|
چه کودکانه ست و ، ناخوشایند و ، ابلهانه ، که تمام حرفهایت ، در یک خط صاف خلاصه شوند ! ... ( ـــــ ) پ.ن: اینروزها ، خوبیها کاغذی میشوند و ، دوستیها آهنی ! ... + نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387 0:5 توسط خبرچین |
یا هو
چقدر عجیبه ورود به مدیریت این وبلاگ ... چن وقته ؟ ۱۱۴ روز ! ۱۱۴ روزه که کسی وارد مدیریت اینجا نشده ... ! اگرم شده ٬اینقدر خاک و خل رفته تو حلقش که تندی زده بیرون ! من اصلا نمیدونم که چرا اومدم تو ٬ یهویی شد . شایدم واقعا دلم براش تنگ شده باشه !
خیلی چیزا هس که میخوام بگم ... اما نمی دونم چرا نمیتونم ! ... واسه همین ، ترجیحا ، فقط قالبشو عوض میکنم تا یه کم از این هوای گرفته درآد و ... والسلام !
پ.ن: تو هم اینهمه فکر نکن ... بشین و تا ساعت چهار صبح شکلات بخور و مرد هزار چهره نگا کن ... حوصله تم که سر میره سی دی مدرن تاکینگو بذار و به یاد طفولیتت همراهیش کن ... مث من ... + نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 16:59 توسط خبرچین |
درخت غنچه برآورد وبلبلان مستند / جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند ... دیدی عزیز ؟ یاران به عیش بنشستند ... اما ... اما عیش بی یار مهیا نشود ... کجایی ای یار ... ؟ عید است ... نه نیست ! شاید ... شاید سال نویی باشد همچون سالیان کهنه ی دگر ... مهم این است که عید نیست ! چون نمی تواند باشد ! ما اینجا تخم مرغ رنگ می کنیم و دژخیمان صهیونیست کوچه ها را رنگ می کنند ... قدس را با " خون " رنگ می کنند ... و از خدا بی خبران غرب گرای منافق مردم را ! ماهی ... ماهی ۶۰ سال است که در تنگ است و آزاد نمی شود ... ۶۰ سال است مسلمان ! ۶۰ سال ! مگر شوخیست رفیق ؟ نوروز ... " نوروز روزی است که قائم ما اهل بیت ظهور خواهد کرد " نوروزها یکایک آمدند و رفتند و " نوروز " نیامد ... نوروز ها یکایک آمدند و رفتند و نیامدی ... نیامدی ... اما ... ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی / ... می آید ! دلم روشن است ... دلم روشن است که می آیی ... یکی از همین نوروز ها ... یکی از همین نوروز هایی که ن. و . ر . و . ز است ... نوروز ! اما ... آه ... من چه کرده ام مگر ... ؟ ما مگر چه کرده ایم ... برای نوروز ... درگیر روزمرگی هاییم و فقط می گوییم منتظر بهاریم ... می گوییم ! فقط ! ... تو که در خواب بوده ای همه عمر / چه نصیبت ز بلبل سحر است ... ؟ پ . ن : می خواستم راهیان نور رو آپ کنم ... جدا می خواستم ... اما ... اما پشیمون شدم ! پ . ن ۲ : یا مقلب القلوب و الابصار .... خیلی کار درستی ! امسالم خودت هوامو داشتنه باش ! + نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386 19:47 توسط خرس مهربون |
به نام خدا
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی دوستی ما اینجاست تا دیگر نپرسد سهراب خانه ی دوست کجاست ***** + نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386 17:7 توسط مری جون |
یا منتقم و دوباره قضیه همون فاصله هاست ... که خیلی زیادن ... من کجا ، امام حسین (ع) کجا ... امام حسین کجا ، من کجا ... بالاست ... خیلی بالا ... اونقدر که اگه اون قدر سرمو بالا نگه دارم و با چشمام دنبالش بگردم که آرتروز گردن بگیرم هم پیداش نمی کنم ... دورم ... خیلی هم پرت دورم ... . چرا خشک شدی ؟ هوی با توام ! دلم پره ... به خدا پره ... اون قدر گناه کردم که بخوام تا قیوم قیومت زار بزنم ... آخه چرا این چشمای من اینقدر خرن ؟ نمی دونن کی و واسه کی ببارن ... واسه مسخره ترین چیزای زمینی مثه چی می بارن و واسه امام شهید دریغ از یه چیکه ی ناقابل ! . عمو عباس آب ... عمو عباس آب ... ابا الفضلی سینه بزن آقا داره نیگات می کنه ... داره نیگا می کنه ... ؟ اینورا رو نیگا نکن آقا ... ازت خجالت می کشم ... ! قربون یتیمای حسین برم ... حس...ین ... حس...ین ... ببار ... ببار ... شاید یتیمای کربلا یتیم نوازیت کنن ... یتیمم ... به خدا یتیمم ... دستمو بگیر رقیه ... یه کم سنگینم ... گناهام سنگینم کرده ، اما تو می تونی بلندم کنی ... ببار چشم ! ... آخه دیگه کی می تونی اینقدر راحت گریه کنی ... به حال خودت ... آقامون که گریه نمی خواد ... این تویی که باید به حالت زار بزنن ... ببار ! ببار چشم ! یهو دیدی این آخرین محرمی بود که واسه ت نوشتن ... یهو دیدی سال دیگه گفتن خدا زهرا رو رحمتش کنه ... پس ببار ! ... یه جوری ببار که فرات شرمش بگیره ... خون ببار ... ببار چشم ... ! . سرتو بالا کن ! شمای خیستو بدوز به آسمون ، فریاد بزن : " السلام علیک یا اباعبدالله ..." آقامون سروره ... مگه میشه جواب سلام نده ؟ مطمئن باش جواب میگیری ... . ...رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت... . ضمیمه (!...!): یه یا حسین سفید تو یه زمینه ی سیاه ... ! ببین ! اون نه واسه جلب توجهه و نه واسه ریا ... اونقدر بدبخت نشدم که واسه جلب توجه از آقا امام حسین مایه بذارم ... جوگیر ... جوگیر ؟ افتخار می کنم جوگیر امام حسین باشم ... تو این زمونه که ملت جوگیر پست ترین های دنیایین ، افتخار می کنم جو امام حسین گرفته باشه منو ... اما ... اما من خاک پای جوگیرای امام حسین هم نیستم ... جوگیر امام حسین بودن لیاقت می خواد ... + نوشته شده در جمعه 28 دی1386 16:22 توسط خرس مهربون |
به نام او ... شب از نیمه گذشته است ! زمین سپید است و هوا سپید است و برف سپید است و مهتاب نیز ! قصه ، قصه ی یه کوچه ست و دو تا خونه ... خونه اینوری و خونه اونوری ... ـ امشب ...برف همه جا رو پوشونده ... ساعت ۱۲ شبه ...برفو از پرچم " یا حسین " به سختی می تکونه ... خونه "اینوریه" دارن هیئت می زنن ... تو این سرما که سگو بزنی نمیاد بیرون چند تا جوون دارن داربست می زنن ... عاشقن ... عاشق مولاشون ، امامشون ... صورتاشون نور داره ... مهتاب کم میاره به خدا ... ـ و دوباره همین امشب !... ساعت ۱۲ شبه ! ... ولی اینبار خونه " اونوریه " صدای باندشون کل کوچه رو پر کرده ... جیغ دختره بلند میشه :" پیماااااااان پاشو بیا خودتو لوس نکن !! " و همه مجبورن مستفیض بشن از صدای پایکوبی خوشگلایی که دارن با پیمان ها می رقصند ... و دختر بندری هایی که هی خیلی نازند و عاشقای دیوونه ای که هی قدر همو می دونن ... ـ آهای ! پیمان با توام ! که حتما داری با همون خوشگلات می رقصی ! از این جوون بسیجی که داره داربست محکم می کنه خجالت بکش ! تو رو خدا ... ـ از خونه اینوریه تا خونه اونوریه ... فوقش ۱۱-۱۲ متر ... ولی ... از " عرش " تا " فرش " ... فاصله ست ... " فاصله " ... + نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386 0:55 توسط خرس مهربون |
من به در ماندگی صخره و سنگ من به آوارگی ابر و نسیم من به سر گشتگی آهوی دشت من به تنهایی خود می مانم * من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی گیسوان تو به یادم می آید من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی شعر چشمان تورا می خوانم چشم تو,چشمه ی شوق چشم تو ,ژرف ترین راز وجود * برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد تن به وارستن عمر ابدی می سپرد * تو تماشا کن که بهاری دیگر پاورچین پاورچین از دل تاریکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می اندیشی به بهاری دیگر و به یاری دیگر * نه بهاری _و نه یاری دیگر ؛ حیف, اما من و تو دور از هم می پوسیم * غمم از پوسیدن نیست غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است * دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست از سر این بام این صحرا این دریا پر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین را + نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 17:54 توسط دارتانیان |
یا حق و چه راحت "تنها آدمایی که همیشه درک می کردن " واست تبدیل میشن به " تنها آدمایی که هیچ وقت درک نمی کنن ! " ... و تو دهنت نیم متر وا میمونه ... عجب ... یا خدا ! خیلی جالبه که هممون میخوایم درکمون کنن و هیچ کدوممون هم همدیگرو درک نمیکنیم ... یکی می گفت : "مشکل ما اینه که همدیگرو خیلی دوست داریم و به هم خیلی وابسته ایم خیلی هم احساساتی ایم و هممون از دم نامردیم ! خیلیا که ادعای معرفتشون میشه هیچ بویی از معرفت نبردن و عوضش خیلیای دیگه که هیچ کس از این بابت روشون حساب نمیکنه خیلی مرامشون بیشتره ...خیلی ... " می خوای " خوب " باشی ... پس دور همه ی " خوش "ی ها رو خط میکشی ... اما وقتی نمیتونی " خوب " باشی ترجیح میدی " خوش " باشی و اون " خوش " بودنت اعصابتو میریزه به هم پس اون " خوش " ای معنی ای نداره ... بعد موقع مردنت به خودت میای و می بینی که تو زندگیت نه " خوب " بودی و نه " خوش " ...
