نمیخوام .

 

چیه که اینقدر خودتونو میپوشونین ؟ آدم باید یخ بزنه .

 

بابا با تمسخر میگه : نیس خودت خودتو اصلا نپوشوندی !

 

_ نخیر ! من سردمه دارم یخ میزنم ( واقعانم همینطور بود )

 

_ خب این یعنی ...

 

و با داییم بهم میخندن . منم دستکشامو میچپونم تو جیبم . بابا یه گلوله برف میذاره

 

رو کلام . منم برش میدارم محکم میکوبونم رو کلاش و میگم : اینم جوابت !

 

نیمام از بغل یه گلوله میکوبونه تو کلم ! بابا میگه : نیما ! با تو که شوخی نکرد .

 

_ بذار بچه بازیشو بکنه .

 

_ گفتم شاید ناراحت شی .

 

_ من به این چیزا ناراحت نمیشم .

 

_ اه ! بچه باظرفیته !

 

دایی اخطار میده : اوه اوه ! مواظب باش !

 

و گلوله به چه عظمت کوبیده میشه پشتم . داییم به دادم میرسه و به کمکم

 

میتکوندشون . اون همیشه طرف منه و منم خیلی دوسش دارم . و در عین حال

 

شروع به خنده میکنم ... از همون خنده های الکی همیشگی ...

 

یه کم دیگه میریم جلو : با اجازه من برگردم .

 

_ میریم تا پارک برمیگردیم .

 

_ نه من میخوام برم خونه .

 

و بحث سر اینکه میخوایم با هم باشیم . و منم به اجبار تسلیم میشم . بالاخره

 

میرسیم به پارک . پر نیست ولی خالیم نیست . میدوم میشینم رو یکی از صندلیا و

 

شروع به نوشتن میکنم ... با انگشتای یخزده ... گفته بودم دستکش نمیپوشم و سر

 

حرفمم میموندم ...بابا و دایی سعی میکنن با پرتاب برف و بهانه ی ساخت آدم برفی

 

منو از خلوت خودم بیارن بیرون ...منم میدوم دنبالشون ... لگد میزنم ( از همو لگدای

 

پینوکیویی معروف ! ) ... میخندم و ... بازم تظاهر به شادی میکنم . بعدش دوباره

 

میشینم رو صندلی و مینویسم ... و این نوشته ... همون نوشتس !

 

 

                                ***************************

 

بابا داد میزنه : نیما بیا !

 

نیما معترضانه جواب میده : بابا !

 

5 دقیقه وای میستیم . بابا میگه : تو اگه حوصلت سر میره برو .

 

_ باشه . پس فعلا خدافظ ...

 

اگه مامان می فهمید ! اون همیشه از این خیابون وحشت داره . به صف طولانیه پمپ

 

بنزین نگاهی میندازمو و به را میفتم ... مردم متحیر نگام میکنن ... طبیعیه ! این روزا

 

همه به دخترای جوون همینطوری نگا میکنن . از کوچه جلویی میرم . کوچه پشتی یه

 

کم پرته و ماملن از اونم وحشت داره . البته الان اون اینجا نیس ولی حالا که افسارمو

 

دست خودم دادن بهتره کاری نکنم که دفه اول و آخرشون باشه . ماشینا به سرعت

 

از کنارم میگذرن ... چه پرادو و چه پراید ... عین جت ... انگار با هم مسابقه

 

گذاشتن ... مثل برق ... شاید اصلا نتونم از خیابون رد شم و همینجا بمیرم و خلاص

 

شم ... و روی سنگ قبرم حک کنن : خبرچین ... دختریکه نتوانست از یک خیابان رد

 

شود ... نخیر ! نمیذارم لکه ی این ننگ به دامنم بیفته ! بسم الله میگمو از خیابون رد

 

میشم ... به سلامتی ... خب از اینجا به بعد دیگه هیچی نیس ! برف همچنان

 

میبارد ... بزرگترها میگن شاید شنبه تعطیل بشه ... نه نمیخوام شنبه تعطیل بشه ...

 

میخوام به مدرسه بیامو دوستامو ببینم ... کسایی که دوستشون دارم ... تا شاید یه

 

کم از این افسردگی درآم ... از جلوی یکی از پارکینگا رد میشم ... صدای پسر جوانی

 

بلند میشه : هی خانوم کجا کجا ؟ هی خانوم ! با تو ام ! کجا کجا ؟

 

پوزخند میزنم . اینم از فرهنگ جامعه ی ما ... در دل به ساده لوحیش میخندم . و اون

 

همچنان میگه : خانوم کجا کجا ؟

 

حتی برنمیگردم تا قیافشو ببینم یا جوابشو بدم ... واقعا اون فکر میکنه منم از اون

 

دخترای ولم ؟ اونم یه احمقه مثل بقیه . به در خونه میرسم . اول میگم : خدا رو

 

شکر ! بعد زنگ میزنم . بدون اینکه بپرسن کیه درو باز میکنن . آخه بجز خبرچین و

 

دایی و بابا و نیما کی میتونس باشه ؟ ( آیفون ما تصویری نیس ) بالا میام و بندای

 

پوتینامو باز میکنم . همینکه پوتین پای چپمو در میارم ماهیچه توامش میگیره . امان از

 

این توام ! این روزا همش میگیره ! حالا فرق نمیکنه نصفه شب باشه یا صبح یا

 

عصر ... حالیش نیس که ! همونطوری میمونم تا گرفتگی برطرف شه ... بالاخره تموم

 

میشه ولی همچنان درد میکنه . میام تو . سلام میکنم . دستکشامو از تو جیبم در

 

میارم و کلامم از سرم ... میام تو اتاق و شروع به نوشتن میکنم ... و این همون

 

نوشتس !

 

 

پ.ن : خیلی طولانی شد ! فکر کنید وقتی نوشتن "قسمتایی" از یه ساعت زندگی

اینقدر طول میکشه ... کلش چه قدر میشه ! اونوقت اون دنیا همشو تو یه لحظه

نشونمون میدن !!!

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 18:47 توسط خبرچین |


و فقط او ...

پشت پنجره مینشینم . آنرا باز میکنم و به سوز برف خوش آمد میگویم . به دانه های بلورین برف خیره میشوم ... دانه هایی که میبارند و زمین را سفید پوش میکنند ... حال نگاهم را به درخت خرمالو میدوزم ... خرمالوهای رسیده و نارنجی که برف رویشان نشسته و به آها زیبایی غیر قابل توصیف میدهد ... و دلم میخواهد که فریاد بزنم ... از عمق وجود ! و به محدودیتهایم بد و بیراه بگویم ... محدودیتهایی که باعث شدند هیچگاه از زندگی آنچنان که باید و شاید لذت نبرم ... آه بله ! و میخواهم به خودم اعتراض کنم ... به غرورم ... غروری که پایمال شده ولی آثارش همچنان باقیست ... به تظاهرم ... تظاهری که باعث شده هیچگاه آنکه هستم نباشم ... و همواره این سوال که من واقعا کیستم ؟ نه شجره نامه را نمیگویم ... خودم را میگویم ... شجره نامه چیزیست که انتخابش نمیکنیم ... آنرا بی برو برگشت به ما نسبت میدهند ولی خودمان را خودمان تعریف میکنیم ... این ماییم که ارزش خود را مشخص میکنیم و تصمیم میگیریم که که باشیم ... انسان باشیم یا شبه انسان ... خوب باشیم یا بد ... صادق یا دروغگو ... خبیث یا دلسوز ... متظاهر یا حقیقی ... مغرور یا بی آلایش ... و هزاران صفت دیگر ! و حال خوب به صفات خود بیندیشید ... آیا واقعا برازنده ی شمایند ؟ آیا دوستشان دارید ؟ از اینکه به هر جا وارد میشوید میگویند : این آدم یک موجود مغرور یا دروغگوست لذت میبرید ؟ یا فقط خودتان را گول میزنید ؟ مثل من ! من همواره به خودم دروغ میگفتم ... از بامگاهان تا شامگاهان ... و ناگهان چشمانم را باز کردم و دیدم سیزده سالم شده ... و وای ! چه کارها که نکرده ام ... چه گناهانی که مرتکب نشدم ... و حال کارم شده غم ... نه افسوس نمیخورم چون زمان گذشته بازنمیگردد ... ولی ...

دیگر نمیخواهم دروغ بگویم ... بزودی وارد چهاده سالگی میشوم و سیزده نیز تمام میشود و همینطور به ترتیب ... نمیخواهم وقتی موهایم به نقره ای گروید بابت این زمان افسوس بخورم ... البته اگر به آن مرحله برسم چون هرگز میل ندارم بیش از ۳۸ سال عمر کنم ... ولی عمرم که دست خودم نیست ! هرطور خدا بخواهد ...

