|
و خدایی که در این نزدیکیست ......!
سلام ! اینا رو بخونین و حال کنین بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش به هم می پرند چو عضوی به درد آورد روزگار به من چه ! دگر عضو ها را چه کار ************** به سراغ من اگر می آیید ............................ !!!!!!!!!!!!!!! لطفاً قبل از ورود در بزنید *************** از در در آمدی و من در به در شدم گو در همان لحظه من بی پدر شدم ( دور از جون ) *************** پ.ن : جون من حال کردید ؟ اگه نکردین به من چه پ.ن : حالا حال کردی و نکردی باید نظر بدی پ.ن : از تمام شعرایی که در گور و تختخواب و .... بر خود لرزیدند کمال بخشش را منتظریم ( اینم جمله سازیم + نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 20:20 توسط دارتانیان |
توجه ! توجه ! وبلاگ ما ( من و رفقا ) به شدت مایله با وبلاگ های سمپادی اعم از فرزانگان و علامه حلی + نوشته شده در سه شنبه 30 آبان1385 16:22 توسط خرس مهربون |
به نام او .... !
و علیکم السلام ! چراغا خاموش . پرده ها کشیده . خبری از خاله زیبا با اون دفتر کذاییش هم نیست . بچه ها همه وسط . یکی دم در کشیک وایساده . دستها همه بالا ....... همه حالا ( شاید یالا ) همه به حرف خواننده ( ها ) گوش می دن و ..... اشتباه نکنین . اینجا اکس پارتی نیست . کلاس ..... مدرسه ی فرزانگان . بیخ گوش خاله زیبا است . یه جای شاد ( مثه همین وبلاگ ) یه جای خوب ولی نه به خوبی این جای خوب . اگه خواستید ورود برای عموم آزاد است . ولی جون من خاله زیبا نفهمه ******************* پ.ن : خودتون معنی " ....... " رو می دونید پس اصرار نکنین . نمی گم پ.ن : به علت مسائل امنیتی نام کلاس مذکور را فاش نمی کنم ( این هم از قائده ی بالا مستثنا نیست و اگه التماس هم کنین نمی گم ) پ.ن : همه مطالب بالا عین واقعیت بود . به همین کوه های شمرون خودمون .... ! با اجازه + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 19:50 توسط دارتانیان |
اوهووی ! خوشگله ! باتوام ! حواست کجاست ؟ کجا سیر می کنی ؟ مطمئنی اینجا زندگی می کنی ؟ اصلا هیچی از زندگی می فهمی ؟ تو فقط می فهمی که باید دو ساعت واسی جلو آینه و با اون موهای لامصبت ور بری بعد هم چون یه تار موت به جای سمت راست سمت چپه با مشت بکوبی رو آینه و اون شونه ی بدبختو بندازی یه گوشه واسه چی ؟ واسه ی اینکه می خوای بری مدرسه !!! مدرسه !؟ تو از مدرسه چی می دونی به جز اینکه سر کلاسا مسخره بازی دربیاری . فقط مشکلت امتحانه که اونم بغل دستی ( احیانا به همراه دو تا پشتی ها + جلوییها ) نمرده هر چی چشمای باباقوریت قد می ده می چپونی تو برگت آخرشم به بیستی که آوردی " افتخار " می کنی . حلال و حروم سرت می شه ؟ نه جون من از این خبرا نیست به قول خودت وجدانت ضد ضربه شده . تو نمی فهمی تو یه جو شعور نداری وقتی مامانت خسته از سر کار میاد و میگه برو میز شامو بچین کلی درمورد مرد سالاری توی خونوادتون سخنرانی می کنی و میگی که چرا به داداش بدبختت که تا ساعت 6 دانشگاه بوده نگفته و فقط به تو زورش رسیده . چرا اینقدر سنگدلی ؟ تو فقط می دونی باید 24 ساعت آن باشی . هر بدبختی هم که با کامپیوتر کار علمی داشت به تو هیچ ربطی نداره باید بره کافی نت ! فکر می کنی کی هستی ؟ فقط بلدی یه دیوان حافظ بزنی زیر بغلت و بگی بله ! من خیلی سرم میشه . بعدم یه نفهمی مثله خودتو گیر میاری و هرچی توی کتاب " صنایع ادبی در اشعار حافظ " خوندی واسش بلا نسبت طوطی تکرار می کنی و اونم مثله بز اخوش سرشو تکون می ده . بعدم هر چرت و پرتی که گیرت میاد به نام متن ادبی می چپونی رو یه مشت ورق و بعد باخودت می گی من خاصم من درگیر روزمرگیا نشدم من زندگیو می فهمم ! پس فکر می کنی روز مرگی چیه ؟ همین زندگی تو به زبون ساده میشه روزمرگی . چی شد مخت سوت کشید؟ لابد می گی این منکراتی کیه گیر من افتاده ؟ حواست کجاست ؟ گل که لقد نمی کنم ! دارم باهات حرف میزنم . اوهوی خوشگله ! باتوام ! با تویی که از تو آینه بهم زل زدی ! + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 18:13 توسط خرس مهربون |