پ. ن ۱ : چراغ های رابطه تاریکند ... پ . ن ۲ : هاشمی بره زیر گل پ . ن ۳ : یادش به خیر پارسال یه همچین وقتی من یه جای خوب رو آپ کردم ... به مناسبت تولد زهرا ... تولدش مبارک ! + نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386 22:56 توسط خرس مهربون |
----< اگه پشت گوشتو ببینی "..." هم میبینی . این ضرب المثل احتمالا مال دوره قبل از اختراع آینه س ، دوره پیش آینه ای . کاره نداره که . فقط کافیه پشت به آینه وایسی و یکی دیگه م بگیری دستت و یه خورده اون کله مبارکو جابه جا کنی تا "پشت گوشتو ببینی" >>>>>>> کلا آدمها ناآگاهانه حرف مفت زیاد می زنند ! تو آگاهانه گوشهاتو بگیر ! <<<<<<<<< مث همون ماجرای تکراری که همون "مردم" میگن : تا چیزی رو ندیدی باورش نکن . و در امتدادش "خودشون" میگن : هرچی رو میبینی باور نکن ... ! عجب ... پ.ن : آره ، پرواز را به خاطر بسپار اما نه برای اینگه "پرنده مردنیست" ، نه . برای اینکه اندی دیگر پرنده ها دیگر حوصله پرواز "آموختن" نخواهند داشت ... . تا چندی دیگر آسمان از بال پرندگان خالی میشود . اشکالی ندارد . هواپیماها کماکان به بقای خود ادامه خواهند داد + نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386 22:33 توسط خبرچین |
به نام خدای خوب ... راستش چیز خاصی برای گفتن نداشتم ... چرا داشتم ! کلی چیز خاص داشتم واسه گفتن ... اما در راستای تصمیم مبنی بر به گند نکشیدن یه جای خوب و اینکه من تصمیم دارم مقداری ثابت قدم باشم در تصمیمم و کم وبلاگ ندارم که بخوام حرفامو بزنم توش چیزی اینجا نمیگم !و فقط و فقط واسه این آپ کردم که نمی خواستم تا وبلاگ محبوبمو باز می کنم اولین چیزی که چشمامو نوازش می کنه پست خوشگل پایینی باشه و گند بزنه به کل روزم ... می بارم ... مثل آسمان ... و خدایی که می دانم هست مرا نگاه می کند و دوستم دارد ... صورتم شور است ! لبخند می زنم ... ! و اکثرهم لا یعقلون ... این چند روز همش این تیکه رو تکرار می کنم ... اینجوری راحت تر می تونم به اعصابم مسلط باشم ...
پی نوشت یک : به جهنم ... پی نوشت دو : گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم / چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد ... و دوباره تو اومدی کمک ! اگه تو نبودی زندگی چه سخت میشد حافظ !من که عرضه ندارم اینقدر شیوا بگم ! پی نوشت سه : به جای ریاضی خوندن نشستم دارم پست می ذارم ! یه رفیقی می گفت تو هر چی می کشی از اینه که درست واست مهم نیست ... راست می گفت به خدا ... خوش نباشید ایندفعه ... از خوش بودن متنفرم ... خیلی حالت مسخره ایه ... خیلی ... حالم از آدمایی که همش خوش و شاید الکی خوشن به هم می خوره ... و اصلا هم انکار نمی کنم که واقعا دوست داشتم جای اونا باشم ... " خوب " باشید ... تا بعد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386 19:48 توسط خرس مهربون |
|
| ||||||