دلم برای آنروزها تنگ شده ... هنگامیکه در حوالی کوههای زاگرس میزیستم ... نه در کوه نمیزیستم و نزدیک آن هم نمیزیستم ولی به همان آسانی که این روزها دماوند را میبینم آن روزها زاگرس را میدیدم ... محدودیتی وجود نداشت ... هیچگاه احساس کمبود نمیکردم چون زندگیم با "عشق" همراه بود ... عشقی که این روزها در میان دودهای پایتخت گم شده است ... گم شده ولی نابود نشده ... ولی دودها آنقدر قوی و غلیظند که زدودنشان آسان نیست ... آه خدای من ! افسوس چه سودی دارد ؟ گذشت و تمام شد ... و من پنج سال است که به آنجا سر نزده ام ... تا شاید فراموش کنم ... نه چرا فراموش کنم ؟ این حماقت محض است ! نباید که فراموش کنم ... این یک اجبار است ... یک اجبار ... و من شاید ... باز هم دارم به خودم دروغ میگویم ...

                                                 *********************

غم چیست ؟ چیست که این روزها یک لحظه ام ترکم نمیکند ... با هم دوست شده ایم ... ولی ... آیا من او را به دوستی برگزیدم یا او مرا ؟ عقل میگوید "تو" چون همه چیز به تو برمیگردد و دل میگوید که مگر راه دیگری هم داشتی ؟ ولی "خودم " میگویم که خودم انتخاب کردم ... و خودم میخواهم ... و آنرا میپذیرم چون ... اگر غمگین بودن دلیلی ندارد شاد بودن هم ندارد ... چه فرقی میکند که بی دلیل به در و دیوار بخندم یا قاطعانه از مشکلاتم ناراحت باشم ... به نظرم "ناراحت بودن" بهتر است چون شاید باعث شود برای برطرف کردن مشکلاتم کمی بیندیشم ! الکی بخندم که چه ؟ که شاد باشم ؟ اینجاست که یه نفر میگوید : خوشحالم ... آخه تو برگشتی به کنارم ...

و از این چرت و پرتهای مضحک ! آه که حالم از همه شان به هم میخورد ...

                                             ***********************

دیگرز تظاهر کردن مثل غذا خوردن برایم راحت شده است ... "عادی" شده است ... و این با هم مرا میسوزاند ... ولی صبر هم خوب است ... مادرم همیشه میگوید : "گاهی جز صبر کردن راه دیگری وجود ندارد " آخر او کسی است که بیش از آنچه تصور کنید صبر کرده ... بر چیزهایی که من حتی از شنیدنشان له میشوم ... چه برسد به اینکه بخواهم در آن وضعیت قرار بگیرم ... و او ... فقط صبر کرده است ! و شاید بهتر باشد که من هم ... در عین حال که برای حل مشکلاتم تلاش میکنم ... بر آنها صبر کنم ... و آنها را بپذیرم چون ... راه فراری وجود ندارد .

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 14:15 توسط خبرچین |


"دلم مي خواد گريه كنم.....بغض داره خفم مي كنه و من مثه هميشه بي رحمانه تو گلوم زندانيش كردم. اما بازم دليلي نمي بينم كه گريه كنم. آخه چرا باید گریه کنم...من که ناراحت نیستم! شایدم باشم ، اما بازم من چرا اینقد مقاوم نیستم تا جلوی ناراحتی و گریمو بگیرم!؟ اصلا گریه یعنی چی...این بچه بازیا چیه....مثلا اگه گریه کنم چی می شه!؟ دردی دوا می شه؟!! جز این که آب بدنم کم می شه!؟ که چی مثلا....آدم باید بتونه اونقد مقاوم باشه تا تو بدترین شرایط، گریه که هیچی ، به مشکلاتش بخنده و کم کم حلشون کنه..."

اه ....اه....اه...

چه مزخرفاتی.....چه احمق بودم من.....شایدم هنوزم باشم!

چه عقاید مسخره ای....که چی مثلا!؟ دو تا قطره اشک وقتی می تونه دلتو آروم کنه، پا می داری رو دلتو جلو اون دوتا  قطره رم می گیری که چی!!!!؟ که مقاومی!؟ مقاومت تو سرت بخوره! پدر خودتو در می آری، خودتو داغون می کنی که مقاومی!؟....بابا تو دیگه خیییییییییلی احمقی!!!

که چی!؟ از درودیوار خجالت می کشی اشکاتو ببینن!؟ نا محرمن!؟ بد بخت تو که روزی دو ساعت تو یه اتاق پونزده متری رژه می ری  و تمام بد و بیراه هایی که از صبح تا اون موقع می خواستی به خلق الله بدی و جرات نداشتی خالی می کنی رو سر این در و دیوار بنده خدا! فک کنم این جوری که پیش می ری تا چن وقت دیگه واریس بگیری!...آره دیگه...سانستم معلومه....یه ساعت قبل از نمار مغرب....یه ساعت در حین مثلا درس خوندن!! اون قد بدو بیراه می گی و دادو بیداد می کنی و دق دلتو سر در و دیوارو دفتر و پتو و .... خالی می کنی

که دیگه جون نداری از جات بلند شی و همون جوری خوابت می بره و تا صبحم خواب می بینی چه جوری داری با اونایی که این قد باهاشون بحث و جدل کردی(تو ذهنت) حرف می زنی و خریتاتو صاف می کنی! بعدم صبح که از خواب پا می شی نتیجه می گیری همه اینا یه مشت خیاله واهیه و تو بازم عرضه ی حرف زدن نداریو روز از نو و روزی از نوع!

ای خااااک تو سٌرت!! نه خداییش! خاک تو اون سرت! حالا مثلا به کجا رسیدی....هی بشین به دو دیوار فحش بده...هی بشین تخیل مثبت کن....بشین به خودت انرژیه مثبت بده....بیشین بینیم بابا حال نداری! توام انگار وقت اضافه داری و یه فکر خالی که به این مزخرفات فک کنه!

خلی دیگه...دروغ می گم؟ می شینی عینه دیوونه های عقب افتاده 1:30 زنگ زبانو  به کلمه ی "الَدَ" فک می کنی، بعد می آی بد بیراها و حرفای نزدتو برا در و دیوار می گی!! خلی دیگه خوب!

آخ! نمی دونی چقد دلم گرفته بود....چقد دلم می خواست گریه کنم اما این غوروره لعنتی حتی نمی ذاره گریه کنم .من  نمی دونم از خدا خجالت می کشم یا درو دیوا! شایدم از خودم! شاید از اینکه خدای نکرده احساس کنم اندکی از مقاومت نداشتم کم شه! وااااااااااای خدا .....چه حماقتی!

آخه این چه طرز فکریه...باورت می شه چن وقت بود از ته دل و بدون دلیل قانع کننده گریه نکرده بودم!؟شاید اصلا هیچ وقت تو عمرم این جوری گریه نکرده بودم! گریه که چه عرض کنم....زار زدم! پتوم خیسه خیس شد...وای خدای من....چه لذت بخشه یه کاریو که دلت می خواد بدون دلیل قانع کننده انجام بدی! آخخخخخخخخخخخخخ!

خیلی احمقانس که بالاخره یه بار...فقط یه بار با خودت صادقه صادق باشی و هر کاری دلت می خواد بکنی و خودتو از بند دودوتا چاهارتا های دنیا خلاص کنی! احمقانس!؟ نه!.......لذت بخشه!!

واقعا تا حالا نفهمیده بودم گریه یعنی چی...نفهمیده بودم آرامش یعنی چی...نفهمیده بودم...خیلی چیزا رو نفهمیده بودمو ادعامم می شد!

اشکالی نداره....دیگه می فهمم...دیگه راحت گریه م می گیره... دیگه می فهمم آرامش چقد قشنگه....آزاد شدن از بند قانونو منطق چه لذت بخشه!

خدایا شکر!

***

راستی بچه ها...تا حالا شده احساساتتون تو شرایطی گوله شه که نتونین ابرازش کنین!؟ مثلا تو تاکسی!! امروز چنان احساساتم تو تاکسی گوله شده بود که با نگاه کردن به چهرش(فکر بد نکنین، همراهم،همونی که می گم مونث بود) اشک تو چشام جمع شد و دلم می خواست یا همون موقع بغلش کنم یا بزنم زیر گریه!! که هر دوش غیر ممکن بود و مثه همیشه بغضمو قورت دادمو یه دستمالم چپوندم تو دهن احساسه گوله شدم تا خفش کنم! کاری نمی شد کرد... این قد ار این کارا کردم که ماشالله استادم...منتها نه به دلیل مناسب نبودن مکان و شراط، به خاطر حمایت از غروره لعنتی! اما یه چن وقتیه توبه کردم...تا ببینیم خدا چی می خواد!