"به نام خدا" سلام امروز چیز خاصی ندارم بگم چون خیلی ناراحتم .... خیلی .... تا امروز نفهمیده بودم غم چیه ولی الان تازه دارم معنیشو درک می کنم .... خب حالا نمی خوام ناراحتتون کنم بی خیال . فقط خواستم از بچه ها بخوام ( لطفا ) تا اطلاع ثانوی از نوشتن هرگونه مطالب حزن انگیز خودداری کنند ... البته این فقط و فقط یه خواهشه تو رو خدا لااقل امروزو بی خیالش شید . راستس دیروز با " یه دوست " حرف می زدم می گفت همه مون تو یه سبک می نویسیم متنا یه جورایی تکراریه . البته اون فقط یه نظر داد ولی خداییش راس می گه دیگه . پس لطف بفرمایید یه نمور طنز بنویسید . خب پس وقتی همه ی رفقا این پستو خوندن پاکش کنین تا آبرومون ( آبروتون ) نرفته ... مردم بیان اینجا فکر می کنن با یه مشت ..... طرفن ( فعلا ... + نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385 16:31 توسط خبرچین |
به نام خدا سلام این دفه دیگه سلامم نه وسعت داره٬ نه ارتفاع٬ ساده ی سادس. به سادگیه یه جای خوب!!! این دفه دیگه می خوام خدارم ساده صدا کنم.همون به نام خدای خودمون! این دفه دیگه نمی خوام خودمو با یه مشت به اصطلاح "متن ادبی" درگیر کنم! این دفه دیگه می خوام آزاد باشم! آزاده آزاد! این دفه دیگه نمی خوام حرفای دلمو تو بند فعلو فاعل اسیر کنم! این دفه دیگه می خوام هر چی دیوار دوروبرمه بشکونمو خودم باشم! این دفه دیگه می خوام سیستم عقل گرایانرو کنار بذارمو برا یه بارم که شده در رکاب دلم باشم! این دفه دیگه می خوام هر جوری شده حصارای محکمی که دور مهربونیمو گرفته بشکونم. حصارایی به پستیه غرور! این دفه دیگه می خوام با خودمو همه رو راست باشم! این دفه دیگه می خوام اعتراف کنم که چقد آدما برام مهمن! این دفه دیگه می خوام به چهاردیواری اتاقمم بگم که چقد با ارزشه! این دفه دیگه نمی خوام بذارم آسمون تنها بمونه! این دفه دیگه می خوام اقرار کنم رنج بعضیا چقد عذابم می ده و حمایتشون و شاید حتی یه لبخندشون چقد خوشحالم می کنه! این دفه دیگه می خوام بگم چه دلایی هستن که بی وجود ما می پوسن و ما تا اون موقع حتی نمی دونیم وجود داشتن! این دفه دیگه می خوام ٬صافو ساده٬ بدون هیچ مرز و دیواری داد بزنم "آدما دوستون دارم" ************************************************************************* یه دقه چشاتو ببند. نه.خداییش!! یه دقه چشاتو ببندو برا یه بارم که شده با خودت رو راست باش! خوب ! بستی!؟ آفرین! حالا یه کلنگ بردار و هر چی دیوار دورو برت می بینی خراب کن! آفرین!!! خوبه!! خوردشون کن! نذار دیگه چیزی دوروبرت بمونه و اسیرت کنه! خوب! تموم شد؟! آهااااااان!! حالا چی می بینی!؟ خوب حالا هر چی می بینی! به من چه که تو چی می بینی! مگه فوضولم!! خوب حالا کلنگو بلند کن و سه بار دور سرت در جهت عقربه های ساعت بچرخون! ایوول!! ماشالله! خوب حالا در همون حال گشتاور نیروشو حساب کن!.....چن شد!؟......خوب خوبه!! نه نه نه!! نذاریش زمینا.... همونجور نگهشدار بالا سرت و یه هف هش دور دیگم همونجوری بچرخون! آهااااان.حالا بکوب!!! بکوب تو سر خودت! آفریییین!عالی بود!!! اصلا مقصود اصلی همین بود! این جاس که شاعر می گه.."مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانست" خووووووووووب.... حالا دیگه چشاتو باز کن و برو سر سجاده و برا شفای من دعا کن. آخه دکتر نرفتم٬ اگه برم جوابم می کنن ! نه؟ *********************************************************************** شرمنده ی روی مبارکتون عزیزان دلم.......... من یه چن روزییه هنگ کردم! جدی نگیرین!! انگار دارن رو قلبم منبت کاری می کنن!(خدا رو چه دیدی.شاید مام مثه اون دختره که داشته می مرده و ابن سینا کشف کرده بیچاره عاشقه٬عاشق شدیمو نفهمیدیم!) مخمم که یه دو سه روز می شه که درش پلمپ شده!! خوب دیگه........ما اینیم دیگه....!!! *********************************************************************** از هدهد به برو بچ خودمون.....دوستان عزیزو گرامی...... لطف کرده و اولین نفری که این مزخرفات لوسو خوند تا صحت عقل هممون(همتون) زیر سوال نرفته٬ پاکش کنه..... آخه به دلایلی(...) نتونستم ثبتش نکنم.(شرمنده دلایلش فلسفیه و در عقل ناقص شما نمی گنجه!!!) خوب دوستان چه انتظاری می ره که یه بار سه رب یه متنو بنویسیو تایپ کنی و بعد خییییییلی راحت در عرضه سه سوت همش پاک شه و بار دوم در عرضه نیم ساعت مجداً کلی فسفر بسوزونیو متنو به خاطر بیاری و دوباره تایپ کنی٬ بعد این دفه در عرضه دو سوت پاک شه٬ مخصوصا وقتی داری برا بار سوم به مغزت فشار می آری تا یادت بیادو هیچی یادت نمی آد٬ ساعتو نیگا کنی و ببینی ۸ شبه و فردا امتاحان داری و دریغ از یه کلمه که خونده باشی..... اونوقت مثه من روانی می شی!...نمی شی...؟ خوب٬ دعا یادتون نره! بدرود! + نوشته شده در یکشنبه 28 آبان1385 19:23 توسط هدهد |