 

 

چه ها من این متنو نمی خواستم بذارم تو وباگ....برا خودم نوشتم...اگه زیادی توهین کردم ببخشید...تقریبا الان خوابه خوابم...سرم داره می افته رو کیبرد! شایدم متنو نذارم تو وبلاگ....شایدم بذارم...هیچ دلیله خاصی ام نداره...چون دلم می خواد بذارمش تو وبلاگ!!! به کسی چه... اگرم کسی دلش خواس می تونه بیاد پاکش کنه...چه اشکالی داره....دلش می خواد.خوب!!

خدافظ

 

بازم برام دعا کنین...شما رو به خدا دعا کنین....

دیگه سفارش نکنما.....

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 10:43 توسط هدهد |


سلام رفقا ! چطورین ؟امیدوارم درهر حال بهتر از من باشین

اولا : همون طوری که می بینین قالب وبلاگو عوض کردم چطور

شده ؟

تو نظراتون بهم بگین . خوشحال میشم نظرتونو بدونم .

دوما : من ( به علاوه ی رفقا ) رسما به الهرمیون اخطار می دم

تا یه کم خرخونی رو کنار بذاره و آپ کنه وگرنه ...

سوما : چرا اخیرا همه دپند ؟ ( یه علامت سوال گنده )

چهارما : من به اینترنت معتاد شدم بیاین ترکم بدین .

پنجما :خب دیگه  امری نیست ( یعنی عرضی نیست ! ) و

ملالی نیست جز دوری شما  !

پ . ن : من توی مورد دوم با هیچ کس شوخی ندارم حتی با

بهترین دوستم . و در صورت تخطی ( درست نوشتم ؟ ) حذف

میشه به همین راحتی !

ارادتمند شما خرس کوچولوی خییییییییییییییییلی مهربون

 

+ نوشته شده در جمعه 10 آذر1385 6:28 توسط خرس مهربون |


                                          به نام اونی که گمش کردم ...!

سلام !

می خوا بی مقدمه بگم : بچه ها من خدامو گم کردم . آره . همون خدایی که بهش قسم می خورم . همون خدا ...!

بچه ها خدای من گم شده . کمکم کنید پیداش کنم . هر وقت دیدینش بهم بگین . بهش بگین برگرده . ولی کجا ؟ کجا برگرده ؟ برگرده پشت دیوار غرور ؟ بیاد در صمیمیت رو بزنه و کسی خونه نباشه ؟ نه . بهش بگین بیاد . ولی بهش اینو هم بگین که با خودش کلنگ و بیل بیاره . آخه قراره دیوار غرورمو بشکونم .

بچه ها خدا کجاست ؟ نگین ( نگویید ) تو قلب آدما. آخه خدا مگه تو سنگ هم خونه داره ؟ آره . قلب من از سنگه که نمی رم به خبرچین و مری جون و هدهد و خرسی و الهرمیون و بارون بگم دوستون دارم .

بچه ها خدا رو تو هر کوچه باغی دیدینش بهش بگید بیاد سراغم . پشت هر دری دیدینش بهش بگید بیاد پیشم . خدا جونم کجایی ؟ برگرد . قول می دم دیگه بد نباشم . قول می دم خوب باشم . بیا دیگه ....

رفقا آدرس منو دارین دیگه : آسمون شب . اولین ستاره بعد از ستاره ی قطبی خونه ی منه . راستی از مهمون سرزده خوشم می آد . چن وقتی کسی خونم مهمونی نیومده . پس شما بیاین ....

                               ***********************************

پ.ن : نظرتون رو درباره ی نوشته هام بگین . تو رو خدا .....

                                                                                              تا بعد  

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 22:24 توسط دارتانیان |


سلام

من الان شارژ شارژم . نمیدونم چرا ولی خیلی انرژی گرفتم . میدونید از چی ؟ از هوا ! نمیدونم خونه ی شما چطوریه ولی اینجا داره برف میاد ! و من عاشق هوای سرد و برفیم ! دلم میخواد از خونه برم بیرون و آزادانه بدوم ! تو این هوای فوق العاده و ... اصلانم نمیخوام دوباره دپ بشم . البته میشما ولی الان نه . از صب تا حالا کلی بدبختی داشتم و کلیم بادکنک باد کردم ( آخه تولد برادر گرامیه . تصور کن ۲۶ تا بچه ۷ ساله تو خونه ! وای خدا قسمت نکنه من نمیدونم چطوری قراره با این مساله کنار بیام ! ) اونقدر که احساس میکردم الان لپام پاره میشن ... وای ! همین الان یکی از باد کنکا ترکید ! به من چه اصلا ! من میخوام شاد باشم . تازه همین که این آپو ثبت کنم میرم شانسمو امتحان میکنم ببینم میتونم برم بیرون یا نه . شمام سعی کنید از اطرافتون لذت ببرید ... میدونم سخته من خودم دیشب کلی ناراحت بودم ... و اصلانم نمیخواستم و نمیتونستم که شاد باشم ولی ... اصلا هر طور میلتونه . من که شرایط شما رو نمیدونم نمیتونم شعار بدم ... پس تا بعد !

خ ب ر چ ی ن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 14:51 توسط خبرچین |


و به نام او ...

بعضی وقتا نوشتن و یا گفتن خیلی سخت میشه ... میخوای حرف بزنی ولی نمیدونی از چی .. از کی ... از کجا ... شاید مسخره به نظر بیاد ولی ...

از چی بگم ؟ از اینکه این روزا همه حتی مریم بهم میگن منزوی شدی ؟ از اینکه منو محکوم به فکر کردن میکنن که چرا فکر میکنی ؟ از این حس سردرگمی که "حالا که چی مثلا ؟ " یا از بی خیالی مزمن ؟ به درک که ریاضیمو شدم ... به درک که واسه فیلتر هیچی نخوندم ... به درک ... به درک ... از اینکه ناراحتم ولی نمیدونم برای چی ... واقعا مشکل من چیه ؟ از هر روش منطقی که بری میرسی به اینکه بخاطر سن رشده چیزی نیس طبیعیه و من از کلمه طبیعیه بدم میاد !  از اینکه با من مثل یه بچه رفتار میکنن ... بابا من بچه نیستم اینو بفهمید ! احمقانس نه ؟ به درک که احمقانس حرفمه . حالا بقیه شم میگم : این به اصطلاح آدم بزرگا چی میفهمن ؟ چی میفهمن که اینجوری ادعاشون میشه ؟ از فهم و کمال حرف میزنن ولی ... واقعا نمیفهمن ! از آرامش و "زندگی" صحبت میکنن ولی "زندگیشون" پر شده از چک برگشتی و پول و معامله . خب نه همشون اینجوری نیستن قبول ولی اینجوریاشون اونقدر زیاد شدن که خوبا اصلا به چشم نمیان . نمیتونم قبول کنم که خودمم یه روزی از اونا میشم ... همونطوری که وقتی ۷ سالم بود میگفتم : دروغ ؟ خیلی بده ! من هیچ وقت دروغ نمیگم . ولی حالا ... نمیگم همش در حال دروغ گفتنم ولی بعضی وقتام شده این کار "شوم " رو انجام بدم ... شدم یکی مثل همه : مغرور و خودخواه و ... صفتایی که حتی از تایپشون رنج میبرم ... ولی خودم ... خودم همشونو دارم ! نه آدم بزرگا هیچی نمیفهمن ... میگن خوبی ما رو میخوان ولی ... ولی اگه میخواستن سعی میکردن درک کنن ... نه درک نمیکنن ... همونطوری که من کودکی و پاکیمو فراموش کردم اونام نوجوانیشونو فراموش کردن ... نه ... پله های سرد و دیوارهای سفید نباید فراموش بشن ... هرگز ... من فراموششون نمیکنم ... یعنی سعی میکنم ... شمام فراموششون نکنید ... چون اونا اساس زندیگیتون هستن ... 

 

                                                                  تا دیدار دوباره ...

 

پ.ن : من قصد توهین به هیچ احد الناسی رو ندارم ... فردا خر منو نگیرید که چه میدونم فلان کسکم اینجوری نیست ... منم گفتم که همه شون بد نیستن ...

دیوارهای سفید و پله های سرد از این هایکو اقتباس شدن : ( خودم گفتم )

پله های سرد ... دیوارهای سفید ... فراموش میکنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آذر1385 1:10 توسط خبرچین |


دیشب که همه خوابیدند رفتم پشت پنجره . دلم برای آسمون

بدجوری تنگ شده بود ماه گرد بود و مثل همیشه گنده و نقره

ای . و من بهش نگاه کردم اما اون مثل همیشه بهم لبخند نزد

فقط از ماه یه صورت اخمو دیدم که فکر کنم چشماش خیس بود .

به آسمون نگاه کردم اما مثل قبلا ها فرشته های کوچک

موطلایی بالدار دور ماه قطاری رژه نرفتند و با قلبهای نقره ای

برایم دست تکان ندادند . حتی اینبار ندیدمشان . با خودم فکر

کردم . آخرین باری که به آسمون سر زدم کی بود ؟ خرداد بود

اردیبهشت بود ؟ اما هر چی بود خییییییییییلی وقت پیش بود .