وتنها او .... ! مدتی بود که مسافری نداشت . اغلب با دانستن قیمت سوار شدن پا پس می کشیدند ولی او خبر از شلوغی اتوبوسی های جنوب داشت . بعد از مدتی مسافری آمد تا سوار شود . قیمت بلیط را جویا شد . راننده باز همچون گذشته طوطی وار گفت : " به قیمت گذشتن از مال ومقام . کنارگذاشتن حسرت و حسد . و در یک کلام پاکی روح " آن مرد نیز منصرف شد . آخر مقصد اتوبوس بهشت بود . + نوشته شده در شنبه 27 آبان1385 22:5 توسط دارتانیان |
به نام اویی که حقیقت است و بس ... می خوام راحت حرف بزنم ... حال و حوصله ی تبدیل به متن ادبی و اینا رو ندارم ... فردام هم امتحان هندسه دارم هم کنفرانس ادبیات ... یعنی باید زودتر برم ! تا حالا شده یکی رو خیلی دوس داشته باشی ؟ خیلی زیاد ... ( خب بابا بی جنبه بازی در نیارین و برداشت بدم نکنین ) داشتم می گفتم ... اونقدر دوسش داشته باشی که بخوای ... ( خب وب یه محیط فرهنگیه ! ) ولی نتونی چون اون درک نمی کنه و یا شایدم خجالت می کشی و .... و این احساس تو دل تو می مونه چون نمی تونی ابرازش کنی و این افتضاحه ... افتضاح ... مری جون ! اگه داری اینو می خونی بدون که تو خیلی وقتا این کارو باهام کردی ! وقتایی بوده که می خواستم بغلت کنم و چه می دونم یه جوری حالیت کنم که دوستت دارم ولی تو یا جاخالی دادی یا گفتی "هوق" و یا چه می دونم هزار تا چیز دیگه که همه و همه دست به دست هم دادن تا من دیگه به ابراز احساسم فکر نکنم یا حد اکثر یه تیکه کاغذو مچاله کنم تا تخلیه شم . و حالا دیگه می ترسم دوستت داشته باشم چون نمی خوام دوباره اون احساس درم ایجاد شه . البته الانم دوستت دارم ولی نه اونقدر که قبلا داشتم ... شاید نباید اینو می گفتم ... نمی دونم ... البته افراد دیگری هم هستن ولی اونا رو دیگه نمی تونم نام ببرم ... شاید نباید تو رم نام می بردم ... بازم نمیدونم... در هر حال ابراز احساس بسی دشوار است ... غرور نباید آنقدر زیاد شود که به تو اجازه ی ابراز ندهد چون ابراز کردن زیباست ... مخصوصا ابراز عشق ... عشقی که زیباترین چیز دنیاست ... وبدان ! ابراز تو را راحت خواهد کرد ! *********************
بی خیال بابا جوگیر شدم یه چیزی گفتم شما خیلی جدی نگیرید . باشه بابا مری جون اونقدر بد نکن ببخشید .... البته حقیقته .... تو رو خدا برداشت بد نکنین قصدی نداشتم... خرس مهربون خواستی این متنو پاک کن درکت می کنم ... فقط قبلش بهم بگو می خوام سیوش کنم .
تا دیدار دوباره خبرچین + نوشته شده در شنبه 27 آبان1385 15:57 توسط خبرچین |
و تنها او ... ! تا حالا شده متن رمانتیک بنویسی ؟ یا حتی به موضوعش فکر کنی ؟ یکی از موضوع ها آسمونه . هر آسمونی . آسمون دل . آسمون شب و ... . اما چرا ما تا حالا به زمین فکر نکردیم ؟ زمینی که سر منشاء وجود همون آسمونه . زمینی که خیلی پاکه ولی ما اصلاً نگاهش نمی کنیم . زمین شاید خیلی سخاوتمند باشه . خیلی با گذشت و خیلی متواضع . چون از ما دلگیر نمی شه وقتی به جای تعریف از زمین برای به وجود آوردن گل سرخ ، گل سرخ رو تحسین می کنیم . چون ما اونو زیر پا له می کنیم ،ولی اون ما رو بزرگ می کنه . چون رو زمین می ایستیم ولی از آسمون می گیم . میدونی چرا زمین از اینکه به جای هدیه دادن گل سرخ ، زمین رو هدیه نمی دیم ناراحت نمی شه ؟ چون مال همه اس و می دونه که همه باید از از وجودش لذت ببرن . به نظرت چرا کرم خاکی بیرون از زمین می میره ؟چون قسم خورده تا پای جون پیش دوست عزیز و هم رازش یعنی زمین بمونه و هیچ وقت از هم جدا نشن مگر زمان مرگ . چون تمام راز های زمین پیش کرم خاکی و اون دلش نمی آد که زمین رو تنها بذاره . کاشکی ما یه ذره از وفاداری کرم خاکی یاد می گرفتیم . کاشکی قدر زمین رو می دونستیم و کاشکی وقتی از آسمون می گیم ، بگیم که یه زمینی هست که از روش آسمون رو تماشا کنیم . کاشکی ... . + نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 20:50 توسط دارتانیان |
نقش اصلي فيلم ما پدر، مادر بعدشم يار كارگردان فيلمم خداست همونيكه همش با ماست رو كشتي اين روزگار فقط اونه كه ناخداست صحنه ي اين فيلم روزگار پشت صحنشم آخزته هر كي كه بد بازي كنه تو آخرت ناراحته يه عده تو فيلم ما رفتن به دست سرنوشت بدا جهنم رفتن و خوباشونم رفتن بهشت حالا بايد عبرت كنيم اگه مي خوايم بهشت بريم اگه مي خوام كه دنبال قصه ي سر نوشت بريم + نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 11:21 توسط مری جون |
چه زیباست زندگی هنگامی که زیستن را می آموزی! چه زیباست گذر لحظه ها در چنگ زمان! چه زیباست تماشای انسانهایی که از این وادی گذر می کنند تا بیاموزیم ارزش و استواری روح را! چه زیباست تماشای بهار در فصل خزان و چه زیباست انوار طلایی خورشید در دل شب! افسوس و صد افسوس که چه زیباییی هایی را نمی توانم دید! گرمی دستانش. چهره ی محزونش. لبخند مهربانش. زلال اشکهایش. نگاه حسرت بارش... همه و همه گواه دریای محبتیست که بی غریق مانده ! دریایی که توسط ماهیانی مطرود شده که روزی وجود ش را صادقانه و بی منت در اختیارشان گذارده بود. و امروز........ هیهات! کیست که قدر این دلهای بی انتها را بداند! این اسوه های محبت .که جبر روزگار بی رحمانه دستان نوازشگرشان را چروکیده و چشمان مهربانشان را کم سو کرده !دستانی که روزی حامی همان ماهیان نا لایق بودند! خداوندا! چشمان مهربانشان هنوز هم تا بی نهایت قلبم را می سوزاند. گرمی دستانشان هنوز هم آرام بخش است و حمایت آغوششان هنوز هم طراوت بخش دلهای شکسته! پروردگارا! وجودمان را به برکت دلهای پاک این مادر بزرگها. به روح مقدست مقرب دار. تا تا پایان عمر. خاشعانه دست بوس این نعمات بزرگوارت باشیم! + نوشته شده در جمعه 26 آبان1385 10:31 توسط هدهد |
خواستم بگویم که به اقتباس ز که نوشته بودم به یاری دل وبا کمک دستان عشق وآری در بایان به همتتان ای ناتوان دستان من و به خاطر داشته باش تنهایی و محبت را الجغله ی بزرگ را(چون من بچه نیستم) + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 23:34 توسط |
همین حالا هم هنوز نمی دانم که این دل به ظاهر ودرباطن غمزده خیال نوشتن از سر گرفته یا در کنج بی قراری ها زانوی غم به بغل... اما می نویسم (برای سلامتی مخ ومخچه و سایر مراکز عصبی از آسیب رفقای جونده علل الخصوص خرس علفخوار مهربان)... که هنوز به قلم نکشیده ام(البته فقط در یهجای خوب) آنچه دوست می دارم.................................. ................................................................................................................................. + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 23:19 توسط |
تلخه . تلخه شنیدن صدای گریه ی مادربزرگ . تلخه دیدن اشک های بی صداش . تلخه درک تنهاییی نگاهش . وارد اتاق شدم . تمام تلخی ها یکباره ریخت روی سرم . چرا ؟ مگه این ها به روزگار و زمونه بدی کرده بودند ؟ مگه کم شب تا صبح بالای تخت امثال من و تو بیدار موندن ؟ مگه کم با ناخوشی سروکار داشتن ؟ آره روزگار ؟ این بود رسمش ؟ قرار نبود با کسی این طوری کنی . قرار نبود اشک های بی صدای مادر بزرگو تماشا کنی و با آسایش به راهت ادامه بدی . نداشتیم از این قرار ها . داشتیم ؟ نشستم کنار تختش . گریه می کرد و من با لبخند حالش رو پرسیدم . خودم می دیدم ولی پرسیدم . می گت دعا کن افسانه و فرزانه ام بیان . فرشته ام بیاد . بیان بهم سر بزنن . بیان پیشم . چی جوابشو می دادم ؟ گفتم می آن . ناراحت نباشین .من هم مثه دخترتون . ولی فقط اشک می ریخت . دیگه داشتم دیوونه می شدم . گفتم شما خوشحال باشین تا ما هم خوشحال باشیم . هیچ چی نگفت . فقط اشک می ریخت . گفتم برامون دعا کنین . ولی اشک تنها پاسخش بود . گفتم ما بازم می آیم . این بار کنار اشکش یه لبخند بود . لبخندی به تلخی تنهایی . لبخندی که بوی بی کسی می داد . لبخندی به وسعت بی وفایی . به عظمت دل پر از غم مادر بزرگ . توی هر اتاق که می رفتی بچه ها رو می دیدی . همونایی که بعد از هر حلقه زدن و شهر خواندن به شادی و پایکوبی و ... می پرداختند . حالا اینجا بودن .پیش مادربزرگ ها . سنگ صبور شده بودن . مطمئن بودم الآن فرشته ها از آسمون می آن پایین و دستهای همه ی بچه ها رو می بوسن . مطمئن بودم که این بچه ها فرشته هایی هستن که از بهشت اومدن . مطمئن بودم . امروز تموم شد . برای من امروز یه روز عادی بود . ولی برای اون مادر بزرگ نه . امروز براش یه روز پر امید بود . یه روز آفتابی و یه روز استثنایی ... . بچه ها ! بیاین با هم قسم بخوریم که هیچ وقت مادر بزرگ ها رو تنها نذاریم . هستن مادربزرگ هایی که امروز هم هیچ فرشته ای از بهشت سراغشون نیومد . دوست همیشگی شما + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 22:30 توسط دارتانیان |