فکر می کنم آسمون دیگر من را دوست ندارد . دیگر من همان

آسمونی را می بینم که بقیه می بینند نه از فرشته ای خبری

است نه از برق نقره ای قلبهای صورتی . دیگر ماه من هم مثل

بقیه ی آدمها با لب و لوچه ی آویزان گوشه ی آسمون خوابیده .

اما من می ترسم . می ترسم یک روز این ماه گریان را هم

نبینم . می ترسم یک روز وقتی ماه را می بینم فقط بفهمم که

باید از کار دست بکشم و به استقبال پتوی چهل تکه ی گل گلی

ام بروم . می ترسم ماه هم به سرنوشت خودکارم دچار بشود .

نگاهش کن خیلی وقت است که فقط ایکس و ایگرگ هایی را

نوشته که لامصب ها هیچ وقت پشتشان را لو ندادند . خودکارم

هم برایم عوض شده است . دیگر مثل همه ی آدمها فقط با آن

مسئله حل می کنم . خود خودکار هم فهمیده  است . انگار با

من قهر کرده . دیگر من را دوست صمیمی خودش نمی داند .

چون کلفت می نویسد و همه اش جوهر پس می دهد . دیگر آن

خودکاری نیست که راحت و روان روی سطرهای سفید کاغذ

پیش می رفت و وقتی کارش تمام می شد من واقعا تجعب می

کردم که این متن ادبی را من نوشته باشم . اما حالا تا بخواهم

قطعه ی ادبی بنویسم بعد از مدتی فقط من می مانم و یک

مشت کاغذ خط خطی شده که رویش فقط فحش نوشته ام به

زمین به آسمون ، همان آسمونی که اینقدر دوستش دارم به ماه

نقره ای قشنگ ، به خورشید ، به درخت و ... من ، من زهرا 

 

نه ... من دیگر زهرا نیستم . آسمون و درخت و فرشته های

طلایی هم این را فهمیده اند . اما من هم مثل آنها نمی دانم

زهرا کجا رفته است من زهرا را گم کرده ام لای ورق های

امتحانی ،پشت  لبخند مسخره ی آدمک یاهو مسنجر ، شاید

زهرا توی جانمازم باشد خیلی وقت است که بازش نکرده ام

حتی نمی دانم کجاست . شاید آدمها با غرورشان ، با

خودخواهیشان ، هر کدام تکه ای از زهرا را با کنده و با خود برده

باشند ....

 

خوشگله ! با توام ! می دانی زهرا کجاست ؟ اگر پیدایش کردی

بهش بگو که دلم خیلی برایش تنگ شده است . آن قدر که شاید

همین چند روزه نارسایی قلبی بگیرم و شرم را از سر همه ی

تان کم کنم . اگر زهرا بیاید آنقدر خوشحال می شوم که به اندازه

ی تمام کاغذ های دفتر ریاضی شعر می نویسم . آنقدر که ...

 

بگذریم ؛ نه نگذریم . اگر زهرا را دیدین من را نشانش بدهید شاید

دلش برایم تنگ شده باشد ................

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 20:33 توسط خرس مهربون |


به نام خدا

وااااااااای امروز یه روز فوق العاده بود بعد از سه روز پشت سر هم والیبال بازی کردن بالاخره بررررررررررررردییییییییم

پریروز با ۵/۳ بازی داشتیم که اون آسون بود چون تیمشون زیاد جالب نبود ( به رفقای ۵/۳یی برنخوره) بگذریم

دیروز با ۷/۳ مسابقه دادیم ست اول با هزار مکافات و بد بختی و قسم و آیه بردیم . ما فقط یه امتیاز می خواستیم که ببریم اما داور ........ . زنگ خورد و ما هزار امید با قیافه های شاد در حالی که شعار ۲/۳ ۲/۳ ۲/۳ را می خواندیم به سمت کلاس حرکت کردیم که دیدیم صبا ( کاپپیتانمون ) با قیافه ی درهم اومد و گفت امتازو به اونا دادن چون پاسور (یعنی من بدبخت) دستش خورده به تور!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...

زنگ تفریح ما رفتیم پایینو با هزار دلیل و برهان و بازسازی صحنه و قسم گفتیم دست پاسور (من بدبخت) به تور هیچ اصابتی نکرده خلاصه نصف زنگ گذشت تا بالاخره داوران...(سانسوری) تصمیم گرفتن تایین بزنن و بالاخره نتیجه ی ست اول به نفع ما تمام شد.

و اما بشنوید از ست دوم:

همه چی داشت به خوبی و خوشی می گذشت تااینکه داوران...(بازم سانسور شد) سرویس سیما رو که دقیقا توی زمین بود به نفع اونا دادن

همه عصبانی و عصبی شدن به برکت وجود من و دارتانیان که ۸ امتیاز و خراب کردیم باختیم (حالا عصبانیت های صبا بماند)

ست سوم امروز برگزار شد که بالاخره ما بررررررررررررررردیییییییییییییم ۱۶ به ۱۴ هه هه هه

چقدر خوب می شد اگه هرروز مسابقه داشتیم چون تو تین سه روز ما یه ربع از هر کلاس (یه ربع هم خودش یه ربعه ) را به بهانه ی تمرین جیم می شدیم (ولی خداییش تمرین می کردیم

البته هنوز یه بازی تا قهرمانی مونده ولی بقیه گروهها زیاد قوی نیستند (تعریف از خود نباشه)

و این بود سرگذشت ما ( همچین می گم سرگذشت انگار زندگی ناممو گفتم !!! )

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 16:35 توسط مری جون |


                                                   و تنها خدا ....!

بهش گفتم :" اگه تو رو به توان برسونن می شه عشق "

ولی اون حرفی نزد .

بهش گفتم :" اگه تو رو ضرب کنن می شه زندگی "

ولی اون ساکت موند .

بهش گفتم :" اگه تو رو با من جمع کنن می شه آرامش "

ولی اون فقط نگام کرد .

بهش گفتم :" اگه تو رو از من کم کنن می شه پایان عمر من "

ولی تنها جوابم سکوت بود .

عصبانی شدم و ولش کردم . اون شب اولین شبی بود که بدون خرس پارچه ایم می خوابیدم  .

                                           ***********************

پ.ن : این متنو من خودم نوشتم . با حال نشد ولی شما هم .........

پ.ن : خیلی دوست دارو نظرهاتونو درباره ی متنام بدونم . ( پس بگین )

پ.ن : خواهشمندم مباحثی پیرامون ساعت وبلاگ و از این قبیل رو در نظرات نگین( نگویید ) . بابا ما با هزار امید و آرزو نظرهارو می خونیم ...... .

                                                                          تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آذر1385 0:0 توسط دارتانیان |


                                                          هو الحامی ...

باران می بارد . زندگی زیباست . ولی زیبا نیست خورشیدی که می کوشد از پس ابرها بدرخشد و خورشید مرا بیدار کند . اصلا زیبا نیست . از خورشیدی که همواره می کوشد اندوهم را از بین ببرد اصلا لذت نمی برم . نه زیبا نیست . فقط باران زیباست . بارانی که هر لحظه بیشتر بر اندوهم می افزاید و با من همدردی میکند . ولی خورشید باران را پی کارش میفرستد . زندگی چیست ؟ غم ؟ غصه ؟ درد ؟ بی عدالتی ؟ اگر این است نمیخواهم زنده باشم . نمیخواهم بجنگم . قدرت جنگ را ندارم . نمی توانم به همه بگویم که هستم . نمیخواهم . از عکس العملشان میترسم . وحشت دارم ! از زندگی بیزارم . بیزار . مرگ بهتر است . دنیای آزادی ... مرگ ... مرده ... امید معنی ندارد . زندگی پوچ است ... پوچ . " و وای بر انقلابی که به پوچی رسد ... وای "

                                            ***************************

این نوشته مال ۸ آبانماهه زمانیکه به شدت ناامید بودم . تازه الان خیلی جاهاشو سانسور کردم که شده این . حالا هر چی . بارون میومد ... زنگ ورزش بود ... یک روز از یک واقعه ی تلخ میگذشت و من داشتم با عواقبش دست و پنجه نرم میکردم ... به هیچ کس نمیگفتم مشکلم چیه چون ... به اونا ربطی نداشت ... فوقش خیلی اصرار می کردن الکی میگفتم خسته شدم از تظاهر ... ولی واقعیت چیز دیگه ای بود ... چیزی که حتی به شمام ربطی نداره ... ( لحنم تند نبود قصد توهینم نداشتم ... )

                                             ***************************

دوشنبه با خودم عهد بستم که نسبت به هیچ کس بی تفاوت نباشم ... ولی بعد ... همون بعد از ظهر ... مجبور شدم تظاهر به بی تفاوتی کنم و عذاب وجدانو به جون بخرم ... مجبور شدم ؟ نه خودم ... نتونستم ... دلم مثل سیر و سزکه می جوشید ولی ... شاید خریت به خوبی توصیفم کنه . چه مسخره ! همه چیزو میندازم گردن خریت ... خودمو راحت می کنم ... نخیر ! خریت ممنوع ! تموم شد ! یه خبرچین جدید بدون خریت ! کسی که از کاراش دفاع میکنه و قبولشون داره ! بله ! اینه !

ولی امروزم دوباره خودمو زدم به اون راه که نمیفهمم ... نمیگم خریت یا احمق بازی چون ممنوعه ... شاید حماقت محض خوب باشه ... آره ! واژه مناسبیه ! آخه چرا ؟ نخیر اینطوری نمیشه . ن م ی ش ه ! هرگز ! باید عوضش کنم ! شمام HELP میکنین ؟

نظرای خوب ... بد ... کهنه ... نو ... زشت ... زیبا ... خریداریم !

جون هر کی دوس دارین کمک کنین به من خل !

خداحافظ رفقای عزیز ( با همه بودم )

 

پ.ن : همگی به عقلم شک کردین ؟ مهم نیس چون من واقعی اینم !

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 23:9 توسط خبرچین |


نه دیگه نمیتونم . دیگه نمیتونم تحمل کنم . دیگه حتی وقت ندارم اول نوشتم بنویسم به نام خدا . یک ساعت داشتم تایپ میکردم ... یک ساعت ! ولی همش پاک شد ... همش ! آخه تا کی ؟ تا کی باید به خودم بگم راه فراری وجود نداره ؟ تا کی باید بگم زندگی ناگزیر از ادامه دادنهاست ؟

تا کی باید تظاهر کنم ؟

تا کی تو آتیش ندونم بازیام بسوزم ؟ تا کی بیفتم و زمین و دوباره ادامه بدم ؟ نه نه نه ! دیگه حوصله ندارم دیگه نمیتونم ! شاید این چن تا پاراگراف از خورشید را بیدار کنیم به خوبی وضعیتمو توصیف کنه . هر چند حالم از اینم بدتره :

اندوه چیزی نفرت انگیز بود ! چرا اندوه یکباره نمی آمد که بعدا با همان سرعت که آمده بگذرد ؟

تمام نیرویم را جمع کردم و دستم را به سویش پیش بردم : فی یول چرا آنرا به من نمیدهی ؟

- چه میخواهی پسرم ؟

- چرا آن را به من پس نمی دهی ؟ سنگ ریزه آبیم را چرا پس نمی دهی ؟ زندگی به چه درد می خورد ؟ زنده ماندن چرا ؟

( یه سنگ سمی که اون از آزمایشگاه دزدیده بوده تا هر وقت خواست ... ولی فی یول که یکی از برادرای روحانی و دوست اونه میفهمه و اونو نزش میگیره )

- نه شوش . از این حرفها نزن . دیگر سنگی وجود ندارد . ضمنا تو آنرا داده ای . آدم چیزی را که داده پس نمیگیرد .

هق هق هایم شدت گرفت : ترجیح میدهم در رودخانه کوسه ای مرا بگیرد و چیزهایی که او گفته نشنوم .

فی یول دیگر نمی دانست چطور تسکینم بدهد . چشمهایش را اشک گرفته بود . دست به جیب برد و دستمال چهارخانه اش را بیرون آورد . و این بار برای آن نبود که آنرا به من بدهد ...

آره ناامیدم . میخوام محو بشم از ... میخوام ... میخوامن بمیرم ... خدایا کی کارو تموم میکنی ؟

 

تا کی باید بمونم اینجا و درد بکشم ؟ آره امروز روز وحشتناکی بود ... از

 

دعوای من و مهتا گرفته تا دعوام با کیانا و نیما ( برادرم ) و بقیه ... از خودخوریام ... از اینکه امروز فهمیدم حتی مهتام منو درک نمیکنه ... فک کنم ازش زیاد توقع داشتم ... بهش زیاد امیدوار بودم و امروز همون کورسوی امیدمم نابود شد ... دیگه هیچی برام ارزش نداره ... هر

 

چه باداباد ... اصلا ... اصلا به درک   ... چه اهمیتی داره ؟ همه برن ... برن ...

 

نه من خودخواه نیستم ! چرا هستم ولی نه اینقدر ! حالا که چی ؟ آخرش جای هممون تو گوره ... حوصله هیچکی رو ندارم ... همه بهم پشت کردن ... تا کی باید به "هیچی" امیدوار باشم ؟ به اینکه فردا بهتر از امروز باشه ... به کی امیدوار باشم ؟ فقط یه گزینه میمونه ... یعنی علاوه بر خدا ... یه نفر ولی فقط یه نفر ... شاید کسای دیگه ام بتونن ... نه ... فعلا فقط همون یه نفر ... باید شانسمو امتحان کنم ... همینه ...

با خودتون کلنجار نرید به خودم مربوطه اون یه نفر کیه ...

اگرم ناراحت شدید به من هیچ ربطی ... نه خودخواه نیستم به من خیلیم ربط داره معذرت

میخوام ...   فقط...فقط اگه میتونین ... کمکم کنین ! نظر بدین ... خواهشا ...

                                                                    

                                                                          خبرچین

                                                                                                                                            

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 7 آذر1385 18:13 توسط خبرچین |


بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام دوستان

باید بگم از اونجایی که من معمولا یا اعصاب ندارم یا اگرم دارم خورده، نتونستم اینو ننویسم....راستش داشتم می ترکیدم! در نتیجه این متنو کسایی بخونن که منو می شناسن و باهام برخورد داشتن( اعم از رفقای گرامی و سایر افراد و آشنایان) .کسای دیگم اگه می خوان بخونن، اما چیزی از سرو تهش نمی فهمن! دیگه از من گفتن بود!

 

خوب من یه پنج شیش روزه هی می خوام آپ کنم ، هی حوصله ندارم…ینی نمی دونم چی باید بنویسم…دچاره کمبود متن شدم.

در نتیجه( از اونجایی که الان داشتم با خرسی جون می چتیدم و گفت "هر چه می خواهد دل تنگت بگو، و منم حرف گوش کن…) در نتیجه اگه خیلی بی سرو ته شد شرمنده!

در ضمن لازم به ذکر است که من الان کااااااااااااملا عصبی ام و مثه…(دور از جونم) پاچه می گیرم!

(همین الان دو تا پاچه گرفتم) خلاصه که مراقب خودتون باشید!

 

از اونجایی که من کلا زیاد فکر می کنم و کلیم نتیجه گیری می کنمو آخرم هر روز با روزه قبل فرقی که نمی کنم هیچی، غیر قابل تحمل تر و مایوس ترم می شم، چیزایی که فهمیدمو اینجا می نویسم( یه درد دل دوستانه، زیاد جدی نگیرین)

                                                   ***

 

تا حالا شده دلت بخواد همش بخوابی تا از فکرات فرار کنی؟ تا حالا شده بخوای برا یه هفته هم که شده بمیری!؟ تا حالا شده بخوای خودت نباشی!؟ تا حالا شده دلت بخواد یه ماه  مریض شی تا از فکر بدبختیات بیای بیرون(نمی دونم شایدم به دلایل دیگه) .تا حالا شده دلت بخواد یه پناه گاه داشته باشی…یه پناه گاه نیرو مند که همه چیزتو بدونه و بهت دل گرمی بده. هیچ وقتم شکست نخوره. دلت بخواد چشاتو ببندی و سرتو بزاری رو شونشو زار بزنی…نمی دونم تا حالا برات پیش اومده یا نه، اما برا من پیش اومده… تو این یه هفته یا شایدم دو سه روز اخیر!

 

به من می گن چرا ین قد خوابالو شدی، خوب چی بهشون بگم؟! بگم می خوام از خودم فرار کنم؟ مثه همیشه می گن طبیعیه و از عوارض بلوغو زود گذره و از این حرفای صد من یه غازی که کمکی که نمی کنه هیچی عصابمو بیشتر داغون می کنه!

 

می گن چرا حرف نمی زنی!!  چرا منزوی شدی!! چرا دپرسی!! چرا اعصابت خورده!!و هزار جور از این حرفا….آخه یکی نیس بگه شمام بیس سوالی راه انداختین!! دلتون خوشه ها…به شماها چه!!

 

خوب داشتم می گفتم….! یه دو سه روزی می شه تازه درکیدم عجب آدمه ساده یی ام!! چقد ساده نگا می کنم…البته بگم من عاشق همین سادگی ام…اما همون جور که قبلا گفتم…این روزا دیگه سادگی طرفدار نداره!

ینی اگه ساده باشی از پس خودت بر نمی آی! سرت کلاه می ره!

هیچ وقت یادم نمی آد حرفی رو با مقصود بدی به کسی زده باشم یا به اصطلاح جدی جدی کنایه زده باشم! نه این که نخواما...نه...اصلا عقلم به این کارا نمی رسه!