لحظه ها می گذرند روزها می آیند داغها بی بایان دردها بالایند در جهان مجنونها در بی لیلایند لیک هردم هردو بیکس وتنهایند بازگشت یارها عشقها والایند بی وفایی هارا عشقها معنایند + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 22:26 توسط |
" به نام بهار آفرین دلهای پژمرده "
یه حیاط بزرگ با یه عالمه دار و درخت به علاوه ی یه حوض بزرگ وسطش . یه جای باصفا تو ذهنت اومد که پر از بوی زندگیه. نه ؟خیلی کیف میده که تو همچین جای باصفایی قدم بزنی . اما ... اما وقتی کیف میده که یه مامان بزرگ مهربون از پشت پنجره با حسرت نگاهت نکنه ... وقتی که ده جفت چشم به امید پیدا کردن هم صحبتی مشتاقانه نگاهت نکنن ... وقتی که .. *** به در سالن نگاه می کنی رنگ و رو رفته است اما می توانی بنفشه ی 4 را تشخیص بدهی داخل می شوی از پیری و درهم شکستگی مامان بزرگ ها یکه می خوری لبخند می زنی وسعی می کنی مهربان تر از یک دختر شیطان به نظر برسی . سلام می کنی . بعضی از مامان بزرگ ها با خنده جوابت را می دهند و می خواهند کنارشان بشینی تا شاید به یاد بچه و نوه هایشان با تو حرف بزنند و لبهای مهربانشان را روی گونه هایت بگذارند و بعضی دیگر فقط به جواب سلام اکتفا می کنند اما قلب همه ی شان یکصدا این کلمه را در گوشهایت فریاد می کشد : تنهایی ... تنهایی ... تنهایی ... *** وارد یکی از اتاقها می شوی 4 جفت چشم به طرفت می چرخد به اتاق نگاهی می اندازی دکوراسیون ساده ای دارد یک یخچال قراضه و 4 تا تخت که کنار هر کدام آهن پاره ای قرار دارد که بیشتر به زیر خاکی می ماند تا کمد ! در اینجا همه چیز سفید است . تخت ها سفیدند پرده ها سفیدند و حتی گل ها هم سفیدند .بعضی ها می گویند سفید رنگ تنهاییست ... *** به چشمهایش نگاه می کنی آبیست آبی آسمانی همان رنگی که باور نمی کردی روزی غمگین ببینیش هاله ی سفیدی چشم هایش را پوشانده است . هاله ای همرنگ اشک. کسی چه می داند ؟ شاید در آن چشمهای مهربان و خسته واقعا اشک باشد و تو نفهمیده باشی . و او برایت درددل می کند و تو به این فکر می کنی که آیا رنگی می تواند به این شیوایی تنهایی را توصیف کند ... *** دستهایش را می فشاری اما این بار بوی مایع دست شویی گلرنگ نمی دهد بوی رنج میدهد بوی درد می دهد و اما بوی تنهایی . بوی تند تنهایی را همراه با بوی تند دارو در جای جای این خانه حس کنی ... *** همشاگردی به یکی از مامان بزرگ ها اشاره می کند ادایش را در می آورد و نیشش تا بناگوشش باز میشود و من می مانم که کدام سنگدلی می تواند به تنهایی یک مامان بزرگ بخندد ... *** بچه ها بغض کرده اند و هر کدام گوشه ای به فکر فرو رفته اند اما شاید هیچ کدامشان حتی یک گوشه از تنهایی مامان بزرگ را درک نکرده باشند ... *** سوار مینی بوس می شویم و بعد از دو دقیقه همه همه چیز یادشان می رود . دوباره مقنعه هایی که جلو کشیده شده بود عقب می روند و همه یادشان می رود که اگر پسر آن مادربزرگ شهید نشده بود شاید در این غربت سفید انتظار دیدن پسرش را نمی کشید و همه یادشان میرود که مامان بزرگ گفته بود این چیز هایی که به لبتان می مالید خون شهید است و همه یادشان می رود که مامان بزرگ ها را در تنهایی خود تنها نگذارند ... پ . ن : توی پاراگراف آخر اشاره به شخص خاصی ندارم بهتون بر نخوره !! + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 19:15 توسط خرس مهربون |
یا حق وارد اتاقشان نشده بودم . بچه ها گفته بودند سه چهار نفری وارد اتاق ها نشویم . پس وقتی آنها وارد شدند من بیرون ایستادم و به درون اتاق خیره شدم . انگار در حال تماشای فیلمی زنده باشم . اول سلام و احوالپرسی و روبوسی کردند و بعد هر کدام کنار یک نفر نشستند و مشغول صحبت شدند . آنوقت بود که دریافتم آنها که اند ... به شدت آرزو می کردم ایکاش چشمی برزخی داشتم تا نوری را که از آنها ساطع می شد ببینم . ببینم که چه قدر پاکند و چه قدر دوست داشتنی . ببینم و باورشان کنم و برای آشنایی با چنین افرادی به خودم افتخار کنم . احساس می کردم به شدت دوستشان می دارم . می خواستم فریاد بزنم : "شما فوق العاده اید !" ولی همانطور خیره نگاهشان کردم . وقتی بیرون آمدند نتوانستم احساسم را ابراز کنم . نتوانستم نشان دهم که چقدر دوستشان دارم ... ولی بار بعد من نیز با آنها وارد اتاق شدم .
********************
پ . ن : " آنها " دوستان من بودند ! مری جون و هدهد و دارتانیان . پ . ن ۲ : ما امروز طی یک بازدید به آسایشگاه سالمندان کهریزک رفته بودیم .