هیچ وقت یادم نمی آد واقعا از کسی متنفر باشم….چرا …شده به کسی نشون ندم که ازش خوشم نمی آد اما نشده به کسی الکی بگم ازش خوشم می آد! هیچ وقت یادم نمی آد پیچ پیچی به دنیا نیگاه کرده باشم. نه…اشتباه نکنین …فک نکنین من دارم می گم آدمه خوبی ام، اما من اینجوری ام…یه جوری که خودم هنوز نفهمیدم چه جوری ام. (هیچی بابا اصلا ول کنین یه جوری هستم دیگه!!)

 

تو این چن وقت فهمیدم غورورمو خیلی دوس دارم…آره خوب دوسش دارم مگه چیه!!؟ اما خوب انگار زیادی پرو شده ،داره پاشو از گیلیمش دراز تر می کنه، همچین فک کرده کیه!!؟ غلط کرده! مگه دست خودشه!؟ پدرشو در می آرم! اگه نتونستم م... نه! هدهد نیستم! حالا ببین!

اگر چه هنوزم دوسش دارم...هنوزم لازمش دارم...اما باید بفهمه ارزش آدما خیلی بالا تر از اونه...باید بفهمه آدما رو خلیی بیشتر از اون دوس دارم .چشمشم چاهار تا شه حسودی ام خواس بکنه! به درک!!

 

آهان راسی گفتم حسودی... اتفاقا اینم جزو چیزاییه که تازه  فهیدم!! جداً من آدمه حسودیم....؟ تا حالا نمی دونستم! شایدم می دونستمو نمی خواستم اقرار کنم...اما انگار هستم!(سر جریان ذلی جونو(دبیر گرامی) و دارتانیان و یه سری جریان سطحی و ساده  مثه همین!)....چه جالب! عجب چیزایی رو نمی دونستما!! چقد بد..اصلا این صفتو دوس ندارم! اینم به جهنم....پدر این یکی رم در می آرم!(چه مزخرفاتی دارم می گم!!!)

 

خوب دیگه چی!؟؟؟؟ نه احمق نیستم.....خنگیمم که دیگه به خودم مربوطه...می مونه...آهااااااااان!!...

یه معضل بزرگ دیگه......به من می گن اینه مامان بزرگایی....یه سره  راه  می رمو  پند می دم....خودمم نخود هر آشی می کنم...ورراجیمم که بیست!! فقط تنها فرقم اینه که زیاد غرغرو نیستم!(البته قصد توهین به مادر بزرگا رو ندارما....جسارت نشه!) .جالب اینجاس که کافیه یه نفر نصیحتم کنه....می خوام خفش کنم....می خوام سر به تنش نباشه....!! خلاصه از اینجام نتیجه می گیریم همچین یه نمورم خودخواه می زنم!!

 

خوب دیگه....اگه هر چی که دله تنگم می خواد بگم دیگه این وبلاگ بالا نمی آد ، آخه تا یه هفته فک کنم باید تایپ کنم اونجوری......سر شمام که اصلا مهم نیس که داره می ترکه! به من چه! می خواستین نخونین!!

 

آخیش!! راحت شدم!! احساس سبکی می کنم...! خوب حالا من خیلی آدم بدی ام ! نه؟!

اما باید  بگم با این همه خودمو دوس دارم....چون می دونم می تونم خوب باشم....البته وقتی که  خیلی چیزا رو فهمیدم!

خوب ....خدا بزرگه....اشکالی نداره....!!

 

فقط یه خواهش، جدیه جدی! می خوام کمکم کنی! می خوام کمکم کنی که خوب باشم! خواهش می کنم! می خوام نظر بدی. شوخی نمی کنما! نظر بدیو بگی به نظرت من این جوریایی که گفتم هستم...؟ یا بدتر؟ یا بهترم...؟ یا اگه مشکل دیگه ای دارم بگو...خیلی برام مهمه...خواهش می کنم!

ببخشید اگه سرت درد گرفت و داری فحشم می دی! اشکال نداره....به خوب بودن می ارزه!

بازم می گم،  برام دعا کن !

جدیه جدی ام نظر بده! برام مهمه! پشت گوشم ننداز وبه خودت بگی کی حوصله داره بنویسه... یا اصلا کی می فهمه من این متنو خوندم! خوب؟!

 می خوای به یه آدم کمک کنی! پس عقب نشینی نکن!..تو هم " هر چه می خواهد دل تنگت بگو"

مرسی که خوندیش

خدافظ

 

 

دوستان.....شاکی نشین تورو خدا....چی کار کنم نتونستم ننویسم....باشه باشه......نزنین.....قول می دم دو سه روز دیگه پاکش کنم....فقط شما ها زود تر نظر بدین...زود پاکش می کنم! نمی خوام بگین متنم قشنگ بود یا نه ها!!! آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است! می خوام در باره ی خودم نظر بدین.!خوب؟!

مرسی!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آذر1385 18:23 توسط هدهد |


                                                                  "هو الحق"

سلام

قبل از هر چیز باید یه مطلبی رو خدمت رفقای عزیزم عرض کنم و اون اینه که امیدوارم شماها مثل هدهد حساس نباشید . چرا ؟ چون اولین بار که این متنو ( با تصرف و تلخیص ! ) براش خوندم قبل از امتحان شیمی نیم ترم بود و وقتی سرمو آوردم بالا دیدم داره گریه میکنه !!!!!!!! آره خوب یه خورده ناراحت کننده س ولی من از قبل بهتون بگم این فقط و فقط یه متنه و ماله اون وقتاس که خیلی با هم توافق نداشتیم و منم خیلی ناراحت بودم که اینو نوشتم . الان قضیه فرق میکنه دیگه اونجوریا نیس . بعدم من خودم آیندشو زیاد قبول ندارم ( واسه چی این همه مقدمه چینی می کنم ؟ چون نمیخوام با انبوه نظرهایی مواجه بشم که میگن : خبرچین خفه شو ! )

 

خب حالا اینم متن من ...

 

سرکلاس نشسته بود . کلاس هنر . چند روز از اول سال گذشته بود و اون هنوز یه دوست ثابت نداشت . از اونجاییکه حوصله کلاسو نداشت و برای جلب توجه پشت سریش شروع کرد به سرهم نویسی . پشت سریش گفت : چقدر قشنگ مینویسی ! و این آغاز یه دوستی سه ساله بین اون و هدهد بود . هدهد همیشه زنگای نماز میرفت نمازخونه . خبرچین بعضی وقتا میرفت بعضی وقتا نمیرفت . یه روز که نماز نرفته بود دنبال یه نفر میگشت تا باهاش حرف بزنه ... یهو چشش افتاد به مری جون ... به مری جونی که تازه از 2/1 منتقل شده بود 4/1 و ... انگار دوستی نداشت . رفت پیشش و گفت : بیا با هم یه گشتی تو مدرسه بزنیم ... و این آغاز یه دوستی سه ساله ی دیگه بود ...

هدهدم تو یه برخورد مشابه با دارتانیان آشنا شد و این سرآغاز یه اکیپ دوستی 4 نفره بود . 4 نفر دوست که خیلی با همدیگه توافق نداشتن ولی همدیگه رو خیلی دوس داشتن . خیلی ... ( حالا اگه از حل و پز فاکتور بگیریم ... حل و پز چیه ؟ به خودمون مربوطه ! آخه بعضی از دعواهای سال اول ما اسمم داره ...! )

یکسال گذشت . اومدن سال دوم . خبرچین و هدهد 1/2 مری جون 2/2 و دارتانیان 3/2 . اون موقع بود که از ترس جدایی و ایجاد فاصله به هم نزدیک شدن ... خیلی زیاد . دیگه سر مسایل جزئی داد و قال به پا نمیکردن ... دم به دقیقه به جون هم نمیفتادن ... خیلی به هم نزدیک شدن ... و خلاصه که دعواهای الکی خاتمه یافت . اونوقت دو تا 1/2 دیگه بهشون اضافه شدن ... خرس مهربون و الهرمیون . اونا اوایل دوستای جدیدشونو زیاد قبول نداشتن ... باهاشون سرد برخورد میکردن ... ولی بعد از یه مدت به هم عادت کردن و شدن یه اکیپ 6 نفره منسجم . یکسال دیگه ام گذشت ... اومدن سال سوم ... خبرچین و هدهد 5/3 و بقیه ام 2/3 . همه شروع کردن به تغییر ... اختلافا بالا گرفت ... هر هفته دعوا ... هر روز بحث ... گروه دوستیشون داشت از هم می پاشید . نتیجه ی دو سال دوستی داشت از بین میرفت ... بالاخره متوجه شدن و دوباره به هم نزدیک شدن ... روابطشون بهتر شد ولی جنگ و جدل ها کماکان ادمه داشت ... تا اینکه اونم دیگه تموم شد .

و بالاخره یه سال دیگه ام میگذره ... همه میرن دبیرستان ... باید خاطره هاشونو ... خاطره های سه سال تحصیل رو تو مدرسه جا بذارن ... مدرسه شونو واسه همیشه ترک کنن ... تا سال بعد ... روز افطاری ... آیا بیایند آیا نیایند . خاطره هاشون کمرنگ میشه ... یادشون میره چقدر همدیگه رو دوس داشتن ... یادشون میره چقدر به هم نزدیک بودن ...

یه روز به خودشون می آن و می بینن در حالیکه دست بچه ی 5 ساله شونو گرفتن به یکی از همون آدما خیره شدن ... یهو یادشون می افته که دوستایی داشتن ... یادشون می افته که سال اول تمام امتحان فیزیک نیم ترمشونو از رو هم نوشته بودن ... یادشون می افته چقدر به هم نامه می دادن ... و اینکه چقدر به هم نزدیک بودن ... ولی مرزهای غرور مرزهای تغییرات بزرگ شدن همه و همه دست به دست هم دادن تا اونا رو از هم دور کنن ... چه بسا که بعضی وقتا پشت سر همدیگه حرفم زده باشن ... و حالا دیگه از هم جدا شدن ... دور شدن ... غرورشون نمیذاره دوباره برن با هم باشن ... غرورشون نمیذاره حتی به هم سلام کنن . از کنار هم رد میشن ... انگاز از بغل دیوار رد شدن ... و تمام خاطراتشون برای همیشه تو همون مدرسه مدفون میمونه .

                                             

 

 

                                                       

 

 

 

خب گریه هاتون تموم شد ؟ یا تموم مدت عین سنگ به مانیتور خیره شده بودین و میگفتن خب حالا که چی مثلا ؟ سرنوشت همینه دیگه ... ( اینو با رفقای خودم بودم به کسی بر نخوره )

 

من همونطور که گفتم آیندشو زیاد قبول ندارم چون حتی اگه تا اون موقع از همدیگه متنفرم شده باشیم دیگه سلامو به هم میکنیم ...

 

حالا دپی یا شدی به من ربطی نداره باید نظر بدی .

 

                                                                               ! bye

 

+ نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385 17:12 توسط خبرچین |


                                                   و تنها او ........!

اونایی که این مطلب رو می خونین . شاید یکی از شما مخاطب من باشین پس گوش کنین :

    چه قدر بدم می آد از آدمایی که ادعای فهم و کمالشون می شه . چه قدر بدم می آد از آدمایی که فکر می کنن دیگه آخرشن . وای که چقدر بدم می آد .

    امروز پیش یکی از رفقا بودم . برام چیزایی گفت که تا آخر روز error داده بودم . کاملاْ قاطی . یه چیزایی می گفت که اگه یکی از همون آدمای بالایی باهاش رو به رو می شدن تا حالا یا تو تیمارستان بودن یا زیر خاک !!!!!! یه چیزایی که اون آدمای بالایی اصلاْ فکرشو نمی کنن . اون آدما با اون دبدبه و کبکبه که می گن ما خیلی حالیمونه اصلاْ حالیشون نیست .

     امروز از خودم بدم اومد . با این همه نعمت که دارم ( منظورم ماشین و خونه و این چیزا نیست . چیزایی مثه آرامش و ...) بازم می گم چرا این جوری و چرا اون جوری . چون دنیا رو خیلی لوس نگاه می کنم . از دنیا بدم اومد . چون با بعضی ها خیلی بد کرده . چون چن تا رو داره . چون . نمی دونم . چون مزخرفه دیگه ( خودتون درک کنین ) .

      امروز فهمیدم که خدا چه امتحانای سختی داره . چه صبری تو وجود ما گذاشته . فهمیدم که تو این دنیا همه از بین می رن . فهمیدم که خدا ابدیه . فقط خدا ابدیه .

      راستی امروز یه فرمول جدید هم کشف کردم :( از همونایی که معلمای ژینگول فیزیک تو کله هامون می کنن )

                                error * error=hang^300000000000000

                           ***************************

پ.ن : ^ علامت توان می باشد .

پ.ن : "می باشد" نه  "است ".

پ.ن : قسمت اول اول متنم با شخص خیلی خاصی نیست ولی خب ..... 

                                                                                        تا بعد                   

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 22:14 توسط دارتانیان |


توجه           توجه

رفقای گرام سلام ( مام ته نثر مسجع و اینا ) الجغله ی ما رو که خاطرتون هست . همنیطور که خبرچین گفته بود این الجغله ی ما یه اسم مستعار داره که خیلی ازش بدش میاد . ولی بالاخره من ( + رفقای ۲/۳ یی ) اسم مستعارشو بهش غالب کردیم . از خودگذشتگی می کنم و بهتون میگم چی بود : هرمیون  ( احتیاط : مواظب باشید هرمیون متوجه نشود وگرنه خودکشی می کند خونش می افتد گردن شما ! )ولی سر قضیه ی خودشیرینی پیش خاله تقویان به الهرمیون تبدیل شد . این الهرمیون ( الجغله ) ی ما یه پا عربه دست کمش نگیرین !

پس در همین مورد که داشتم می نالیدم الجغله به الهرمیون تبدیل شد و از این ثانیه به بعد شما مطالب الجغله رو به اسم الهرمیون می بینین . ( البته اگه ببینین  چون اگه آپ کنه به خرخونیش نمی رسه.)

 

                                         با احترامات فوق العاده فائقه

 

+ نوشته شده در شنبه 4 آذر1385 15:33 توسط خرس مهربون |


سلام

امروز صبح امتحان داشتم . یه گند به تمام زدم و اومدم خونه . نیم ساعت بیشتر از ورودم به خونه نگذشته بود که مامان اینا گفتن بپوشید بریم کوه . خلاصه ما و چند تا از دوستامون پا شدیم رفتیم کوه از ساعت 2 بعد از ظهر تا 6:30 شب . من و یه نفر دیگه جلوتر از بقیه رفتیم بالا ... فوق العاده بود ... هوای تمیز ... مناظر زیبا ... درختایی که بعضیاشون به زور برگای زرد و قرمزشونو نگه داشته بودن ... چشمه هایی با آبای خنک ... کوهایی که قهوه ای نبودن سبز بودن ... آره رنگشون سبز بود ... و آبشارایی که بین کوهای سبز جاری بودن ... اینا همه فوق العاده بود ... مشکلاتمو فراموش کرده بودم ... نفسای عمیق میکشیدم ... تنفس می کردم ... و ... شاید ... فقط شاید ... از زندگیم لذت می بردم ... از اینکه سرما تا مغز استخونام نفوذ می کرد لذت میبردم ... از انگشتای یخ زدم ... انگشتایی که حتی قادر نبودن روسریمو جلو بکشن یا کلاهمو سرم کنن ... آره مسخرس ... آدم از یخ زدن لذت ببره ... به سوز برفی که تمام وجودشو منجمد میکنه لبخند بزنه ... ولی حقیقته ... من لذت می بردم ... چون می خواستم بخندم ... می خواستم فراموش کنم ... فراموش کنم که چه موجود ... چه موجود احمقی هستم ... فراموش کنم چه هفته مزخرفی رو گذروندم ... فراموش کنم که ... که ... که چقدر از خودم بدم میاد ... نه من روانی نیستم ... من احمقم ... فقط همین ... آره می خواستم از طبیعت لذت ببرم و با خیال راحت به آهنگ " من امشب میمیرم " بنیامین گوش بدم ... آره احمقانس ... ولی اشکالی نداره چون من خودمم احمقم ...

 

 

 

                      ******************************************

 

 

دیشب بعد از مدتها دوباره خواب می دیدم که مردم ... داشتم با هدهد قدم می زدم ... یهو احساس کردم که جاذبه ای منو به سمت خودش میکشه ... ومن ... من تو هوا قدم می زدم ... و ... و به طرف آسمون میرفتم ... احساسم آمیخته ای از هیجان و ناباوری بود ... به گناهام فکر نمی کردم ... برگشتم تا داد بزنم هدهد من مردم ! ولی وقتی حرف "م" از دهنم خارج شد دیگه نتونستم ادامه بدم ... صدام تو گلوم خفه شد ... و بعد ... پرده ی دنیا از جلوم بسته شد .

 

                             

                        

                        ****************************************

 

 

بد جایی تموم شد ؟ شرمنده بیشتر از این یادم نمیاد .

سردرگم نشید اول اسم حقیقی هدهد "م" داره .

ببخشید بچه ها انگار من خودم گفته بودم مطالب حزن انگیز ننویسید ولی دیگه نتونستم تحمل کنم ... به قول هدهد قلمبه شده بود ...

                                                          تا دیدار دوباره

                                                             خبرچین  

  

+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 19:43 توسط خبرچین |


دکتر : دوست خوبم در سیمای تو چهره ی یک انسان شاد و موفق را می بینم. خیلی خوشحالم که با تو مصاحبت می کنم.