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 14:53 توسط خبرچین |
زير آن آسمان بي اندوه كه پولك مي باريد شايد هم ستاره به جاي باران دختر كوچكي . . . با شتاب تمام صفر ها را از دفتر ديكته اش پاك مي كرد و با خط كودكانه اش درشت مي نوشت زني خسته ، نشسته بر كه دنيا او را از صفر كم مي كند به صفر اضافه ميكند به ضرب صفر و به توان صفر مي كند و او واقعا مي گويد چه تقلب قشنگي بود آن بيست هاي دروغين *** جون من حال کردی نمی دونم یه دفعه احساساتی شدم حالا انقدر تشویق نکنید + نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385 14:30 توسط مری جون |
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست سلام ...! تا حالا به سرت زده ؟ تا خل شدی ؟ راستی راستی خل ها ....؟ یعنی نفهمی . قاطی کنی . شده ؟ امروز زده بود به سرم .می خواستم بترکم . کدومتون درکم میکنین ؟ میدونی وقتی آدم دلش یه چیز بگه ولی عقلش اونو رد کنه واقعاْ قاطی می کنه . با اینکه به نوشتن اعتقاد ندارم ( دلیلشو قبلاْ گفتم ) ولی باید بنویسم . با اینکه می دونم نوشته ام احساسم رو انتقال نمی ده ولی میگم . با اینکه عقلم میگه نگو ولی شروع می کنم : سبز مثه آسمون .آبی مثه تازگی . قرمز مثه آرامش . وقتی به آسمون نگاه می کنم و می بینم پرنده ها پر می زنن . وقتی به برگ سبز رو شاخه دقت می کنم و می فهمم امید یعنی چی . وقتی در گل سرخ محو می شم و آرامش گلها رو درک می کنم . اون وقته که می فهمم خدا برای هر دردی به جز مرگ چاره گذاشته : - تو آزادی ولی با دیدن اون پرنده آزاده می شی . - تو پیشرفت می کنی ولی با دیدن امن برگ سبز میفهمی چقدر عقبی . - تو عاشقی ولی تازه وقتی می فهمی کی واقعاْ دوست داشتن رو درک کرده که عرق شرم گل از حقارتش رو می بینی . پس به اطرافت توجه کن تا بزرگ شی و رشد کنی . دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 20:48 توسط دارتانیان |
یا هو ... وسایل اندکش را برداشت و از خانه خارج شد . به دنبالش دویدم و گفتم : صبر کن ! گفت : برای چه ؟ گفتم : چون دوستت دارم ! گفت : دوستم داشتی . گفتم : نه ! هنوز هم دوستت دارم ! گفت : زمانی عاشقم بودی . گفتم : ترکم نکن ! گفت : مدتهاست ترکم کرده ای . گفتم : کی ؟ گفت : زمانی که بزرگ شدی . گفتم : چطور ؟! به یاد نمی آورم . ــ ولی من خوب به یاد دارم . با ترس از حقیقت . با دورویی . با رشد و دنیا پرستی . سپس راهش را کشید و رفت . سر پیچ پیش از آنکه کاملا از دید ناپدید شود برگشت و گفت : با اینحال هر وقت خواستی با تغییر اعمالت می توانی دوباره برم گردانی . سپس از دید ناپدید شد . او صداقت من بود .
پ.ن : این متنو خودم نوشتم از جایی اقتباس نشده . پ.ن ۲ : بازم هر جور میلتونه ولی اگه نظر بدین خوشحال میشم . حتی اگه یه سال از تاریخش گذشته باشه . + نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 19:19 توسط خبرچین |
و باز سلامی به بلندای آسمان.... سلام.. دوباره اومدم.. اومدم تا از یه راه تاره بگم... یه پاکی.. یه سادگی... یه مهربونی آسمنو دیدین چن وقته چه جوری شده!؟ هی می گیره هی باز می شه! دل منم شده عین دل آسمون، اما شاید یه خوده گرفته تر! وقتی می خنده با خنده هاش می خندم، هر وقتیم گریه می کنه باهاش گریه می کنم! از شما چه پنهون خیلی دوسش دارم. اینقد دوست دارم دوباره دستشو بگیرمو با هم قدم بزنیم.....ولی حیف !فعلا دستم بهش نمی رسه! آخه می دونین ،چن وقته بالهامو گم کردم! یعنی گم که نه! باهام قهر کردن! هالام هرچی نازشونو می کشم بر نمی گردن! نمی دونم آسمون چیزی بهشون گفته!؟ ولی آسمون به من قول داده بود!!! نه، آسمون محرم رازمه، هیچ وقتم زیر قولش نمی زنه!مطمينم! دیدین وقتی بغض می کنه چه خوشگل می شه! آسمونو می گما. آدم دوست داره دست بندازه گردنشو دلداریش بده. البته یه بار این کارو کردم. می دونین چی می گفت!؟ از آدما دلگیر بود. می گفت چند وقته دوستاش بهش سر نزدن.بیچاره اینقد دلش پر بود......! داشت برا من درد دل می کردو گولٌه گولٌه اشک می ریخت! دلم براش خیلی سوخت.آخه این قدر پاکه ها..... آدم نمی تونه ببینه به خاطر تنهایی گریه کنه!فرض کنین...آسمون به اون بزرگی به خاطر دلهای آدما اونجوری زار می زد! می گفت دوستام بهم قول داده بودن زود به زود بهم سر بزنن. قول داده بودن هیچ وقت فراموشم نکنن. منم وقتی دیدم قول دادن ،برا هر کودومشون دو جفت بال از خدا قرض گرفتم، تا هر وقت دلشون خواست بیان پیشم. اما انگار دیگه از من خوششون نمی آد. انگار دیگه چشمشون بالا سرشونم نمی بینه! آره.همون موقع بود.آخرین باری که یکیشون بهم سر زد. به من می گفت آخه تو چرا اینقد ساده ای. بهش گفتم یعنی چی ؟ مگه سادگی بده؟! گفت نه! اما دیگه این روزا طرفدار نداره! آره؟ راس می گه؟ واقعا طرفدار نداره؟" آخه شما می گین من باید بهش چی می گفتم!؟ خوب راس می گفت دیگه! حرف حق جواب نداره! حالا می دونین چیه! تو این چند وقتی که بالهام باهام قهر کردن، نتونستم به آسمون سر بزنم که!! می ترسم فکر کنه منم مثه اونای دیگه فراموشش کردم یا ازش خوشم نمی آد! اصلا نمی خوام همچین فکری دربارم بکنه.آخه اونقد رازدار خوبیه.وصف راز داریشو فکر کنم شنیده باشین. مهربونو دل نازک.یه عالمم صبوره! اما ببینین چقدر تحمل می کنه که دیگه کاسه ی صبرش لبریز می شه و اونجوری فریاد می زنه.ولی از من می شنوین رعدِشم جدی نگیرین، مطمین باشین فرداش می شه همون مهربونِ دل نازک. حالا از همه این حرفا گذشته،واسه من دعا کنین که خدا یه جوری تو دل این بالهام بندازه برگردن! جواب منو که نمی دن! هر چی ام ازشون می پرسم من چی کار کردم که شما ها اینجوری می کنین ،درست جواب نمی گن! خلاصه که تو بد وضعی گیر کردم!! پس یادتون نره ها!!! هم برا من دعا می کنین هم برا آسمون. آهان. پیشنهاد می کنم یه بار از ته ته دل صداش کنین(آسمونو) مطمین باشین جوابتونو می ده! یادتونم باشه اگه رفتین سراغش ،رفیق نیمه راه نشینا! تا تهش باهاش باشین تا بفهمین چقدر دوست داشتنی و مهربونه! اگه من نبودم، دل آسمونمو نشکونینا!!! خوب!؟ ******************************************************************** نه !! واقعا !!! متن به این باحالی دیده بودین!! آخرش خودمم نفهمیدم اینو چه جوری نوشتم!! خوب دیگه!! نظر یادتون نره!! هدهد + نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 19:12 توسط هدهد |
سلام رفقام از من خواستن یه آپی راجع به خودمون بکنم منم گفتم چشم ! با کمال میل ! در هر حال خواننده ها حق دارن یه چیزایی راجع به ما بدونن . اول هدهد : هدهد یه دختره خیلی رمانتیک و در عین حال فوق العاده منطقیه . اگه یه روزی خدایی نکرده باهاش بحثتون شد بهترین راه حل اینه که در رین ! چون هدهد عزیز ترکیب جالبی از فیل و زرافه س و اگه قاتی کنه پاشو می بره بالا و ... ( خدا منو بیامرزه تازگیا به شدت قاتی کرده و دلش می خواد حرصشو سر اولین نفری که گیر میاره خالی کنه . بنابراین آتو دستش ندین تا اون یه نفر شما نباشین . حالا مری جون : عامل خنده تو اکیپ ما ! اگه اون نبود ما یه اکیپ خشک و رسمی بودیم که سلام و علیکمون هم از روی اجبار بود ( واقعا در این حد ؟ ) خیلی دوست داشتنی ! باید به زور ازش عیب بکشی بیرون چون عملا عیبی نداره . مخصوصا اونروز که من با هدهد دعوام شد ( اونم چه دعوایی ! باید می بودین و می دیدین ! ) تنها کسی بود که طرف منو گرفت و ازم همایت کرد ( من و مری جون غالبا از هم همایت می کنیم ) آره دیگه بهترین دوست عبارتیه که واقعا برازندشه . دارتانیان : چی ؟ آهان دارتانیان . خیلی عجیبه اگه بگم بعد از سه سال هنوز درس نمی شناسمش ؟ خب این حقیقته . ولی ... خب اون آدمیه که معمولا طرف آدم ضعیفو می گیره و بعضی وقتام نمی فهمه که در پی دفاع از شخص مظلوم داره یه نفر دیگه رو می خوره . دختر عاقل و باحالیه و معمولا تو بحثا ( بحث نه به معنای دعوا بحث از اون لحاظ ) حضور فعال داره .طنز و دوست داشتنی ! بیشتر بگم ؟ خرس مهربون : من نمی دونم این بشر چه مهربونی در خودش دیده که رفته اسمشو گذاشته خرس مهربون ! البته همچین بد جنسم نیس ولی ... خب آره شاید وافعا یه خورده مهربون باشه ! این آدم از دستاش استفاده بهینه می کنه و وقتی داره حرف میزنه با اونا حرکاتی انجام میده که چون عملیه از نشون دادنشون معذورم ! یه ادیب به تمام معناس ! متنایی می نویسه که آدم تا یه هفته تو کفشون می مونه . بچه طنزیم هس قشنگ نقد می کنه . الجغله : همیشه جالبا رو بذار آخر کار ! خب اون یه اسم مستعار داره که خیلی ازش بدش می آد و یه روز همه مونو بستنی مهمون کرد تا دیگه به اون اسم صداش نزنیم مام تا دو روز رعایت کردیم و بعد دیگه بستنی و مهمون کردن و اینا یادمون رفت و برگشتیم سر جای اول ! نمونه ی کامل خرخونی ! این بشر کتاب و کلاسو که حفظه هیچ شونصد تا مطلب اضافه هم از اینترنت در میاره واسه مطالعه اضافه که اونارم حفظه ! تستای مبتکرانو که دیگه فوت آبه و خلاصه ۲۵/۰ غلط توی امتحان براش حکم مرگ رو داره ! از همه ی اینا که بگذریم هون یه شاعره درجه یکه و امیدوارم چند تا از شعراشو آپ کنه تا این وبلاگ از بی مزه گی در آد ! دیگه همین دیگه ! خبرچین : به قول دارتانیان درود بر همه ی اونایی که آدمو نقد میکنن ! من که اونقدر پیچیدم که تو دو سطر خط جا نمیشم ( بابا پیچیده ! ) ولی از همه ی اینا که بگذریم رفقام باید بگن من چه موجودی هستم و اینو می ذارم به عهده ی خودشون . + نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 16:30 توسط خبرچین |
"به نام یگانه یاور همیشگی من" و من هنوز اینجایم . اینجا در این کره خاکی . اینجا در این دنیای گناه . بله ! من هنوز اینجایم . جاذبه ای قوی مرا از رفتن به سوی او باز می دارد . اویی که تمام دار و ندار من است . اویی که تنها دلیل ادامه است و تنها بارقه ی امید در بدترین شرایط . در پس اندوه های من همواره فقط و فقط او بود که می گفت : ادامه بده . بر تو واجب است . و من تنها به خاطر اوست که ادامه می دهم . برای رسیدن به او . برای دریافت حق . و همچنان که از بن بست ها عبور می کنم تا به او برسم بن بست های جدیدی پیش رویم باقیست . مشکل اینجاست که نمی دانم چند بن بست دیگر را نیز باید بپیمایم . مدتی است در پشت یکی از بن بست ها مانده ام . بن بست شهامت . و از هدفم دور گشته ام . نمی فهمم . فراموش کرده بودم که هدفم چیست ولی حال ... صبر کردن شهامت نمی آورد . جرئت می خواهد و من جرئت دارم اما نهفته . این جرئت باید فوران کند به کمک ایمان و من تا تکامل ایمانم همینجایم . * * * خب شاید برای شروع خیلی خوب نبود ولی من شروع کردنم هم مثل خودم بی قید و بنده و می خوام ببینم کی جرئت داره از این مدل شروع کردن من جلو گیری کنه ! گفتم بی قید و بند ولی آیا واقعا بی قید و بند ؟ خب نه من کاملا بی قید و بند نیستم . ولی قلمم دیگه بی قید و بنده اینو مطمئنم ! دوس دارم نظر بدین . ولی هیچ اجباری در کار نیست . خواستین بدین نخواستینم ندین ...
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 15:12 توسط خبرچین |
بازم سلام !
امیدوارم همتون سبز باشین و آسمون دلتون ابری نباشه منی که می بینید هر روز آپ می کنم فقط به خاطر شماس و امیدوارم دعای دوست مهربون بگیره و وبلاگمون هم مثه دعاش بشه ( یعنی بگیره دیگه من ( یعنی دارتانیان ) از تمام دوستان خواننده ی این مطالب پر ارزش خواهشمندم که نظرات خود را بگویند ( جون مادرتون نظر بدید خب رفقا نظر فراموش نشه . وقتتون رو زیاد گرفتم پس تا درودی دیگر بدرود دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385 15:27 توسط دارتانیان |
سلام !
یه سلام به قشنگی رنگین کمون . من از اون آدمایی نیستم که رمانتیک بنویسم و از سادگی بیشتر خوشم می آد اسم من دارتانیانه . کلاس ۲/۳ و توی یه اکیپ با حال ۶ نفره . وقتی می خوام بنویسم اصلاْ نمی دونم چی بگم یا چی بنویسم .من در کل به نوشتن اعتقاد ندارم چون قلم و کاغذ قدرت بیان احساس رو نداره ولی می نویسم : "سلام " من دوست دارم نظر بدید پس شروع کنید . تا دیدار آینده دارتانیان یکی برای همه همه برای یکی + نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385 18:20 توسط دارتانیان |
بنام خالق دل... مثل همیشه اول سلام! بعدش باید بگم به آسمون مهربونیمون خوش اومدین! راستش دیروز قرار بود آپ کنم، اما نمی دونستم چی باید بنویسم. آخه می دونین ، بنده یه مقدار( فقط یه مقدارآآآآ! بیشتر نه!) رمانتیکم . تو خط متن ادبی و این حرفا!! برا همین اگه دیدین یه دفعه زدم تو فاز شاعری ،به بزرگواری خودتون ببخشید!!! اِ اِ اِ .. راستی! خودمو معرفی نکردم! من هدهدم از کلاس 5/3 راهنمایی فرزانگان تهران! (دیگه خودتون کشفم کنین!!) . یه بچه مثبت(!!!)و البته نه چندان خر خون! فک کنم دیگه کاملا بین رفقام تشخیصم بدین. آخه می دونین که! افتادم بین یه مشت خر خون!! خوب دیگه........ حرفام ته کشید! شرمنده بیش از این نمی تونم از سخنان گرانبهام بهره مندتون کنم! تا کلامی دیگر از آسمان دل...... حق نگهدارتان! هدهد + نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385 15:4 توسط هدهد |
و خدایی که در این نزدیکیست ... یک روز و روزگاری من و رفقا پیش هم نشستیم و فکرهامونو ریختیم رو هم . برای درست کردن یه جایی ، یه جا واسه ی دوستی ، یه جا واسه ی مهربونی ، یه جای خوب ... یه جا به وسعت آسمونا ، اما میشه آسمونو ساده کرد . اونقدر که توی چند خط وبلاگمون جا بشه و حتی یه الکترون از وسعتش کم نشه . فقط کافیه چشماتو شسته باشی. و اینم از آسمون ما،آسمونمون آفتابیه اما ممکنه بعضی وقتا ابری و بارونی هم بشه . اما می دونی که،آسمون همه جورش قشنگه ! + نوشته شده در یکشنبه 21 آبان1385 15:7 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||