بیمار: این نظر لطف شماست دکتر اما فریب چهره ام را نخورید من آدمی درمانده و در به در . به هم ریخته ام که در محاصره ی مشکلات زندگی واقعا کم آورده ام. لطفا کمکم کنید.

ــ دوست خوبم جوان دوست داشتنی. نباید درباره ی خودت اینطور صحبت کنی. تو جوان پر انرژیی هستی باور کن وجودت سرشار از شادکامی و موفقیت است. باید آنها را از درونت پیدا کنی و به بیرون هدایت کنی. بخند تا شادی و نشاط را از اعماق وجودت استخراج کنی و در ویترین صورتت به دنیا عرصه کنی. آنوقت دنیا هم چاره ای جز لبخند زدن به تو نخواهد داشت و صورت زیبای زندگی را خواهی دید

ــ اما دکتر دنیا عهد کرده جز قیافه ای مثل برج زهر مار به من نشان ندهد.

ــ دوست من عزیز جوانم سخت در اشتباهی. دنیای تو چیزی جز آنچه در ذهن خود به آن شکل می دهی نیست. این ذهن و اندیشه ی توست که دنیایت را شکل می دهد تعریف می کند و جلوی دیدگانت می گذارد. مثلا همین خورشید گرم و درخشان را که می بینی به خاطر توافق با ذهن توست که چنین نورانی و داغ به نظر می رسد. باید دنیایی که در ذهنت می سازی همیشه تصویری از خوشی و شادی و کامیابی باشد. آن موقع دنیایت هم چنین خواهد بود. سعی کن همیشه خاطرات زیبایت را مرور کنی.

ــ اما دکتر من هر چه در ذهنم مرور می کنم جز شکل بی ریخت نمرات تک رقمی تحصیلی.تصویر زشت چکهای بر گشتی.پوزخند کریه کلاهبردارانم.سرکوفت اطرافیان و حجم کثیف جیبهای خالی چیز دیگری پیدا نمی کنم.

ــ ببین دوست من باز هم که حرف خودت را می زنی چرا به حرفهایم خوب دقت نمی کنی؟ چرا به داشته های با ارزشت اعتناء نمی کنی؟ چرا به این همه ثروتی که همراه توست بی توجهی؟ مثلا همین اندام زیبا و نعمت سلامتی. چرا این ثروت با ارزش را نادیده می گیری؟

ــ دکتر اجازه بدهید از پشت میز بیرون بیایم و بایستم. ببینید به این شکم گنده که به هیچ ترفندی عقب نشینی نمی کند. این قامت کوتاه و خپل. ابن سر نخ نما شده و این بینی پیش آهنگم خوب نگاه کنید. اجازه بدهید از زخم معده ام بگویمکه شب و روزم را سیاه کرده و یا از آن سردرد های لعنتی که بی چاره ام کرده. باز هم بگویم؟

ــ ای دوست بد قلق من شاید تمام مشکلات تو از آنجا شروع می شود که نمی خندی بخند عزیزم بخند تا گام نخست را برای تغییر زندگی ات برداری.

ــ ببخشید دکتر اما وقتی خنده ام نمی آید باید چکار کنم. یعنی با این اوضاع و احوال اگر بخندم لزوما باید دیوانه باشم.

ــ پس دوست عزیز من. تا با یک پس گردنی شعفم را از مصاحبت با شما تخلیه نکرده ام به سرعت مرا از مصاحبت خود محروم کنید که این لبخند من معنایی جز عصبانیت حاد و خطرناک ندارد.

                                                              ***

اینم از طنز (اگه خندت نگرفت جون من رومو زمین ننداز خودتو قلقلک بده )

در ضمن اگه اشتباه تایپی داشتم به بزرگواری خودتون ببخشید

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385 13:24 توسط مری جون |


)

سلام

همین الان رسیدم خونه . راستی این " ) " که بالا زدم برای آخر " آپ گروهیه " که پرانتز بسته شو نذاشته بودم ( فهمیدید چی گفتم ؟ ) آره دیگه امروزر من و رفقا اومده بودیم مدرسه خیر سرمون درس بخونیم . و صد البته هیچی نخوندیم . نامردی نباشه یه خورده خوندیما ... دارتانیان و مری جون عزیز بسیج شدن تا به من و هدهد گشتاور یاد بدن چون هیچی از درس نفهمیده بودیم و موفق هم شدن چون فکر کنم دیگه بتونم مسائلشو حل کنیم . خب نخوابید من چیکار کنم که آپم خواب آوره  .

حالا شاید این سوال پیش بیاد که ما از ساعت ۶:۴۵ صبحگاه تا ۱:۱۵ بعد از ظهر چیکار می کردیم :

۱- اول صبح کلی بسکتبال و والیبال بازی کردیم .

۲- کتابای علوم دومو گرفتیم تا فیزیک بخونیم ولی بجاش همش تو کلاسامون ول می گشتیم و چند بارم رفتیم پایین تو حیاط تا آب بخوریم . آخرشم خانوم حکیمی کلی شاکی شد که شما نظم کلاسارو بهم می زنید

۳- زنگ تفریحو که تفریح کردیم ( نیس کلی درس خونده بودیم خسته بودیم ) و این تفریح شامل این بود که دویدیم تو سایت تا آپ کنیم . آخرشم مسئولین با یک اردنگی محترمانه انداختنمون بیرون  .

۴- زنگ دوم رفقام کلاس زیست داشتن منم به عنوان مهمان رفتم نشستم سر کلاس و یه مساله حیاتی یاد گرفتم : اگه می خواین کسی رو بکشین بهش آبنبات مونوس ( آره ؟ ) به همراه نوشابه کوکاکولا تعارف کنید تا هر دو رو بخوره و بمیره . از ترکیب این آبنبات با نوشابه گاز دی اکسید کربن فجیعی ساخته میشه که معده رو سوراخ می کنه و طرفو میکشه . ( شوخی نمیکنم دو نفر تو برزیل همینجوری مردن )

۵- بازم زنگ تفریح بود و ول بودیم .

۶- به یاد آن روزها که ۴/۱ بودیم رفتیم کارگاه زبان و ادبیات و جغرافی و به یاد آن روزها که ۱/۲ بودیم رفتیم نشستیم سر کلاس ۱/۳ ( آخه ۱/۲ پارسال شده ۱/۳ امسال ) ناگفته نماند در تمام این مدت که ما تو کلاسای قبلیمون میگشتیم مری جون و مریم داشتن فیزیک خر میزدن .

بعد مام رفتیم بهشون پیوستیم و خر زدیم .

و این بود مشروح خبرها ! راستی امروز با اینکه واسه انجمن همراه ۴ نفر جای خالی داشتن ولی ما رو نبردن

دیگه اینکه خانوم تهرانی اومده بود ولی به دلیل وجود آقای محترم رایی نتونستیم درس حسابی ببینیمش چون ...

خب دیگه تا بعد

خبرچین

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385 14:9 توسط خبرچین |


سلام

درسته که این پست به نام خبرچینه ولی فقط من نیستم که می نویسم در واقع ماایم که می نویسیم : خبرچین ، مری جون ، هدهد ، دارتانیان . ( به کوری چش الجغله و خرسی  ) . ما تو مدرسه ایم ( حالا که چی مثلا ) .خب حالا چی بگیم ؟ خب بگید دیگه ! ( ببخشید با رفقام بودم ، چه اپ پر محتوایی ) نکات منفی امروز :

۰ ٪ درس خوندیم ( قرار بود فیزیک و ریاضی فیلترو خر بزنیم که .... )

ای بابا شانسو می بینی ؟ تازه قلمم گرفته بودا ! زنگ خورد ! میرم خونه تکمیلش میکنم ( اره ؟)

فعلا ( این مسئولین سایت ما رو خوردن !

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385 8:48 توسط خبرچین |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام
ما 6 تا دوستیم که از سال 83 با هم رفیقیم . بگی نگی مخمون تاب داره و مال فرزانگان تهرانیم . خب دیگه بخونی میفهمی هرکس چه جوریه ! فقط یه چیزی : نظر یادت نره .


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1387

تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385


نویسندگان

خرس مهربون

خبرچین
هدهد
دارتانیان
مری جون
الهرمیون
اروند
ویلی


پیوندها

به بهانه ی صدایی که مرا یادآور خدا بود ...
ظ مثل ...
علاف عزیز !
این یکی چهار تا چش داره !
آی کیوها ... !
چی شد اون همه احساس ...
باران
یک نفس تازه
شاید هرگز نباشم ...
سکوت ، دوستی که هرگز خیانت نمی کند ...
تلخ و شیرین
ستاره و مهسا
چرند و پرند
دروازه
خلوت شاعرانه
با نمک
فقط استقلال_ منچستر!!
مشکی پوش کوچک
مصلوب عشق تو منم
سالاد شکلات
مثل...هیچ جا
2+2=5
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin